هیچ راه دیگه‌ای به ذهنم نمیرسید. شروع کردم به دعا کردن. مصداق "هیچ آدابی و ترتیبی مجو" بودم. انگلیسی و فارسی، با خنده و با گریه، با عصبانیت و با عجز، فقط دعا می کردم. بعد همان لحظه‌ی تجلی، لحظه‌ی درک، لحظه‌ی بیداری به سراغم آمد: این اتفاق قرار نبود بیفتد. قبلا هیچوقت اتفاق نیافتاده بود و در آینده هم قرار نبود بیفتد. هیچ چیز عوض نشده بود. عوض شدن طرز فکر من، دعا کردن من، قانون طبیعت را عوض نمی کرد. غمِ سنگینی جای سردرگُمی را در وجودم گرفت. حس می کردم دنیا به آخر رسیده، اما میدانستم که دنیا به آخر نرسیده. خواستم کنار بکشم، یک گوشه پارک کنم، سرم را روی فرمان بگذارم و گریه کنم. اما میدانستم که سنگینی ِ غم واقعی نیست. خانه که رسیدم، تا صبح ترانه ی زندگی به رنگ صورتی را گوش دادم. سرم را روی بالشت گذاشتم و گریه کردم. هر چند غم هنوز واقعی نبود، و دنیا هنوز به آخر نرسیده بود، و ستاره ها هنوز آن بالا با قدرت تمام می سوختند.