حیفه بدون نوشتن بخوابم. حیفه بخوابم. من از همان احمق هایی هستم که به نخوابیدن خودشان افتخار می کنند. دیشب سه ساعت خوابیده‌ام. امروز مثل یک آدم نرمال کار کرده‌ام و به زندگی‌م رسیده‌ام. حالا هم که تمام کارخانگی هایم را انجام داده‌ام٫ راکتبال بازی کرده‌ام٫ فیلم دیده‌ام و غذا خورده‌ام٫ دوست ندارم بخوابم. یک دلم میگه امشب هم تا هر وقت شد بیدار بمانم و کٌدم را بنویسم و شاید تمامش کنم اصلا. 

به خود گذشته‌ام برمیگردم فکر کنم. با مردم حرف می زنم. به مردم سلام می کنم. با مردم می خندم. دیروز (شایدم پریروز) در همان جای ثابتم٫ طبقه‌ی هفدهم ساختمان فزیک و نجوم نشسته بودم که یکی آمد کنارم٫ پیش پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد. درسم که تمام شد ازش پرسیدم به چی نگاه می کند. و حرف زدیم. شاید چهار دقیقه٫ شاید هفت دقیقه. کمتر از ده دقیقه. حرف زدیم. حرف زدیم. از ورزش کردن‌مان٫ از نوشتن. گفتم یکی از دوستان مطلبی که سال پیش نوشته بودم را برایم فرستاد دیروز. خیلی قشنگ نوشته بودم. خیلی. نمی توانم مثل قبل بنویسم. مثل قبل نوشتن برایم طبیعی/ذاتی نیست. باید سعی کنم که بنویسم. قشنگ بنویسم. گفت شاید نیاز به الهام گرفتن داری. رد کردم. گفت در نیم مایلی دانشگاه زندگی میکند و با بایسکلش ده دقیقه طول میکشد تا اینجا برسد. گفت اینجا جای ثابت او هم هست. اما این سمستر تا حالا نیامده بوده این بالا. گفت در مورد تصمیم باراک اوباما در تغییر بودجه‌ی نمیدانم چی یک مطلب نوشته پارسال که در فلان جا چاپ شده. استاد آمد دنبالش. نگذاشت حرفش تمام شود. خداحافظی کرد و رفت. اسمش را نپرسیدم. اسمم را نپرسید. بازم می بینمش؟

سعی می کنم اینقدر غرق آدم های منفی نباشم. نمیشه. دور و برم پر از آدم هایی شده که درد می کشند. مشکل دارند. باید حواسم به همه باشد. به جان عزیزت گاهی طاقت فرسا ست. سعی می کنم اضافی ها را کم کنم. مگر می گذارند؟

آخرش هم یک روزی٫ اتفاقی می افتد و من هیچکسی را ندارم برایش تعریف کنم که به اندازه‌ی من خوشحال خواهد شد. برگشته‌ام به خود قبلی خودم. نمی توانم روی آدم ها حساب کنم. بیشتر از همیشه. اما بخشی از خود قبل‌تر از قبل هم در من برگشته. که با مردم حرف می زند. سلام می کند. می پرسد که به چی نگاه می کنند.