اگر هنوز همه چیز مثل قدیم می بود٫ زنگ می زدم و برایت می گفتم:" دیشب باز خوابم نبرد. برای درس خواندن قهوه خورده بودم. صبح وقتی گیج و بی‌حوصله بیدار شدم فکر نمی کردم قرار باشد روز خوبی داشته باشم. اما روز خوبی شد پری. تو می دانستی که جهان قابل مشاهده مرزی است که فراتر از آن فضا با سرعتی بالاتر از سرعت نور در حال گسترش است؟ میدانی این یعنی چی پری؟ من از دیروز که این را یادگرفتم هربار یادم می‌آید میخواهم جیغ بکشم. صبح وقتی داشتم می‌رفتم دانشگاه یکبار کانال رادیو را عوض کردم و همان آهنگی که هیچی ازش یادم نبود اما ازش خوشم آمده بود داشت پخش میشد. معلوم شد که اسمش good old days است. اهنگم را پیدا کردم. وقتی رسیدم به دانشگاه فاطمه زنگ زد و حرف زدیم. هوا خوب بود. باد خوب بود. رنگ ها خوب بودند. کفش های زرد پایم بودند. به بِن معرفی شدم. بعد از صنف وقتی رفتم درس بخوانم٫ ایمیلم را چک کردم. spotify ایمیل داده بود و میخواستم deleteش کنم که دیدم گفته ایناودی در آستن کنسرت دارد!! یا خدا... در همین سالون پیش دانشگاه‌ من..."

اما همه چیز مثل قدیم نیست. شاید هیچ چیز مثل قدیم نباشد. فقط برایت screenshot ایمیل در مورد ایناودی را فرستادم و از خوشحالی جیغ کشیدیم. تو هیچوقت نفهمیدی که روز خوبی داشتم. هیچوقت نفهمیدی امتحانم را ممکن است خراب کرده باشم. ممکن است هیچوقت نفهمی که چون سرعت گسترش فضا در حال افزایش است و شتاب دارد٫ جهان قابل دید روز به روز کوچکتر میشود. اما همه‌ی اینها میتواند تغییر کند٫ اگر من تصمیم بگیرم که برایت بفرستم:

'خدا بزرگ، خدا مهربان، خدا خوب است

تو خوب هستی و من خوبم و هوا خوب است'