عصبانی‌ام. مثل سگ رانندگی می‌کنم و همین روزهاست که تصادف کنم و بمیرم there is no dignity in death میدانم. اما پشت فرمان مردن خیلی پَست است. عصبانی‌ام. انگار که همه چیز را می‌دانم. از دنیا نمیشود انتظاری داشت. تو میتوانی روزی ۱۶ ساعت کار کنی و فقیرتر از آدمی باشی که هفته‌ای ۱۶ ساعت کار می‌کند. تو می‌توانی ۶ ساعت درس بخوانی و از کسی که تمام شب را بیدار بوده نمره‌ی بهتری بگیری. ّ!!CUT THE CRAP عجب توهمی! حقیقت این است که من هیچ چیزی را نمی‌دانم. هنوز هم یادش که می‌افتم قلبم میریزد. انگار نه انگار که هفت سال پیش بود که ساعت ده ِ شب به من گفتن مرده. هنوز هم که یادش می‌افتم به همان شدت دچار سردرگمی میشوم. از نبودنش قلبم می‌ریزد. تصویر رفتنش خیلی واضح در ذهنم است. رنگ لباس هایش را یادم است. رفتنش را یادم است. نیامدنش را یادم است. ساعت ۱۰ شب تند تند نفس کشیدم و مساحت کوچک اتاق را راه رفتم و هی با صدای نازک ۱۰ ساله‌ام می پرسیدم چیکار کنیم؟ چیکار کنیم؟ از همان شب تا حالا ندانسته‌ام چیکار کنیم. او هیچوقت نیامد. من دلم تنگش میشود. خوابش را نمی‌بینم دیگر. دلم تنگ تمام چیزهایی میشود که نباید. دلم تنگ او است. دلم برای هیچکسی، مطلقا هیچکسی در دنیا به اندازه‌ی او تنگ نیست. دلم تنگ مکان‌ها است. دلم تنگ او ست. هیچکس دیگر مهم نیست. اما من هیچ چیز را نمی‌دانم. 

هنوز ساحل این ورطه آشیانه‌ی توست... رفتنش ثبوت انکار ناپذیری بر عادل نبودن دنیا بود. دنیا چیزی به تو بدهکار نیست. تمام خوشحالی هایی که تجربه کردی را باید به چشم هدیه ببینی، نه حق. تو هیچ حقی نداری احمق ِ بی‌ارزش. کنار نیامدنم با مردنش،‌ هفت سال بعد از اینکه رفته ثبوت انکار ناپذیری بر خر بودن من است. عصبانی‌ام. عصبانی‌ام. به هر کسی که می‌رسم با کوچکترین حرف بی‌ربطی که می‌زند میخواهم داد بزنم که EFF YOU YOU PIEACE OF SHIT SHIIIIIIIT و جلو خودم را می‌گیرم. لبخند می‌زنم و می‌گویم excuse me و میروم. دلم دارد از اینهمه عصبانیت منفجر میشود و او هنوووز نیست و من هنووز تمام روز از خودم می‌پرسم چیکار کنیم؟ چیکار کنیم؟ هفت سال گذشته و دیگر کسی درکم نمی‌کند اگر همینطوری نصف شب بزنم زیر گریه. دیگر کسی درکم نمی‌کند اگر بگویم Life isn't the same without him. دیگر کسی انتظار ندارد من یادم باشد ساعتش بوی دستش را می‌داد ولی تمام شد. کسی انتظار ندارد من از اینکه دیگر چیزی ندارم که بوی او را بدهد دلشکسته باشم. کسی انتظار ندارد هنوز جرات نداشته باشم به عکسش نگاه کنم بدون اینکه نفسم بند برود و با عصبانیت شروع کنم به داد زدن یا با مظلومیت شروع کنم به گریه کردن. کسی جرات ندارد من هنوز بخاطر رفتنش دنبال انتقام باشم؛ از خودم، از دنیا. 

ما زورمان به هیچ چیز نمی‌رسد. ما فقط آنچه به ما میدهند را می‌گیریم. بله. توانی برای تلاش کردن و افزایش شانس‌مان برای رسیدن به هدف را داریم، اما دنیا بر اساس هیچ قانونی کار نمی‌کند. تو میتوانی دلتنگ هیچ کسی نباشی، جز یکی که مُرده. تو می‌توانی دلتنگ یک پُل باشی و دنیا برایت جهنم شود. تو می‌توانی پشت فرمان بمیری.