بِن اصرار داشت که شرایط هیچوقت عوض نمیشه. این اوضاع همیشه قرار است همینطور بماند. می گفت فرقی نمی کند چقدر دور باشی، وقتی برگردی همان آش و همان کاسه. من؟ منِ هفده ساله خب، دلم امید میخواست. گفتم نه. گفتم دور بودیم و شرایط عوض شده. وقتی برگردیم، آدم های خسته از دوری، با ما همدلی می کنند، محبت و عشق بین حرف ها و دل‌ها می روید. گرما رفتار ما را پرورش میدهد و چیزی برای "تحمل" کردن نمی ماند.

اشتباه می کردم. خدا شاهد است که هر روز و هر لحظه‌اش تحمل است. خدا میداند که چقدر دلم برای "دور" تنگ شده. با خودم فکر می کنم دو و نیم سال دیگه. خزان 2020 شمالِ آمریکا هستم. شاید هم آسترالیا. خدا می داند. جایی که جنوب نباشد. اینجا نباشد. تحمل نباشد. زندگی باشد. اما سخت است. رسیدن به پرنستون و اِم آی تی سخت است وقتی شب امتحان کیمیا داری از "درد" و "تحمل" می نویسی به جای درس خواندن. وقتی حواست هزار جا پخش است.

*یاد خاطره افتادم.

 

جمعه روز آخر کارم در کتابخانه‌ست. از دوشنبه برای تحقیق استخدام میشم. چرا کسی به جز خودم بابت این موضوع خوشحال و هیجان زده نیست؟ نمی دانم. چرا من به این که خوشحال نبودن بقیه بابت این موضوع مهم نیست، عادت نمی کنم؟ نمی دانم. هی یادم میافتد که سمستر قبلی، همین یک سمستر قبل، نمره هایم برای همه مهم بود. که برگردم. برگشتم. دیگه نمره هایم مهم نیست. انگار نه انگار که هدف والاتری اینجا است. هدفی که الهه، الهه ی مهر تعینش کرده. انگار هدف بزرگ اهمیت ندارد.