نمی نویسم. نپرس چرا. نگو چطور. بارها وقتی داشتم سوال حل می کردم آهنگ دوشنبه‌ی لودویکو ایناودی پخش شد و من اشکم تا پشت چشمم آمد. بعد چشم انداختم به ساعت و به خودم گفتم "ببین. دو دقیقه بیشتر وقت نداری. الان آرام باش. بعدا وقت داشتم، حرف می زنی." بارها وقتی داشتم کتاب میخواندم گریه‌ام گرفت و با خودم گفتم "ببین. چند وقت استا درست نخوابیدی؟ فعلا آرام باش. بگذار بخوانی و خوابت ببرد. بعدا که وقت داشتیم حرف می زنیم قربانت." بارها وقتی داشتم در راهرو ها کتاب در دست می دویدم، گفتگو های خیالی در مغزم پخش شد... " ... کاش به خودم گفته بود... درسته باز هم دردناک بود. اما حداقل میشد توجیه کرد که برای اذیت کردنم یک چیزی گفته. فقط برای اینکه بسوزاندم. ... " بارها به خودم آمده‌ام، و دیده‌ام که اخم هایم در هم اند، فکم انگار قفل شده باشد، گلویم گرفته، عضلاتم گرفته‌‌تر، چشم هایم پُر سوز. به خودم گفته‌ام "ببین. آرام باش. با چشم های پُف کرده که نمیشود بری پیش دوست هایت. فعلا سعی کن آرام باشی. بعدا حرف می زنیم." هی پشت تلفن بعد از سالها با مردم حرف زده‌ام و دلم از دلتنگی پرکشیده و قربان صدا و حرف زدن مردم شده‌ام و مردم تعجب کرده‌اند و من قطع کرده‌ام و حالم هنوز خوب نبوده.

آخرش روز قبل از امتحان، با عینک دودی و گلوی پر بغض میروم پیش بچه ها. روی صندلی دراز می کشم که بخوابم و اشک روی صورتم خشک میشود و خوابم می برد. بیدار میشوم. باز یک گفتگوی خیالی در ذهنم به راه افتاده و من نمی توانم آرامش کنم "... تو که میدانی من همیشه سعی می کنم طوری به آدم ها نزدیک باشم که اگر روزی نبودند، این نبودن مـــرا از پا در نیاورد... یعنی استثنائی برای این قاعده نیست؟... ... حالا از این بگذریم. دیدی چقدر این موضوع دردناک است؟ میگم، به ذهنت رسیده که چقــــــــدر خوب میشد اگر شمـــــا اتفاق می افتادید؟ ... خیلی خوب میشد. نه؟ شعر حافظ می خواندین.... میگم، شاید مثلا اگر او کنارت می بود دوشنبه‌ی لودویکو آهنگ غم نمی شد. حیف آهنگ به این قشنگی نیست؟... چقدر دردناک است. کاش حداقل به خودم گفته بود... حداقل میشد فکر کرد که واقعا به حرفی که زده باور نداشته. اما... چقدر من ازش متنفرم..."