باید انگلیسی نوشتن را تمرین کنم. بعد از یک ماه بلاخره یک خط نوشتم. گفتم "دردناک است که نبودن از بودن چقدر آسانتر است". به انگلیسی روانتر است. برای همین یک جمله نگهش داشتم. هر چه بهش اضافه کردم بیشتر مکث و سکته‌گی ایجاد شد. لطفا به خودتان جرات نظر دادن در این مورد را ندهید. الهه روز بدی داشته. حوصله‌ی توضیح ندارد. 

از دیروز ساعت ۱۲ تا حالا دارم فیلم می بینم. اینقدر حالم بد است. کف اتاقم پر از لباس است. تقویمم از کارهای انجام نشده پر است٫ قلبم از نفرت٫ مغزم از سردرگمی. نفرت حس بدی است. سردرگمی نفرت را تشدید می کند. میخواهم تنها باشم. من هیچوقت بدی آدم های این سیاره‌ را نخواستم. حتی شبی که خواب دیدم شیرین را کشته‌ام تمام وجودم در سیاهی غم غرق شد و من فرورفتن خودم را در غم احساس کردم. اما اینها دلیل نمی شود که پر از نفرت نباشم. از اینکه اطرافم پر از آدم است بدم می آید. میخواهم بروم. من همیشه میخواهم بروم. همانطور که پارمیدا همیشه گشنه است٫ من همیشه رونده‌ام. فرقی نمی کند اگر مامان بخاطر نرفتن گونه‌اش را به گونه‌ام بچسپاند و ببوسد مرا. من هنوزم از تمام آدم ها متنفرم. هنوز هم میخواهم بروم. فرقی نمی کند اگر بعد از نرفتنم با خنده از پله ها پایین بیایم و به اندازه‌ی یک گاو حامله غذا بخورم. من هنوزم دلم میخواهد از گرسنگی بمیرم ولی مجبور نباشم با آدم ها سر یک میز بشینم. فرقی نمی کند اگر به جای خوابیدن ساعت های متمادی سریال ببینم٫ من هنوز ترجیح می دهم در یک جنگل تنها باشم و چشمم به هیچ بنی بشری چه از پشت پرده‌ی لپتاپ٫ چه در دنیای واقعی٫ نیافتد. من روانی‌ام؟ همینی که هست. من هرچند وقت یکبار باید تنها باشم. باید با خودم باشم. میدانم حجم استقلالی که من دارم آرزو کردنی است. می دانم و بیشتر میخواهم. تنهایی میخواهم. تنهایی مشقت بار می خواهم٫ اما تنهایی می خواهم. 

نمی توانم به آدم ها اعتماد کنم. به هیچکس. مطلقا هیچکس. تنهایی یک واهمه‌ است. واقعی نیست. منطقی نیست. یک واهمه‌ است. از بی‌اعتمادی می آید. از سیستم دفاعی می آید. من تنها نیستم. همه هستند. کلیشه‌ نیستم. اما حقیقت خالص٫ حقیقت بدون ناخالصی٫ این است که من "نمیخواهم" تنها باشم. "نمیخواهم " کلیشه باشم. لطفا به خودتا جرات نظر دادن در این مورد را ندهید. الهه خیلی انرژی صرف کرده که قادر به اعترافِ به این موضوع باشد. حالی برای توضیح نمانده است. 

من زندگی‌ام را بدون پشیمانی زیسته‌ام. برای شمایی که بیشتر از ۱۰۰ فصل را تجربه کرده‌اید٫ برای شما حرفم مسخره به نظر میرسد. شاید چون من ۷۲ فصل در زندگی بیشتر ندیده‌ام. اما این شروع خوبی است. من تصمیم ندارم خرابش کنم. من تصمیم ندارم یک روز از خواب بیدار شوم و به خودم بگویم "کاش میشد برگردم به ده سال قبل...". می ترسم از ضعفی که با این جمله می آید. من همین الان بدون پشیمانی هم با مشقت با خودم کنار می‌آیم. با ضعفِ این جمله می ترسم که نتوانم ادامه بدهم. برای ادامه دادن هم که شده باید مواظب باشم فردا از خودم پشیمان نباشم. من می ترسم مجبورم کنند... مجبورم کنند... مجبورم کنند و من بعدا از ادامه دادن٫ از تحت جبر بودن پشیمان شوم... الهه از پشیمانی می ترسد و از اجبار تا خودِ خدا نفرت دارد. 

خیلی ناممکن به نظر میرسد. وقتی تا ساعت ۳ بعد از ظهر نشستی و فیلم می بینی. در همین وسط زمستان حس می کنی بوی لجن می دهی. وقتی حالت از تمام صدا ها زیر و رو میشود. وقتی معده‌ات با دیدن نور بهم می پیچد. وقتی کلماتت با دیدن چشم ها غرق می شوند. وقتی متنفر و سردرگمی. خیلی غیر ممکن به نظر میرسد. که بتوانی از جا برخیزی. لپتاپ را خاموش کنی. بروی حمام. تمیز شوی. بشینی پشت میزت و شروع کنی به زندگی کردن. اما شرم تسلیم شدن را چه کنیم؟ زندگی با نفرت سخت است؟ مرگ با شرم هم سخت‌تر است. اینجاست که آدم باید به سارتر لعنت بفرستد که سلطان اراده‌ی آزاد بود و باید نعره سر دارد که "دنیا پل باریکی بین بد و بدتر هاست"