ساعت یک و نیم شب است. فردا باید شش و نیم بیدار شوم. خوابم نمی‌برد. هر روز با تلفن حرف می‌زنم. به همه بدون استثنا میگم خوب میشه خوب میشه خوب میشه. بعد خودم مثل ماهی سرکنده نمی‌دانم با دست‌هایم با پاهایم با بدنم چه کار کنم. میشینم پشت فرمان و میروم بی هدف در خیابان ها چرخ می زنم. از کنار خانه‌ی آن سگ ِ بی‌شرف میگذرم. ساعت ۱۲ شب برمیگردم خانه. باز خوابم نمیبرد. 

امروز به کیوان زنگ زدم. بهش گفتم من هیچ چیزی را حس نمی کنم. ناراحت نیستم برایش. دردش را حس نمی کنم. فقط بیقرارم. حس میکنم باید کاری بکنم. باید کاری بکنم که اوضاع بهتر شود. این خوب است که چیزی را حس نمی کنم چون باید استوار باشم تا بتوانند به من تکیه کنند. اما نمیتوانم درس بخوانم. نمیتوانم کار کنم. چون حس میکنم کار مهمتری باید انجام بدهم تا حالش بهتر شود و خب کاری از دستم ساخته نیست.

میگه خودت را درگیر چیزی که نمیتوانی کنترل کنی نکن. میخواهم بگویم زر نزن و به من بگو چه خاکی به سرم بریزم. ولی در سکوت گوش میکنم. میگه بگذار این بارزترین نمونه‌ی اتفاقاتی باشد که نمیتوانی کنترل کنی. حالت را همیشه از درون خوب کن. اگر حال خوب را در بیرون از خودت جستجو کنی هیچوقت به آرامش نمی‌رسی. میگم کیوان چیکار کنم؟ میگه اول سال است. بیخیال درس و امتحان شو. اتفاق بدی نمیافتد. وقتی احساسی را نمیشه مهار کرد بهتر است بهش توجه کنی و بهش میدان بدی. برو در دل طبیعت. چند ساعت تنها و در سکوت باش. شاید دلت آرام گرفت. اگر هنوز آرام نبودی بهم زنگ بزن. میگم باشه فردا میرم. میگه فردا دیره. همین الان، همین الان برو. میگم باران میباره. میگه خب بباره! 

قطع کردم. آمدم لباس هایم را پوشیدم. زنگ زدم به مسجد. زنگ زدم به کلیسا. بسته بودند! خواستم صبر کنم تا اذان و بروم مسجد. رفتم خوابیدم. وقت اذان مهمان آمد. فردا باید کارهای پاسپورت را پیش ببرم. نمیدانم میتوانم برم یا نه. 

بعد از غذا که آمدم بالا تا مبایلم را بگیرم و به مادربزرگ زنگ بزنم تماس های بی‌پاسخ آن سگ بی‌شرف را دیدم. از مسنجر آیفون که بلاکش کرده بودم. از واتساپ پیام داده بود که mishe lutfan javab bedi میخواستم بگم eff you ولی فقط بلاکش کردم. مادرش زنگ زده بود. به مادرش زنگ زدم ببینم چی میگه. جواب نداد. حالا که لپتاپم را روشن کردم میبینم اینجا هم پیام داده. یعنی وااااقعا در این اوضاع سگ اندر خر بیقراری و بی اعصابی و تنهایی و ناامیدی و ترس و بیکسی و سگ و خر و گاو و ثبهتخ مشت و لگد و بدبختی من فقط همین را کم داشتم. فقط همین. که اعصابم با پیامهای این سگ بیشرف هم بهم بریزد.