ساعت ۳ صبح در کمدم دراز کشیده‌ام. به پهلو میچرخم و گوشی را روی گوشم میفشارم. میگم:" ببین... تو چند ساله‌ای؟ ۳۱؟ ۳۲؟ فرض کن وقتی ۶۰ ساله هستی دختر ۲۵ ساله‌ات سرطان میگیرد و در بغلت می‌میرد. چیک...؟" قبل از اینکه من حرفم تمام شود میگه "i would accept it". من می‌پذیرفتم. میگم "غلط میکردی. باشه؟ تو غلط میکردی!" شوکه میشه. 


بالای پله‌ها گوشی در دستم است. به فارسی دارم میگم" دقیقا! من هر بار بهش زنگ می‌زنم تمام ماجراهای اینجا و افغانستان را رد و بدل می‌کنیم. دل هردوی‌ما که خالی شد باز قطع می‌کنم."  از پله‌ها میاید بالا و هدفن روی گوشش است. کسری از ثانیه طول می‌کشد تا بشناسم کی است. آدم پشت تلفن چیزی می‌گوید. یادم نیست. او مرا می‌بیند. کسری از ثانیه طول می‌کشد تا بشناسد کی هستم. آدم پشت تلفن هنوز حرف می‌زند. او هدفن را از روی گوشش بر‌می‌دارد. بازوهایش را دورم حلقه می‌کند. آدم پشت تلفن هنوز حرف میزند. سرش را روی شانه‌ام میگذارد. دو ثانیه بغلم می‌کند. دستم را میگذارم روی بازویش. میرود داخل. به آدم پشت تلفن میگم "دانشگاه هستم. صنفم داره شروع میشه." میگه "برو درس بخوان که وطنه آباد کنیم" می خندیم. قطع می‌کنم. میرم داخل. هدفنش هنوز دور گردنش است. تصادفا کنار کیف من در صندلی کناری من نشسته.


کارش با تلفن که تمام می‌شود مبایلم را میگیرد سمتم. بعد دستم را می‌کشد. میگم "حال ندارم بلند شوم" می خندد. بلندم میکند. روی زانویش میشینم. میگه "باورم نمیشه قریب ۱۹ ساله شدی. من ۱۹ ساله بودم نامزد داشتم. تو برای من هنوز ۸ ساله‌ای. عقلت هم به ۸ ساله‌ها میخوره." میگم "یعنی میگی من به اندازه‌ی ۱۹ سالگی تو عقل ندارم؟ " میگه "نه بابا جان. به اندازه‌ی ۱۰ سالگی منم عقل نداری."


میگه الهه یک لیست بنویس از چیزهایی که از اینجا میخواهی. کم کم میخرم و برایت میفرستم. میخندم از محبتش. یکی دیگه هم میگه از تخار برایت یخن ِ دست دوزی و جوهرات وطنی میفرستم. تشکر می‌کنم. میگم راضی به زحمت نیستم. دلم باغ باغ میشه که زودتر سوغاتی های وطنی را با دل خوش بهم بفرستند. 


یک چیزی زیر لب میگه که من نمی‌شنوم. میگم "خیلی آرام حرف می‌زنی. به خدا من اصلا نمی‌فهمم چی میگی. بلندتر حرف بزن." باز یک چیزی میگه که من نمی‌شنوم. میگم "من که نشنیدم ولی باشه." چند دقیقه بعد باز یک چیزی میگه که نمی‌فهمم! میگم"تو همیشه همینطوری؟ همینقدر آرام حرف میزنی؟" بلندتر میگه "تو کَری! من هیچوقت با هیچکسی این مشکل را نداشتم." میگم"مردم به من گفتن که شنواییم خوب نیست. ولی تو هم آرام حرف میزنی. کسی چیزی نگفته چون فکر کرده بی‌ادبی میشه." دلم میگیره. از اینکه هر ترم باید دوست‌های جدید پیدا کنم. از اینکه به معنای واقعی کلمه حرف همدیگر را نمی‌فهمیم. از اینکه همیشه سرش در کتابش است. از اینکه یک ساعت ِ وقت غذای ظهر را می‌نشیند کارخانگی فزیک انجام می‌دهد. از اینکه اینقدر حوصله سر بر است. از اینکه اینقدر کنارش احساس تنهایی می کنم. از اینکه اینقدر نفس کشیدن کنارش سخت است. از اینکه اینقدر ازش متنفرم. دوست دارم نباشم.


یک هفته‌ست بهم ایمیل نفرستاده. من هم حرفی بهش نزده‌ام. یک هفته‌ست حتی یک ساعت هم کار نکرده‌ام. وقتی بخاطر کارهای اداری باید بهش ایمیل میدادم ایمیل دادم و معذرت خواستم از اینکه کاری نکرده‌ام این یک هفته. گفت درک می کنم. نمی کند. نمی داند چرا کاری نمیکنم. اگر خبر میداشت میگفت چرا تو یک گوشه مچاله شده و گریه نمی کنی که داری به من ایمیل مینویسی.