اتاق من به ندرت مرتب است. روز دوشنبه وقتی از دانشگاه برگشتم با این صحنه روبرو شدم. اتاقم را به مناسبت تولدم تمیز کرده بودند. من تمام روز تمرین حل کرده بودم. بعد از حل تمرین با نیکی رفته بودیم بیرون. بعد خانه آمده بودم و تولدم مبارک شده بود. روز جمعه وقتی دنبال وسایل حمامم می‌گشتم و ساعت ۶ صبح میخواستم داد بزنم که "اتاق مرا کی تمیز کرده؟! وسایل حمام من کجاااااست؟؟" یادم آمد که از دوشنبه تا حالا دنبال وسایل حمامم نگشته‌ام (حمام نکرده‌ام). چون من ِ ۱۹ ساله هر شب تا ساعت ۳ بیدار است و تمرین حل میکند و وقتی ساعت ۶ بیدار میشود به خودش میگوید "نیم ساعت دیگه هم میخوابم. شامپوی خشک می‌زنم." بعد نیم ساعت دیگر می‌خوابد. شامپوی خشک می‌زند. یا سرش را زیر شیر ِ وان شامپو می‌زند و میرود دانشگاه. من ِ۱۹ ساله وقتی ساعت ۱۰َ ِشب روی مبل خوابش می‌برد و ۱۲ ِشب بیدار میشود وحشت می‌کند. چون می‌بیند از خواب نمیتواند خودش را تکان بدهد. میداند که باید تمرین حل کند. می‌داند تمام بدنش از خستگی در حال متلاشی شدن است. روی کاشی‌های سرد دراز می‌کشد تا سردی، خواب را از سرش بپراند. بعد تا ساعت ۳ صبح تمرین حل می‌کند. من ِ۱۹ ساله به اندازه‌ی یک مادر ِ بچه‌‌دار بی‌خواب است. من ِ ۱۹ ساله به اندازه‌ی یک مادر ِ بچه‌دار خسته‌ست. من ۱۹ ساله با تمام اینها آخر حرفش را به کرسی نشاند و امروز مامان را فرستاد افغانستان. بلی. من ۱۹ ساله الان بهتر است از خودش معجزه نشان بدهد وگرنه هم خودش، هم دانشگاهش و هم خانواده‌اش (بدون مامان) به فنا میروند.