برای خودم توجیه می‌کردم که بیست و سه سالگی سنی است که آدم‌ها حماقت می‌کنند؛ اشتباه می‌کنند. من اجازه دارم ابله باشم. ضعیف باشم. اشتباه کنم. از سی سالگی درست و مثل آدم زندگی می‌کنم. بعد دیدم کریس با ۳۲ سال سن همین حماقت‌هایی را می‌کند که من می‌کنم. برای همین دیگه خیلی به عاقل شدنم امید ندارم. فقط کاش حداقل خوش زندگی کنم و خوش بمیرم. 

پریروز که در مورد این حماقتم با بچه‌ها حرف می‌زدم، لیزا گفت «آدم نباید از غم فرار کند. غم باعث رشد است. اگر معلوم شد که تصمیمت اشتباه بوده نهایتا قلبت می‌شکند. که خب چی؟ از اشتباهت یاد میگیری و میگذری.» و این حرفش به نظر من خیلی حماسی آمد. احساس شجاعت کردم. با غرور و هیجان خودم را انداختم داخل این مخمصه. بعد دیروز که استرس داشتم انگار تازه عقلم سر جایش آمده که «نه لعنتی!‌ آدم باید تا جایی که امکان دارد از شکست قلبش جلوگیری کند. تا همیشه باید سعی کند که از غم دوری کند. این چه غلطی بود که تو کردی الهه؟» ولی خب، حالا که شروع کردم تا آخرش می‌رم که ببینم چیکار میشه. جورج! دوباره به زندگی من خوش آمدی. 


آرام گفت «دوستت دارم.» و آرامتر اضافه کرد «و دوست‌داشتن خیلی درد دارد.» 

آخ... کاش میشد احساسات را تیرباران کرد و جنازه‌هایش را انداخت پیش گرگ. 


مارتین یکی از انجنیر‌های نرم‌افزار دیپارتمنت است. دکترای فزیک داره ولی تمام عمرش نرم‌افزارهای علمی ساخته و اینا. حدودا هفتاد ساله است. از مارتین مشوره میخواستم برای آینده‌ام. گفت باید اهدافم را روی کاغذ بنویسم. پرسیدم «چه چیزهایی را باید برای تعیین کردن اهدافم در نظر بگیرم؟ مثلا باید واقع‌گرایانه باشند، دوستشان داشته باشم، دیگه چی؟» با تحکم گفت «نه. نه. هیچ حد و مرزی قایل نشو. واقع‌گرایانه باشند؟ هرگز! هـــــر چیزی که دلت میخواهد را بنویس. برای خودت سطح تعیین نکن. مرز تعیین نکن.» انگار که به من بال پرواز داده باشد. احساس رهایی کردم. 

روی میزش یک بسته بیسکویت پرنس داشت. من در افغانستان عاشق بیسکویت پرنس بودم. در آستن در یک دوکان پیدا میشد ولی دیگه اونا هم ندارن. در بوستون هم هیچ جایی پیدا نکردم. پرسیدم که از کجا خریده. مارتین آلمانی است. گفت از آلمان سفارش داده بیارن. بعد با همان لحنی که همزمان هم خواهشمند است و هم طلبکار گفت «چیزی از آلمان نیاز داشتی به من بگو. برایم یک لیست بنویس. هر وقت برای خودم سفارش میدادم لیست تو را هم سفارش میدهم. اهدافت را هم که نوشتی برایم بفرست. بگذار بخوانم و نظر بدهم. بعد تصمیم بگیریم که از کجا شروع کنیم.» 

آخ مارتین... ای مارتین... من تو را دوست دارم. کاشکی بیمار شوی پرستارت من باشم. البته خدا نکند. الا مارتین تو کفتر باش مه باشه، مه میرم شهر بوستون از تو باشه، به غیر از من اگر یاری بگیری، سر ِشب تب کند صبح رفته باشه. بلی. همین چیزا. 


کمتر از چهار ساعت از روز کاری باقی مانده. بدون اینکه حتی یک دقیقه کار کرده باشم، بعد از جلسه‌ها و غذا خوردن تازه خوابم آمده و میخواهم بخوابم. باورم نمیشه تا این حد تنبل شده باشم. جوانی کجایی که یادت بخیر...