با خودش فکر نمیکند که در جهان موازی او قاتل است شاید

خودم را با او مقایسه میکنم. غبطه می‌خودم که نمره‌اش از من بیشتر شده. شاید او هم خودش را با من مقایسه می‌کند. غبطه می‌خورد که من مقاله‌ی علمی‌ام دارد چاپ می‌شود. غبطه می‌خورد که من در ۲۰ سالگی فارغ میشوم و او در ۳۰ سالگی. غبطه می‌خورم که برای خودش خانه و زندگی دارد. مقایسه‌ کردن زهرآگین‌ترین عادتی است که دارم. نمی‌توانم خودم را با بقیه مقایسه نکنم. این موضوع حالم را بد می‌کند در حدی که انرژی و حال وصف کردنش را ندارم. 

من هیچ چیزی را به اندازه‌ی نجوم دوست ندارم. علاقه‌ام به نجوم اینقدر بی‌ریا است که اصلا برایم مهم نیست اگر در نجوم دکترا نگیرم. برایم مهم نیست. اینکه مقاله‌ام چاپ میشود برایم مهم نیست. من فقط میخواهم بدانم. میخواهم همه چیز را در مورد ستاره ها بدانم. به مچ دستتان نگاه کنید. رگ سبز روی مچ دستتان را می‌بینید؟ در درون این رگ‌ها خون جریان دارد. عنصر حیاتی خون، آهن، فقط از یک راه تولید میشود. فقط از راه همجوشی هسته‌ای در ستاره ها تولید میشود... شما بازمانده‌ی ستاره‌ها هستید. من ستاره ها را دوست دارم. کهکشان ها را می‌پرستم. سیاره ها را عاشقم... برایم مهم نیست که شب‌ها تا چند بیدارم. فقط میترسم روزی دانشگاهی مثل UCLA امکاناتی برای تحقیقات و دانسته‌های نجومی داشته باشد و نگذارند من ازش استفاده کنم چون دو سال پیش در امتحان فزیک مدرن ۷۰ گرفته بودم. از پشیمانی ِ بیدار نبودن و درس نخواندن می‌ترسم. از اینکه نکند برای نجوم تلاش نمی‌کنم میترسم. از اینکه هفته‌ی پیش دلم هوس کتاب کرده بود و به جای Astronomy for people in a hurry نشستم و رمان خواندم احساس گناه دارم و می‌ترسم. نکند من انقدر که باید برای نجوم تلاش نمی‌کنم؟ نکند اینکه مامان را فرستاده‌ام افغانستان تا حال او بهتر شود، اینکه تمامم را صرف نجوم نمی‌کنم، اینکه وقتم صرف خانواده میشود مرا از نجوم دور کند؟ از این میترسم که نکند تمام توانم را پای فزیک و نجوم نمیگذارم. می‌ترسم. از اینکه روزی کسی فکر کند من شایسته‌ی یادگرفتن نجوم نیستم. مرا در جایی که نجوم یاد میگیرند راه ندهد. میترسم کسی نخواهد به من نجوم درس بدهد. می ترسم. اینقدر که همین الان از فکر اینکه هیچ دانشگاه مرا برای ارشد قبول نکند بغضم گرفته. 


۱ یا۲ دقیقه وقت دارم تا بچه‌ها بیایند. گفته‌ام می‌رویم پیش مکتب پی‌دی. پی‌دی را از مکتب برمیداریم و میرویم بیرون قهوه و دونات خوردن. بعدش پی‌دی و دوستش را در سینما پیاده می‌کنیم و خودمان شاید شب بیرون غذا بخوریم. تا ۱۰ دقیقه پیش داشتم دنبال داروی یبوست می‌گشتم و بچه‌ی ۵ ساله‌ی خانه‌ی ما گریه می‌کرد... 


گفتم "از نظریه جهان موازی دلشوره می‌گیرم. حتی تحمل فکر کردن بهش را ندارم." گفت "از فکر کردن به جهان خودمان دلشوره نمی‌گیری؟ جهان موازی یعنی تمام داستانهایی که تا حالا خواندی واقعی هستند الی... چون هیچ چیزی در پیش بی‌نهایت ناممکن نیست. جهان موازی یعنی جایی، او آنطرف میز نشسته و من اینطرف میز. جاکت زرد پوشیده. لبخند می‌زند. برای من معمای مانتی هال را توضیح می‌دهد. من ناخواسته متوجه‌ی تک‌ تک حرکات غیرارادیش میشوم. گفته بودم بهت؟ ناخواسته توجهم به کوچکترین حرکاتش جلب میشود. میدانم که وقتی مینویسد رگ ِ کنار انگشت اشاره‌اش برجسته میشود. این مصیبت بزرگی نیست که من این جزئیات کوچک و نفرت‌انگیز را در موردش می‌دانم؟ این مصیبت بزرگی نیست که من میدانم وقتی سردش هست دستش را پشت گردنش می‌کشد تا گرم شود؟ نفرت انگیز نیست؟ در جهان موازی او هم همه‌ی حرکات مرا از حفظ است. به من معمای مانتی‌هال را توضیح میدهد. مرا می‌بوسد. او را می‌بوسم. جهان موازی یعنی جایی، در زمانی، او مرا دوست دارد. "


بچه ها آمدند. 

  • //][//-/
  • شنبه ۲۸ مهر ۹۷

‌‌‌

حالا مثلا چی می‌شد ما کمی زیباتر بودیم؟ 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۲۲ مهر ۹۷

نفس ِآرام

پیش پارک کنار آن خیابان بزرگ صندوق کتاب امانتی گذاشته‌اند. صندوقی شبیه صندوق پستی، اما پر از کتاب برای مردم که بیایند کتابی را به امانت بگیرند و بعد از اینکه خواندند برگردانند. پی‌دی دیده بودش و به ما نشان داد. از دیدنش همه هیجان زده شده بودیم. دوتا کتاب برداشتیم و آمدیم خانه. درس ریاضی و نجومم را که تمام کردم داشتم می‌گفتم "دلم کتاب خواسته. میفهمی؟ بشینم کتاب بخوانم! میفهمی چی میگم؟ دلم هوس کتاب کرده." خندید و گفت "خب بخوان." درس داشتم. گفتم بهش. اما لعنتی به درس و فزیک گفتم و آمدم در اتاقم و کتاب رمانی را برداشتم. ۳۰ دقیقه پیش تمام شد. حس خوبی دارم :) امشب بابا مهمان بود. مامان هم که نیست. ما چندتا کتابی که دیگر نیاز نداشتیم را برداشتیم. غذاها را گرم کردیم. رفتیم در پارک غذا خوردیم و چندتا کتاب به کتابهای صندوق اضافه کردیم. نمی‌دانم اسم موسسه‌ی پشت این صندوق چیست ولی حرکت‌های اینچنینی آدم را به بشریت امیدوار می‌کند :)‌

  • //][//-/
  • يكشنبه ۲۲ مهر ۹۷

هر دو ۱۰۰ گرفتیم

ساعت از ۱ ِ شب گذشته. من تب دارم. گلودردم. اما به زور بیدارم و دارم درسم را تمام می‌کنم. بهم پیام می‌فرستیم. او هم بیدار است و روی همین درس کار می‌کند. ازش سوال می‌پرسم. جوک می‌گم. درس می‌خوانیم و از همه چیز حرف می‌زنیم. ساعت از ۱ گذشته و نمره‌های کارخانگی فزیک در سایت آپلود میشود. تعجب می‌کنیم. همین امروز کارخانگی را تحویل داده بودیم! این TAی جدید برق است!‌ هفته‌ی پیش هم نمره‌ها را در کمتر از ۲۴ ساعت وارد کرده بود. می‌نویسم "i need to find this guy and marry him" میگه "من فکر نمی‌کنم سریع بودن معیار مناسبی برای ازدواج باشه". میخوام بگم آقای جذاب ِباهوشِ هنرمندِ پیانو و گیتار نوازِ فزیک‌دانِ خوش‌اخلاق، بگو معیار شما برای ازدواج چیه؟ میگم "عه پس چه خوب که نگفتم تو باید باهاش ازدواج کنی :/ "

  • //][//-/
  • جمعه ۲۰ مهر ۹۷

آدم‌ها آزاد به دنیا نمی‌آیند

شنبه‌ شب وقتی جِرِمی بهم سیگار تعارف کرد و گرفتم همه تعجب کردند. رفتیم بیرون که سیگار بکشیم. همینطور که حرف می‌زدیم جِرِمی گفت "you don't inhale it all the way, do you?" می‌دانستم منظورش چیست. ولی پرسیدم "What? what do you mean?" گفت دود اصلا به شش‌هایت نمی‌رسد. گفتم نه اینطور نیست. گفت نمی‌دانم. انگار دود را فقط در دهنت نگه می‌داری. یک پک دیگر به سیگار زدم و سعی کردم این خط‌ها را به یاد بیارم:

میدانی؟ می ترسم تمام سیگارهایی که تا حالا کشیده‌ام را درست نکشیده باشم. حس می‌کنم دودش را در دهنم نگه می دارم و با بینی نفس می کشم. کار اصلا به شش هایم نمی کشد! این حرفهای عجیب و غریب از حرفهایی است که فقط میشد با تو گفت. شاید با کایل هم بشه گفت. اما تو کس دیگری بودی. خودت میدانی. شاید هم نمیدانی. چون تو خری و احمق.

آدم ها از نزدیک چقدر منزجرکننده‌اند. چقدر منزجرکننده واقعا... به راستی هم که چقدر منزجرکننده. از این بیشتر روی منزجرکننده بودن آدم‌ها نمیتوانم تاکید کنم. اگر می‌توانستم می‌کردم. وقتی از کسی خوشت آمد فقط سعی کن بهش نزدیک شوی. فقط همین. چقدر دردناک است که ما از همه به خودمان نزدیک‌تریم. دوست دارم خودم را در فاصله‌ی سی‌هزار متری از خودم قرار بدهم. 

چند شب پیش ملکوتی‌ترین حسی را که تا حالا تجربه کرده‌ام را احساس کردم. آزادی... لازم به ذکر نیست که من تعریفی از آزادی ندارم. اما آن شب برایم مهم نبود که تعریفی از آزادی ندارم. مهم نبود که کلی کتاب نخوانده دارم. مهم نبود که ساعت ۳ شب بود و من بیدار بودم. مهم نبود که یک هفته‌ی کامل هر شب فقط ۳ ساعت خوابیده بودم. مهم نبود. هیچ کسی هیچ قدرتی روی من نداشت. هیچ چیزی مهم نبود. هیچ‌کسی برای من مهم نبود. تو نبودی مهم نبود. احساساتم همه انگار پشت شیشه نشسته بودند و نمی‌توانستند خودشان را از من آویزان کنند. دور از دسترس بودم. دور بودم. آزاد بودم. آزادی یعنی بتوانی خودت را در فاصله‌ی سی‌هزار متری از خودت قرار بدهی و ببینی مجبور به هیچ حسی، هیچ تعریفی و هیچ قانونی نیستی. 

  • //][//-/
  • سه شنبه ۱۷ مهر ۹۷

New York!! I'm coming!

 به بابا میگم پاسپورتم را بدهد که تمدید کنم که اگر خواستم جایی بروم معطل نشوم. مامان و بابا هر دو میگن نهههه تو پاسپورت داشته باشی دیگه کسی جلودارت نیست. چه تصوری از من دارن؟ حالا خودشان به زبان خود اجازه داده‌اند با شیلا هر جا خواستم برم. قرار است من و شیلا با هم برویم کانادا این زمستان. اما اول به نظر من باید بریم نیویورک. چون آهنگی که میگه to be young and in love in the New York City خیلی قشنگ است. عاشق که نیستیم،‌ حداقل جوان و در نیویورک که باشیم. 

پ.ن. نیکی میگه پدر و مادر‌ ها همینطوری میگن. ولی وقتی زمان انجام دادن کاری که قبلا اجازه‌ش را صادر کرده بودن برسه میگن نههههه. من که گوش شنوا ندارم. فقط باید شیلا را راضی کنم که با من بیاید. همین. 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

دیاران بی تو ویران می‌نماید آخه :/

طیاره‌ی مامان پرواز کرد... 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

دوستی با مردم دانا

نیکی همیشه سوالهای درست را می‌پرسد. امروز امتحان modern physics داشتم. مبحثی که تا حالا پوشش دادیم فقط نسبیت ِخاص بوده. امتحان نمی‌دانم چطور بود. ۵ سوال بود و حتی اگر یکی را اشتباه کرده بوده باشم ۸۰ شده‌ام. همانا دانشجویان فزیک از خاک بر سر شده‌گانند. روزی نیست که یکی از بچه ها نگوید "... دانشجوهای احمق ارتباطات حرف که می‌زنند میخواهم خودم را بکشم. ما هفت نفر روی ۴ سوال ۳ روز است کار می‌کنیم و هنوز حل نشدن، بعد اونا..." فزیک رشته‌ی سختی است. اما فزیک است. جان است. امروز به نیکی توضیح می‌دادم که بنابر قانون نسبیت انشتین، دو اتفاقی که در یک frame of refrence همزمان می‌افتند الزاما در frame دیگری همزمان نیستند. حتی ممکن است از دو اتفاقی که اینجا با فاصله می‌افتد هم، اتفاقی که اینجا اول می افتد، آنجا دوم بیافتد. بهش گفتم نور جرم ندارد. بهش گفتم نور هیچوقت ثابت نیست. همیشه در حرکت است. پرسید "نور وقتی از تلویزیون میخورد به دستم چه اتفاقی می افتد؟ ثابت نمیشه؟" مغزم لبخند زد از این سوال قشنگش. گفتم حرارت. 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

زبان روان را فلکم رایگان نداد

میگه تو به محضی که اینجا آمدی رفتی دانشگاه؟ میگم نه. یک‌سال رفتم مکتب. بعد دانشگاه. سال اول دانشگاه اینجا نبودم. انتقالی گرفتم آمدم اینجا. میگه تو انگلیسی را مثل کسی که زبان مادریش انگلیسی باشه حرف میزنی. از بچگی انگلیسی حرف میزدی؟ میگم AWWW do i really? چون آمریکایی ها وقتی از حرفی تحت تاثیر قرار میگیرند میگن Awww. صدایی مثل میو میو کردن ولی بدون میم. هر چه تاثیری که حرف رویشان گذاشته بیشتر، تعداد دبلیو های اَوووو هم بیشتر! میگه بلی. خیلی از پروفسورها با اینکه سالهاست اینجا تدریس می‌کنند در افهام و تفهیم مشکل دارند. تو نداری. روان صحبت میکنی. میگم نه. از وقتی اینجا آمدم انگلیسی یادگرفتم. بخاطر محیط مجبور بودم که زود یاد بگیرم. وگرنه چطور دانشگاه میرفتم و چطور مکتب را تاب میآوردم؟ میخوام بگم خیلی زحمت کشیدم. نمیگم ولی. از اینکه با مردم در مورد زندگی شخصیم حرف بزنم خوشم نمیاد. میگم بریم.

  • //][//-/
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

‌‌‌

به من که پیام مینویسه میگه "بیا برایش دعا کنیم" و من هم میگم باشه. طرز جمله‌بندیش معصومانه‌ست. کودکانه‌ست. دلم میگیرد از اینطور حرف زدنش. جمله‌بندی مهم است. مثلا همین سه شنبه، روز بعد از تولدم، هریتیه به من مسج داد و گفت i have missed you. ازم خواست بریم بیرون. من ِخسته‌ی درمانده قبول کردم. میدانی چرا؟ چون هیچکس نمیگه i have missed you. همه میگن i miss you. وقتی کسی have missed you کرده، یعنی خیلی دلش تنگ شده حتما. الان که کامنت معین را دیدم‌‌ یادش افتادم. معین هم حتما از من عصبانیست. 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷
؛
سیمی‌کولن جایی است که جمله می‌توانست پایان بیابد، اما ادامه داد. زندگی کن.

Saudade