امیدوارم زیر دلش به من افتخار کرده باشد

ما به کس نمیگیم. بابا به ما یاد داده تا کاری معلوم نشده باشد به کسی نگوییم. مثلا من اگر امتحان داده باشم و فکر کنم قرار است بلندترین نمره‌ی صنف را ببرم هم به کسی نمی‌گویم احساس خوبی به امتحان دارم. مثلا تا ویزای آمریکا روی پاسپورت‌های ما چاپ نشده بود ما به کسی نگفتیم قصد خارج رفتن داریم. امروز بابا داشت در مورد مصاحبه‌ی دکترای من با Yale حرف میزد. درسی که تمام این ۲۱ سال به من داده بود را زیرپا گذاشتم و گفتم «من معلوم است که قبول میشم. در دلم هیچ شک نیست. Yale در سطح من نیست بابا. من منتظرم از هاروارد، پرنستون و برکلی بشنوم. در چهار سال گذشته من خیلی زحمت کشیدم. حالا وقتش است که ثمرش را ببینم. نمرات نجوم من از ۴ میدانی چند است؟ ۳.۹۶. ٖنمرات فزیکم از ۴ شده ۳.۹۴. سه سال سابقه تحقیق دارم. ۱۵ ساله مهاجر شدم و از ۱۶ سالگی دانشگاه رفتم. مردم از ۱۶سالگی دانشگاه نمیرن که! Yale در سطح من نیست. قبول میشم اما امیدوارم جایی بهتر از Yale برم. اپلکیشن من اصلا نقطه ضعف ندارد. شیکاگو و هاوایی که مصاحبه‌هایشان گذشت ولی خبرشان هنوز نیامده. ولی شیکاگو و هاوایی را هم قبول میشم. منتها امیدوارم جایی بهتر از اینجا‌ها برم.» نمیدانم بابا چی فکر کرد. ما تا کاری صد در صد معلوم نشده باشد اینطور حرفها نمی‌زنیم اما امروز میخواستم ببیند که در تمام این چهار سال شاید برایش معلوم نبود که چیکار میکنم اما من همیشه در حال تلاش بودم. میخواستم بداند که اینقدر زحمت کشیده‌ام که دلم جمع است. میخواستم بداند که الهه یک روزی خدای نجوم و فزیک میشود. 

البته بین من و شما باشد ته دلم همیشه اینقدر قرص نیست. همیشه خاک پای شما هستیم. اکثر اوقات احساس ناچیز بودن دارم. امروز ده دقیقه حالم خوب بود و این ده دقیقه مصادف شد با حرف زدن در مورد دکترا با پدرم. اینطور شد که حرفی که ته دلم بود را زدم. من واقعا سطحم از Yale بالاتر است. 

+ اگر قبول نشوم از شرم آب میشوم (゚ー゚)

++ مصاحبه‌ام با Yale روز سه‌شنبه است. 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۱۷ ژانویه ۲۱

هر کس به لایق گُهَر خود گرفت یار

دانشگاه شیکاگو امروز مرا به مصاحبه دعوت کردند. سرعتشان غیرقابل باور است. ۲۰ روز پیش اپلکیشنم را فرستاده بودم و دانشگاه‌ها بیشتر این ۲۰ روز را بخاطر سال نو بسته بودند. تا آنجایی که من خبر دارم احتمال رد شدن در مصاحبه کم است. مخصوصا اینکه گفته‌اند مصاحبه فقط ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت طول میکشد. مگر من در نیم ساعت قرار است چه دیوانگی‌ای بکنم که آنها از خیر قبول کردنم بگذرند؟ :) از من هیچ چیزی بعید نیست. چند روز گذشته را به حماقت گذرانده‌ام. اپلکیشن‌های دکترا تمام شده‌اند و من بیکارم. نه صنف دارم و نه تحقیق. یک وضعیت آرامی است که نگو و نپرس. با ارمیا سریال Mr.Robot را می‌بینیم. بعد من تا شب میشود گلاب به رویتان مست می‌کنم. پیش آینه با تعجب به چشم و ابرویم نگاه می‌کنم و انگشت به دهن حیران میمانم که من چطور اینهمه سال پی به مقبول بودنم نبرده بودم. بعد که از زیبایی خودم سیر شدم به زیبایی اطرافم دقت می‌کنم. باز دو دقیقه بعد غم‌های روزگار روی دلم می‌نشینند و خودم را در بغل ارمیا انداخته خوب گریه می‌کنم. منظورم از غم‌های روزگار این است که چرا نامه‌ی لمونی اسنیکت اینقدر غمگین است. یا اینکه من اصلا و به هیچ عنوان دلم نمیخواهد بچه داشته باشم و اگر بچه‌دار شوم و سر بچه‌ام عصبانی شوم چه خاکی باید به سرم بریزم؟ یا اینکه من به ارمیا گفته بودم صورتش را بتراشد و او صورتش را نتراشیده. چه میدانم. تمام شب یا خوشحال ِخوشحالم یا غمگین غمگین. بعدش هم، باز گلاب به رویتان، استفراغ می‌کنم و میروم میخوابم. روز بعد با معده و روده بهم ریخته بیدار میشوم و تمام روز خسته‌ام. البته این حالت برای دو روز بود :) دیگر تا آینده نامعلوم دلم نمیخواهد لب به الکل بزنم. 

بعد از دو روز بی‌مسئولیت بودن امروز با ارمیا کار کردم. ارمیا در حال تلاش است و من خیلی از این بابت خوشحالم. من از همان اولش گفته بودم نه هدف و نه انرژی ِعوض کردنش را ندارم. اما این روزها خودش روز به روز سختکوش‌تر و فعال‌تر میشود و خب، سورپرایز خوبی است. دارد کم کم آماده میشود که سال بعد برای دکترا اپلای کند. اگر دانشگاه من در بوستون باشد و دانشگاه او در کالیفرنیا، یعنی او در سواحل غربی باشد و من در سواحل شرقی، با اینهم فاصله اصلا و ابدا دوام نمیاوریم. ولی یک درصد فکر کن من بگذارم روابط عاطفی روی تصمیماتم تاثیر بگذارند. البته حالا که اول من دانشگاهم را انتخاب می‌کنم و باید ببینیم او هم وقت انتخاب دانشگاه منطقی عمل میکند یا کاری میکند بیاید به یکی از دانشگاه‌های شهری که من استم. بخاطر کریسمس برایم یک هدیه‌ی گران گرفته بود. من که کریسمس را تجلیل نمی‌کنم. برایش چیزی نگرفته بودم. هدیه‌ گران معذبم میکند. هدیه‌اش را دوست داشتم و نمیخواستم پس بفرستم. میخواستم پولش را بهش پس بدهم. قبول نکرد آخرش. چند روز پیش خیال میکرد خوابم برده و داشت با من حرف میزد. مابین حرفهایش گفت I want to be with you forever. میخواستم مسخره‌اش کنم اما از شما چه پنهان، راستش خودم هم از حرفش خوشم آمد. چیزی نگفتم. همانطوری که به حرفش فکر میکردم خوابم برد.

سه‌شنبه قرار است با شیکاگو مصاحبه کنم. همه چیز دارد کم کم واقعی میشود. شیکاگو اولین خبر خوش ۲۰۲۱ است. باش که ببینیم باقی دانشگاه‌ها چی‌وقت خبرشان میرسد. 

 آرامم.

خوشحالم حتی.

میدانم که دانشگاه که شروع شود این آرامش طوری نابود میشود فقط که هرگز نبوده. 

  • //][//-/
  • چهارشنبه ۶ ژانویه ۲۱

همه خانه را خیالت بگرفت و آرزویت

روزهایی که خیلی حالم بد بود می‌نشستم یک لیست خرید می‌نوشتم برای آینده‌هایی که قرار بود خودم باشم و خودم.

یک درجن تخم مرغ

تن ماهی

ramen noodles

گوشت مرغ

نارنگی

انار

آرد

رومی

کچالو

لیست نوشتن یک لحظه از فضای لجن اطراف دورم میکرد. به این فکر میکردم که یک روزی میتوانم خودم باشم و خودم. به همینجا رسیده‌ام. که خودم استم و خودم. باید بروم برای خودم خرید کنم. چند روزی است بخاطر رخصتی‌های کریسمس همگی خانه استند و من هم خانه آمدم. اوضاع خوب است. منتها دلم برای تنهایی خودم تنگ شده. امروز شروع کردم به گشتن دنبال موتر. امیدوار استم سال آینده خبرهای خوبی در مورد دکترا بشنوم. بعد از این شهر میروم. نزدیکترین دانشگاهی که بهش اپلای کردم بیشتر از دوهزار کیلومتر از خانه دور است. دورترین دانشگاهی که بهش اپلای کردم بیشتر از پنج هزار کیلومتر از خانه دور است. نمی‌توانم موترم را با خودم ببرم. باید یک موتر نو بخرم. موترم را میدهم به پی‌دی. دلم برای بچه‌ها تنگ خواهد شد اما هیجان دنیاهای جدید را دارم. میخواهم تلاش کنم که بهترین باشم و این تلاش قرار است برایم هزینه داشته باشد. 

به ارمیا فارسی یاد می‌دهم. گاهی وقتا همینطور که نشسته زیر زبان با خودش تمرین می‌کند... یک کیلو کچالو...

به مادرش در مورد ما گفته.

نمی‌دانم نظر مادرش چی است. برای من مهم است که مادرش راضی باشد. خانواده‌هایمان راضی باشند. میگفت مادرش فکر میکند ارمیا از طرف خدا مقرر شده که به من نشان بدهد یک مسیحی واقعی چطور است. مسیحی نشوم صلوات :) من به شدت به آدم‌های مذهبی احترام قائلم اما خودم شخصا به خدا باور ندارم. حوصله‌ی این حرفها را هم خیلی ندارم. به حرفهایی که ارمیا از طرف مادرش نقل میکرد گوش میکردم و زیر پوستی داشتم کلافه میشدم. متوجه آشفتگیم شد. گفت «هی! اینها چیزهایی استند که مادرم فکر میکند. من نمیخواهم تو را عوض کنم. من دوستت دارم.» مثل همیشه از شنیدنش لبخند زدم. امیدوارم این حس خوب هیچوقت کهنه نشود. 

هر شب هر دو آنلاین میشویم و من بهش پایتان درس میدهم. در همین یک هفته‌ای که کالیفرنیا رفته خیلی پایتان یاد گرفته. واقعا واقعا امیدوارم همیشه باعث پیشرفت همدیگر شویم. برای من اهمیت رابطه به همین است که دو نفر کنار هم رشد کنند. امیدوارم تا همیشه با هم رشد کنیم و اگر روزی داشتیم کنار هم راکد می‌شدیم شجاعت جدا شدن از هم را داشته باشیم. 

  • //][//-/
  • دوشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰

بگذار به زیر سایه‌ات پیر شود امید جوان و عشق جانانه‌ی من

من، ارمیا،‌ ایستون و برادرش بودیم. دیروقت شب بود. موهایم اذیتم می‌کردند. پیش هر کدامشان نشستم و گفتم موهایم را ببافند. ارمیا ۳ برادر دارد و ایستون ۲تا. هیچکدامشان خواهر ندارند. ایستون گفت بلد نیست. برادر ایستون دست به کار شد. ایستون با ریشخندی گفت «تو در مخاطبین مبایلت فقط نام دوتا دختر است. بافتن مو را از کجا یاد داری تو؟» برادرش با شرم و عصبانیت گفت «خفه شو. من موهای هر دو هر دو دختری که در مخاطبینم استن را بافته‌ام.»


با ارمیا به حدی از صمیمیت رسیدیم که من فکر می‌کردم امکان ندارد. روز جمعه بهم گفت دوستم دارد. منم. انگار گفتن کلمات جادو کرده باشند. هر دو احمق شده‌ایم. از آینده حرف می‌زنیم، از آپارتمانی که قرار است سال بعد با هم بگیریم، از روزی که بلاخره به خانواده‌اش بگوید، از اینکه عشق اول و آخر هم باشیم. من احمقانه و غیرمنطقی... نمی‌ترسم. حداقل نه آنقدری که باید. نگران روزی‌ استم که دیگر دوستم نداشته باشد یا دوستش نداشته باشم. اما قرار نیست که بخاطر یک تشویش کوچک همه چیز را خراب کنم. احتمالاتی به قضیه نگاه می‌کنم و می‌دانم که حرفهایی که به هم می‌زنیم احتمالا حرفهایی است که تمام بیست و چند ساله‌های احمق بعد از ۴ ماه با هم بودن به همدیگر می‌زنند. ممکن است با هم به جایی نرسیم. احتمالا به هم نمی‌رسیم. ای بابا. از نوشتن این گپ‌ها استرس می‌گیرم. میترسم. به تشویش میشم. بلی. شاید به جایی نرسیم ولی فعلا که هیچ کنترولی روی این شور و هیجان نداریم. نمی‌توانم به آینده با او فکر نکنم. برای کریسمس به کالیفرنیا رفته. هر دو مثل ماهی بیرون از آب استیم. 


نمی‌توانستم از غصه نفس بکشم. حس می‌کردم باید از بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم. مثل شانزده‌سالگی‌هایم که هم از مرگ می‌ترسیدم و هم از زندگی. به نفس نفس افتاده بودم. تمام روز در یک قدمی از نفس افتادن، گریه کردن، از شدت غصه مردن بودم. شب که شد بی‌کفش، بی‌کیف، فقط کلیدم را از پیش آینه برداشتم و از خانه زدم بیرون و امروز حالم خوب بود. سرش را در بغلم گرفته بودم که حالش خوب شود. موهایش را نوازش کرده بودم. اشک‌هایش را پاک کرده بودم. پر شور بوسیده بودمش. سعی کرده بودم بخندانمش و حالش بهتر شده بود. سرم را روی سینه‌اش گذاشته بودم و به صدای قلبش گوش می‌دادم. به فارسی با هم یک گفتگوی ۲جمله‌ای داشتیم و من حالم خوب شده بود. پرسیده بود:

ارمیا: خوبی؟

الهه: خوبم. تو خوبی؟

ارمیا: خوبم. تشکر.

اکثر اپلکیشن‌های دکترا را تکمیل کردم. امتحان‌ها را تمام کردم. بی‌هیچ مسئولیتی تمام روز سریال می‌بینم و کتاب می‌خوانم. خرید می‌روم و میخوابم. دلم برای زندگی بی‌تکلف تنگ شده بود.  دلم برای زندگی در آرامش تنگ شده بود. چند روز است که غرق در آرامشم. 


دارم در مورد سریال Mandalorian ازش می‌پرسم. میگم «اگر یودا یک وقتی بچه بوده به این معنا که پدر و مادر یودا با هم رابطه داشتند. متوجه منظورم میشی؟ طوری که به تولید مثل ختم شده.» میگه «عزیز دلم غیر از من و تو همه‌ی موجودات دنیا با هم رابطه دارند طوری که به تولید مثل ختم میشه.»


ارمیا: اگر با هم زندگی کنیم یک چیزهایی استن که باید بهشان عادت کنیم.

الهه: درست میگی.

ارمیا: مثلا... مثال اگر بخواهم بزنم... حالا نه اینکه من خودم خیلی مرتب باشم ولی وضعیت کمد تو، اگر قرار بود با هم زندگی کنیم، حالا که نمی‌کنیم و کمد تو کمد تو است و هر کاری خواستی میتوانی با کمدت بکنی، ولی میگم اگر یک وقتی با هم زندگی کنیم وضعیت کمد تو روانیم میکنه. 

مامان من همیشه میگفت کس ندیده دختر اینقدر بهم ریخته باشد. مامان بعد از ۲۰ سال تلاش بلاخره تسلیم شد و دیگر کوشش نکرد مجبورم کند اتاقم را مرتب کنم. مگر که بخاطر ارمیا خودم را عوض کنم. فعلا که به خودم قول داده‌ام قبل از آمدنش از کالیفرنیا یک روز بروم و تمام آپارتمانم را تمیز کنم. بعد کوشش کنم تمیز نگاهش کنم. ببینیم که چی خواهد شد. 

  • //][//-/
  • چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰

she wanted to be invisible

دکتر به عکس چشم‌هایم نگاه کرد. پرسید «در خانواده‌ات سابقه سرطان داشتین؟» گفتم «پدربزرگم از سرطان معده مرد.» پرسید «تا حالا شده چشمت ضربه خورده باشد؟» به آن رو ز بارانی فکر میکنم. نذر کرده بودیم. نذر ماه صفر؟ نذر عاشورا؟ یادم نیست. نذر کرده بودیم. با لگد محکم زده بود به صورتم. بینی‌ام درد می‌کرد. فکر می‌کردم ممکن است بینی‌ام شکسته باشد. بابا گفته بود بینی‌ام نشکسته چون وقتی با دستش بینی‌ام را لمس کرد از درد به خودم نپیچیدم. با خنده به دکتر گفتم «من ۲۱ ساله‌ام. در ۲۱ سال زندگی حتما گاهی پیش آمده که چشمم ضربه دیده باشد.» دکتر گفت لکه‌های چشمت یا ضربه است یا سرطان. بعد یک نسخه نوشت که مرا به متخصص قرنیه میفرستاد. متخصص قرنیه گفت که سرطان ندارم. خانه آمدم. تمام روز را گریه کردم. چون سرطان نبود. چون یکی یک بچه ۷ ساله را با لگد زده بود. چون من هنوز نشانی بیچارگی‌های هفت‌سالگیم را در چشم‌هایم با خود حمل می‌کردم. چون من سرطان نداشتم. چون کسی دوستم نداشت. چون یکی با لگد زده بود به صورت هفت ساله‌ام. چون سرطان نداشتم. چون من فقط یک دختر هفت ساله بودم. چون من بلد نبودم از خودم دفاع کنم. چون کسی نبود از من دفاع کند. چون من تنها بودم. چون سرطان نداشتم. گریه کردم. تمام روز را گریه کردم. چون امیدوار بودم سرطان داشته باشم اما کسی دوستم داشته باشد. 

  • //][//-/
  • چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰

چشم و چراغ خانه

«غیرقابل دوست‌داشتن»

هربار از گفتنش چشم‌هایم پر از اشک میشوند. گفت «تو هیچوقت اشتباه نمی‌کنی.» اما موضوع همین است. که من هیچ اشتباهی نکردم. من مکتب رفتم. دانشگاه رفتم. رفیق پیدا کردم. با مردم مهربان بودم. نمره‌های خوب گرفتم. سعی کردم آدم خوبی باشم. سعی کردم مردم را بخندانم. مردم را کمک کردم. کوشش کردم مثبت باشم. کوشش کردم آدم خوبی باشم. من آدم خوبی استم. نباید دوست‌نداشتنی، بی‌اهمیت و خواسته‌نشده باشم. بعد از به زبان آوردن این سه کلمه انگار بلاخره ۲۱ سال احساس را بیان کرده باشم چشم‌هایم اشکی شدند و هر چه آب دهانم را قورت دادم فایده نداشت. دروازه تشناب را بستم و روی زمین نشستم. دهانم را با دست‌هایم پوشاندم و برای ده ثانیه نفرت‌انگیز بودنم را گریه کردم. خواستنی نبودنم را گریه کردم. بی‌اهمیت بودنم را گریه کردم. شاور گرفتم و بیرون آمدم. پیشانی، گونه، چشمها و چانه‌ام را بوسید. گفت «you're not unloveable» فقط از فکر روزی که او هم ببیند که خواستنی و دوست‌داشتنی نیستم گریه‌ام گرفت. سرم را در سینه‌اش پنهان کردم و کوشش کردم به چیز‌های خوب فکر کنم اما سنگینی روی سینه‌ام و فشاری که روی گلویم احساس می‌کردم نمی‌گذاشت به هیچ چیزی جز غیرقابل دوست‌داشتن بودنم فکر کنم. کی فکرش را می‌کرد یک صفت بتواند اینقدر دردناک باشد؟ از درد خفه میشدم. یک نفس عمیق کشیدم. بهش پشت کردم. با خودم میگفتم آدمی نیازی به دوست‌داشته شدن ندارد. الهه نیازی به دوست‌داشته شدن ندارد. حتی اگر هیچ کسی در دنیا الهه را نخواهد هم باکی نیست. آدمی به خواسته شدن نیاز ندارد. اینبار طوری گریه‌ام گرفت که نمیشد پنهانش کرد.

  • //][//-/
  • چهارشنبه ۲ دسامبر ۲۰

میلرزه دلم به یادبود تو چو بید


ساعت ۳ بجه صبح بود. صدای شر شر باران آمد. گفتم «باران است.» از زیر پتو برآمدم و دویدم بیرون. در برنده زیر باران ایستاد شدم. پاهایم لچ بودن. باران میبارید. او هم از پشتم آمد. گفت «تو خو ستاره‌شناس استی. باید از باران بدت بیاید.» گفتم «امشب نی. امشب باران ره خوش دارم.»


روی شانه‌ام زد. به سمتش برگشتم. با ساجق یک پوقانه کلان جور کرده بود. زود دست به کار شدم و ساجقم را پوقانه کردم. از من به اندازه او کلان نشد. گفت «چند توته ساجق داری؟» گقتم «دوتا.» گفت «مه سه‌تا دارم. به همو خاطر.» خنده کردم. تمام روز پشت این میز پهلو به پهلو درس خواندیم و هر چند دقیقه فقط با نگاه کردنش، ساجق پوقانه کردنش،‌ لبخند زدنش، خستگیم کمتر میشد و انرژی می‌گرفتم. 


با غصه گفتم «آدم وقتی کسی ره دوست داره هیچوقت دوست داشتنش خلاص نمیشه. حتی وقتی ازش نفرت پیدا میکنه هم دوستش داره. در دلش هیچوقت بدی او ره نمیخواهد. ای رقم پیش بره چند ماه بعد من عاشقت میشم. دوستت میداشته باشم. عشق اولم میشی. از یادم نمیری.» محکم بغلم گرفت. گفت «فقط به امروز فکر کن. فقط به امروز. غصه چند ماه بعد ره چند ماه بعد میخوریم.»


برای thanksgiving میرفت دیدن فامیلش. ۴ روز همدیگر را نمی‌دیدیم. خلقش تنگ بود. پشتم دق میشد. مه هم پشتش دق میشدم. ترسیدم. غصه گرفتم. اگر کار از کار گذشته باشد چی؟ اگر عاشقم شده باشه، عاشقش شده باشم، چطور کنم؟


  • //][//-/
  • پنجشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰

قصه بعد از چاشتی که مه بهترین بودم

بلاگ چند هفته برای من خراب بود. هیچ وبسایتی با پسوند blog.ir باز نمیشد. امروز درست شد. 


گفتم «ولی من خیلی از چشم‌هایم خوب مواظبت می‌کنم. زیاد از وسایل الکترونیکی استفاده نمی‌کنم. عینک افتابی میپوشم. چرا باید چشم‌هایم ضعیف شده باشند؟ من چیکار کنم؟» دکترم پیر بود. مهربان بود. گفت «نصف جمعیت چشم ضعیف دارند. تو فقط کمی، خیلی کم نزدیک‌بین شدی. همینطور که گفتی فقط وقت رانندگی اذیتت میکند. نگران نباش. نمره‌ی چشمت ۰.۵ است. این پایین‌ترین نسخه‌ی عینکی است که تجویز می‌کنم. اصلا نیاز نیست عینک را همیشه بپوشی. فقط هر وقت خواستی... هر وقت در شب رانندگی می‌کردی بپوش. بگو ببینم. سال چندم دانشگاهی؟» بعد با من از نجوم حرف زد. گفت برادر بزرگش از دنباله‌دار هالی یک عکس گرفته بوده که در مجله چاپ شده. گفتم برادر بزرگت حالا چیکار میکند؟ گفت مرده. گفت خودش انجینیر ساختمان بوده (مثل بابای من) ولی شغلش را دوست نداشته. دوباره رفته دانشگاه و اینبار چشم پزشک شده. 

از این گفتگوهای صادقانه با غریبه‌ها که خیلی به ندرت اتفاق میافتد خوشم میاید. 


ایمیل را باز می‌کنم. خط اولش را می‌خوانم: 

i am pleased to inform you... از سر جایم می‌پرم. ادامه‌اش را نمی‌خوانم. جیغ میزنم که I won the USRA. میپرم. نمی‌توانم آرام بگیرم. اسکرین‌شات ایمیل را به ایستون، به گروپ خانوادگی و به آلدو روان می‌کنم. ارمیا با خنده نگاهم میکند. من همچنان می‌پرم و با خودم حرف می‌زنم که i am the best. I won the USRA. I'm so good. I'm the best. I'm the best. آلدو بهم زنگ میزند. تبریکی میدهد. آلدو تنها کسی است که عمق اهمیت این جایزه را درک می‌کند. میگه چقدر این جایزه قرار است در رزومه‌ام بدرخشد. بهم آفرینی میگه. ارمیا بغلم میکند. میگه you are the best. میخندم. میگم «فقط ۵ نفر این جایزه را می‌برند. فقط ۵ نفر. حتی آلدو با تمام عظمتش پارسال که اپلای کرده بود این جایزه را نبرده بود. من بهترینم.» بغلم می‌کند. تبریک میگوید. آرام میگیرم. میگوید از بودن با آدمی مثل من به خودش افتخار می‌کند. می‌خندم. می‌بوسمش. میگم به چی فکر میکنی؟ میگه «به اینکه کی قرار است تو و این جایزه‌های ملی‌ات برای من زیادی باشین؟» میگم «حرفت را پس بگیر. من اینقدر سطحی‌ام؟» معذرت میخواهد. میگم I am the best. میگوید you are the best. بابا یک پیام بد برایم میفرستد. دلم میشکند. تمام شادی‌م در لحظه دود میشود. ارمیا نمی‌پرسد چی شده. فقط می‌بیند که ناراحت شده‌ام. میگوید «مگر تو نباید عینک بخری؟ بیا بریم خرید. عینکت را سفارش بدهیم. موفقیتت را تجلیل کنیم. بعدش غذا بگیریم. مهمان ِمن.» در طول مسیر میگذارد من موسیقی را انتخاب کنم. به فرهاد دریا گوش می‌کنیم. خوشحال میشوم دوباره. میگم i am the best. 


کرستینا میگوید به فکر این است که لوله‌ رحمش را ببندد چون هیچوقت نمیخواهد اولاددار شود. در این مورد کمی حرف می‌زنیم. در مورد پدر و مادر من حرف می‌زنیم. به بابا که با حرفش بعد از بردن جایزه‌ام دلم را شکست و به مامان که هیچ‌چیز نگفت. میگم «ببین، من اگر دختری مثل تو، یا دختری مثل خودم میداشتم که اینقدر افتخارآفرین بودند، اینقدر آدم‌های خوبی بودند، بی‌اندازه دوستش میداشتم.» میگه «ببین، من لوله رحمم را میخواهم ببندم. از بس که از بچه‌ها متنفرم. ولی اگر میدانستم که قرار است دختری مثل تو داشته باشم... حتما بچه‌دار میشدم.» حرفش به دلم می‌نشیند. دوستش دارم. هنوز از حرف بابا ناراحتم. شب به کرستینا پیام میدهم که 

You and Kyle should adopt me

I want to be your daughter

میگه 

we’ll sign the papers

ارمیا میگه «خوبه دیگه. الان من باید برم از کایل اجازه بگیرم که میگذارد من و تو در رابطه باشیم یا نی.»


البته حالی که روی پروژه‌ی databases کار می‌کنم دوباره حس کودن بودن بهم برگشته. ولی یک بعد از ظهر کامل فکر می‌کردم که من بهترینم :)

  • //][//-/
  • شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰

ستا د سترګو بلا واخلم بیا دې سترګې ولې سرې دی

برایم خاطره‌هایش را تعریف می‌کرد. فین فینش هر لحظه بیشتر میشد و صدایش بیشتر می‌لرزید. بعد از نیم ساعت بلاخره گفت «الی؟ من دارم گریه میکنم. فکر کنم باید قطع کنم.» مثلا این نیم ساعت را به نظر خودش بی‌صدا گریه کرده و من اصلا متوجه نشده‌ام. گفتم قطع نکند. نمیخواستم بیشتر از این احساس تنهایی کند. کمترین کاری که از دستم برمیامد این بود که از پشت تلفن غم‌هایش را گوش کنم. با خودم فکر میکردم ساعت ۱:۳۰ صبح اگر بخواهم از خانه بخاطر پسری که یک ساعت است پشت تلفن گریه می‌کند بزنم بیرون آیا پدر و مادرم درک می‌کنند یا نه. میخواستم پیشش باشم. میخواست پیشش باشم. بهش گفتم فردا میروم پیشش. گفت «راستش ممکن است فردا که دیدمت باز هم گریه‌ام بگیرد. حالم خوب نیست.» یادم آمد که شب پیش با حماقت بهش گفته بودم «من واقعا از چی تو خوشم آمده؟» و او گفت «من هر روز از خودم همین را می‌پرسم.» از اینکه ممکن است من هم برای حال خرابش مقصر باشم ناراحت شدم. گفتم میتواند سرش را روی پایم بگذارد و تا هر وقتی که دلش خواست گریه کند. با خنده و شوخ‌طبعی در مورد تولد مصطفی برایش ‌گفتم. که چقدر سعی کردم همه چیز عالی باشد. چقدر میخواستم روزش خوب باشد. چقدر برای هدیه‌اش پول خرج کردم. اما رستورانتی که رفته بودیم سرویسش خوب نبود. وقتی به پارک رسیدیم ما را یخ زده بود و کیک آیسکریمی آب شده بود!‌ برگشتیم خانه و کیک را داخل کاسه ریختیم. مصطفی با پی‌دی دعوا کرد و پی‌دی هدیه‌ی تولد مصطفی را بهش نداد. به قول سیتا تولد مصطفی بدترین تولد تاریخ خانواده‌ حسینی بود. خنده کرد. خنده‌اش آرامم کرد. قطع کردم. دو دقیقه بعد دوباره زنگ زد. ساعت ۲ صبح بود. جواب دادم. گفت «میخواهم ببینم تو کجا بزرگ شدی. میخواهم یک روزی، نمی‌دانم کی، ولی یک روزی برویم افغانستان.» خندیدم. پسرک جوگیر من. 

+ به ایستون در مورد مرگ مادربزرگ ارمیا و پدربزرگ رانی میگفتم. ایستون گفت «نمی‌گم تو نحسی. تو فقط بدشانسی. منتها محض احتیاط لطفا فاصله‌ات را با من حفظ کن. من یک مادر بزرگ دارم و خیلی دوستش دارم.»

++ یارب مکن به بار دگر امتحان ما
برداشتیم پیش تو دست دعا بس است

بیدل

- عنوان: بلاگیر چشمان تو شوم چرا چشمایت دوباره سرخ استن؟

  • //][//-/
  • يكشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰

مشت امیدم و در سینه تنگ اوفتادم

در آشپزخانه ظرف می‌شستم. از پشت بغلم کرد. ولم نمی‌کرد. به صورتش نگاه کردم. گریه می‌کرد. نشستیم. گفت مادربزرگش مرده. من نمی‌دانم چرا اینقدر مرگ دور و بر من اتفاق میافتد. واقعا فکر نمی‌کنم عادی باشد. در هفت روز گذشته ۳تا خبر مرگ شنیده‌ام. بغلش کردم. نمی‌دانستم چی بگویم. بعضی دردها را نمی‌شود تسکین داد. فقط بغلش گرفتم. گریه کرد. شانه‌هایش می‌لرزیدند و من دلم نمی‌لرزید. بعد از آن شبی که تا صبح عر زدم و گریه کردم دیگر چیزی حس نمی‌کنم. اینقدر کار دارم که هر چه تلاش می‌کنم نمی‌توانم از همه چیز عقب نباشم. رئیسم پریروز برایم ایمیل داده بود و گفته بود که من بهترینم. گفته بود باید به هر دانشگاهی که دلم میخواهد اپلای کنم چون واقعا شانس پذیرفته شدن در هر جایی را دارم. گفته بود MIT, هاروارد، کرنل، هیچ جایی برایم دور از دسترس نیست. گفته بود میخواهد کمکم کند در بهترین جای ممکن پذیرفته شوم. من تعجب کرده بودم. ارمیا گفته بود «واقعا واقعا تو تنها کسی استی که از حرف رئیست تعجب کرده. معلوم است که هیچ دانشگاهی برای تو دور از دسترس نیست.» احساس احمق بودن دارم. احساس بیکاره بودن. احساس خوب نبودن. بعد از یک ماه کار کردن روی اپلکیشن یک فلوشیپ،‌ دیروز بعد از اپلای کردن متوجه شدم در essayم جای وبسایت شخصی‌ام* را XXX گذاشته بودم که قبل از اپلای کردن با آدرس درست وبسایت جاگزین کنم و خب یادم رفت. در این برنامه‌ها رقابت اینقـــــــدر بالاست که از هر بهانه‌ای برای رد کردن اپلکیشن استفاده می‌کنند. فقط برای بی‌حسی دیوانه‌گونه‌ام است که از این اتفاق وحشت نکرده‌ام. البته بابتش خیلی خجالت‌زده‌ام. رئیسم و همکارش یک ماه تمام کمک کردند روی این اپلکیشن کار کنم. با چه رویی بهشان بگویم همچین اشتباه احمقانه‌ایی را مرتکب شدم؟ برای همین به هیچکس نگفتم. 

امروز امتحان databases دارم و فردا کارخانگی نسبیت عام را باید بفرستم. برای هیچکدامشان آماده نیستم. فردا تولد مصطفی است. از دویدن و تلاش کردن خسته‌ام. دوست دارم همه چیز را رها کنم. میگه «تو حق داری خسته باشی. حق داری بخواهی همه چیز را رها کنی. حق داری بخواهی بایستی، استراحت کنی. اما نمی‌کنی! این که با تمام خستگیت تلاش می‌کنی را بیشتر از تمام خصوصیاتت دوست دارم. دلیل اینکه از تو خوشم میاید همین است. که همیشه تلاش میکنی.»

ایستون دنبالم آمده که با هم درس بخوانیم. فعلا. 

*من یک وبسایت فارسی دارم که داخلش در مورد نجوم به فارسی می‌نویسم. در اپلکیشن گفته بودم من برای فارسی‌زبانان دنیا نجوم را در وبسایت XXX به فارسی فراهم میکنم. بعد نام وبسایتم را ننوشتم :/ ای خدا.

-عنوان از قهار عاصی. فرهاد دریا این شعر را فوق‌العاده خوانده. 

  • //][//-/
  • جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰
؛
سیمی‌کولن جایی است که جمله می‌توانست پایان بیابد، اما ادامه داد. زندگی کن.

Saudade