لوک خوش‌شانس

خدا همه جا هست. همیشه هست. خدا میتواند محیط ِفضاوزمان (fabric of space and time) باشد :) ما همه روی بدن خدا شناوریم، لوک. سیاهچاله‌ها جای زخم‌های گلوله‌هایی هستند که روی بدن خدا مانده :) به نحوی از این فکر خوشحال میشوم. فکر اینکه خدا کمی درد بکشد برایم مایه‌ی لذت است :) جهان در حال گسترش است. یعنی خدا دارد کش می‌آید. خدا دارد رقیق میشود. برای همین دیگر حسش نمی‌کنیم.  مردم میگویند "خدا مرده"، باید بخاطر رقیق‌شدن و زخم گلوله‌ها باشد. بعدش مسئله‌ی غیرقابل درک بودن خداست. مردم میگویند خدا والاتر از فهم انسان است. برای این است که ما فراتر از جهان قابل دید را نمی‌بینیم، لوک :) ما نمیتوانیم تمام ِ خدا را ببینیم. 

این حرفها فقط تصویر زیبایی است که من برای خودم کشیدم. شاید شاعرانه باشد یا هر حماقت دیگری. اما هیچ ارزش و بنای علمی یا حتی فلسفی ندارد. فقط به ذهنم رسید. دیوانگی :)

  • //][//-/
  • چهارشنبه ۲۲ می ۱۹

جزیره‌ی خون

پریشب خواب فاطمه را دیدم. دیروز بعد از مدتها بهش پیام دادم. گفتم خوابش را دیدم. شیلا میگوید یکی از عادت‌های خوب و کوچکِ ما افغان‌ها همین است که وقتی خواب کسی را می‌بینیم بعد از سالها بی‌خبری ازشان خبر می‌گیریم. فاطمه سه سال از من بزرگتر است. وقتی من ۱۰ ساله بودم او ۱۳ سالش بود و با هم دوست بودیم. بهترین دوستهای هم بودیم. در مکتب صنف‌های مختلف داشتیم اما در سرویس کنار هم بودیم. تمام خانواده‌اش را از حرفهایش میشناختم. هیچوقت ندیده بودمشان. اما میشناختم. علی کاکایش بود. از خودش چند سال بزرگتر بود. بعضی شب‌ها که حوصله‌شان سر میرفت فاطمه و باقی بچه‌ها را می‌برد پارک ِ خالد ابن ولید. با فاطمه شوخی میکرد. دعوا میکردن. من دوست داشتم کسی مثل علی داشته باشم. محمود که آمده بود فکر میکردم از این به بعد ما هم علی داریم. نامش را دوست داشتم. خوشم میآمد که همه اینطوری دوستش داشتند. فاطمه از عمه‌هایش متنفر بود اما عاشق علی بود. دیروز فاطمه که جوابم را داد، پرسید چه خوابی دیدم. خواب دیده بودم که پارک رفتیم. ازش پرسیدم "فایزه خوب است؟ علی چطور است؟ عمه‌ها، مادرت، همه خوبن؟" گفت "علی کاکایم؟" میخواستم بگویم خب مگر من و تو چندتا علی مشترک میشناسیم و حال چندتای آنها برای من مهم است که بخواهم از تو بپرسم؟ علی کاکایت نه پس کی؟ گفتم "بلی. علی کاکایت. خوب است؟" گفت "چهار ما پیش کشته شد." من باورم نمیشد. او هنوز مینوشت ... "سیزده گلوله و چند ضرب چاقو"... خب چرا سیزده؟ چرا سیزده؟ چرا ضرب چاقو؟ چرا اینقدر زیاد؟ چرا اینقدر بد؟... "پیش چهارراه شمع"...من و فاطمه هر دو عاشق چوک شمع بودیم. همه‌ی ما بچه‌ها چهارراه شمع را دوست داشتیم. بیشتر از چهارراه زمین. بیشتر از چهارراه شهدا. چرا پیش چهارراه شمع؟... "الهه خیلی دلم برایش تنگ شده"... برایش سخت است که اینها را بنویسد؟ که یادش بیاید؟ گریه می‌کند؟ یا عادت کرده؟... "روز آخر جدی کشتنش"... اواخر ثور است. من چرا تا حالا خبر ندارم؟ چرا نبودم؟ چرا پیشش نبودم؟ 

  • //][//-/
  • سه شنبه ۱۴ می ۱۹

گفتم "یعنی چی که جهان در گذشته 'صاف‌تر' بوده؟" از اول به ما گفته بودند که جهان یا انحنا دارد یا ندارد. از این دو حالت بیرون نیست. خب چیزی که صاف است، صاف است! صاف‌تر یعنی چی؟ گفت "خود ِ تو دو ماه قبل همین سوال را پرسیده بودی. درس در مورد هابل بود و تو پرسیدی که 'یعنی چی که جهان تقریبا صاف است؟' معلوم است که این نکته هربار ذهنت را درگیر می‌کند. توجه من هم به این نکته جلب میشود." بعد سوالم را جواب داد. در آن لحظه، ازش خوشم آمده بود. خیلی ازش خوشم آمده بود. من در مورد اتفاقات روزمره حافظه‌ی خوبی دارم. یادم است که استاد پیمان یک بلوز سبز تیره داشت که من رنگش را دوست داشتم. یادم است بن پارسال شب ِ امتحان فزیک مدرن سگش از صدای رعد و برق ترسیده بود و تا صبح نگذاشته بود بخوابد. چه میدانم. خیلی چیزها یادم می‌ماند. برای همین بدم می‌آید وقتی کسی یک سوال را دو بار میپرسد. اگر جواب سوالش برایش مهم بود همان دفعه‌ی اول یادش می‌ماند. اینبار او سوالی که من دو ماه قبل پرسیده بودم را یادش بود. ازش خوشم آمده بود. آدم دانایی بود که یادش مانده بود من دو ماه قبل چه سوالی ازش پرسیده بودم. ولی نیم ساعت بعد در فورم سنجشی که در موردش پر می‌کردیم باید مینوشتم که پروفسور خوبی نیست. بلد نیست درس بدهد. بلد نیست دانشجوها را مجبور کند سر صنف مشارکت کنند. از این دوگانگی و تضاد پریشان شدم. واقعا حق مطلب را به کیهان‌شناسی، مضمونی به این زیبایی و جذبه، ادا نکرده بود. این صنف میتوانست محشر باشد اگر پروفسور بهتری داشتیم. هر بار که سر صنف رشته‌ی درس بخاطر حرفها و فکرهای به‌هم ریخته‌اش از دستم در رفته بود بهش فحش داده بودم و الان، روز آخر صنف ازش خوشم آمده بود. همیشه همینطور است. آدم نمیتواند کسی را فقط دوست داشته باشد. نمیتواند از کسی فقط متنفر باشد. 

  • //][//-/
  • جمعه ۱۰ می ۱۹

انچه گذشت

سه‌شنبه شب: اضطراب 

با شلوار راحتی سیاه و تی‌شرت سه ساله‌ام وسط فروشگاه می‌گشتم. بعد از کلی گشتن ۵ تا بلوز و دوتا شلوار برداشتم. آخرش تی‌شرت زرد آستین کوتاهی که پارچه‌اش طرح پاندا داشت را برداشتم با شلوار جین پاره. تا حالا شلوار جین پاره نپوشیده بودم. پولش را حساب کردم و رفتم لباس‌ها را پوشیدم. داخل موترم هیچ چیزی جز ریمل نداشتم. ریمل زدم و موهایم را باز گذاشتم. کیف سیاه کوچکم از شب تولد رانی هنوز داخل موتر بود. مبایل و پولم را گذاشتم داخل کیف و رفتم به سمت رستورانت. اضطراب داشتم. نمی‌خواستم ببینمش. 

قبل از من آنجا رسیده بود اما پیدایش نکردم. گفتم بیرون دم در رستوران منتظرم و بیاید پیشم. آمد و گفت "سلام زردآلو!" با هم رفتیم داخل. دست ندادیم. آخر صف ایستادیم که سفارش بدیم. هر ۳-۴ دقیقه می‌پرسید "تو چرا اینطوری شدی؟"  ولی با این حال حرفی نزدم تا سفارش دادیم. بعد وقتی پشت میز نشستیم با پافشاری بیشتری گفت "تو چرا اینطوری شدی؟ موهات دراز شدن. گردنبند انداختی. کیف دستت گرفتی! کیف! تو کیف نداشتی که! چرا اینقدر خانومانه شدی؟" جواب درست بهش ندادم. اما ربه‌کا هم بعد از چند ماه مرا دیده بود. ربه‌کا متوجه نشده بود. نگفته بود خانوم شدی.  

سه‌شنبه دیر وقت شب: خستگی

پشت در خانه‌اش که رسیدم ساعت ۹:۴۰ دقیقه شب بود. پیام دادم و گفتم "مشکلی نیست اگر زودتر از ۱۰ برسم؟" گفت نه. گفتم "پس بیا در را باز کن" خانه‌اش تمیز بود. همیشه از تمیزی خانه‌اش تعجب می‌کنم. پرسید قرارم چطور بود. گفتم "بهتر از چیزی که انتظار داشتم. اما تا حالا شده با کسی وقت بگذرانی و بعدش جسما و روحا خسته باشی؟" خندید. گفتم "چیزی داری که آرامترم کند؟" گفت نه. قهوه آدم را بی‌قرارتر می‌کند. شروع کردیم به درس خواندن. نوبتی آهنگ میگذاشتیم و او آهنگی از rodrigo y gabriela پخش کرد. محشر بود. تا آخر شب به آلبوم اینا گوش دادیم. ساعت ۱۱ با شکم خودم را روی مبل انداختم. خندید گفت "قهوه میخوای؟" حال نداشتم حرف بزنم. سر تکان دادم که بلی. رفت برایم قهوه درست کرد. شیر و شکر اضافه کردم. از قهوه و طعمش متنفرم. گفتم "دو هفته. فقط دو هفته‌ی دیگه مانده. بعدش تابستان است. راحت می‌شیم. کم مانده. این آخرین ریپورت است. تمام میشه."

چهارشنبه ۲:۳۰ صبح: مهربانی

با کلید در را باز کردم. رفتم بالا. قبل از درآوردن لباسم رفتم در اتاقش. خواب بود. ساندویچ را گذاشتم روی میزش که فردا ببیند. بیدار شد. با چشمای نیمه بسته گفت "فردا صبح خانه‌ای؟" گفتم نه. بیدار ِبیدار نبود. شاید فردا اصلا یادش نمی‌آمد. ساندویچ را از روی میز برداشت و در دستش گرفت. خوابش برد. 

چهارشنبه صبح: ناامیدی

باران باریده بود. بریک کردم و موتر بریک نکرد. فرمان را به سمت چپ دور دادم که بخورم به پیاده‌رو. موتر تا نصفه رفت بالای پیاده رو. سینه‌اش روی بلندی تا چند متر کشیده شد. صدای دلخراشی داشت. اما ایستاد. از پیاده‌رو آوردمش پایین. صدای بیپ بیپ میگفت یکی از تایرها پنچر شده. میدانستم امکان ندارد موتر صدمه ندیده باشد. آرام بودم. قلبم محکم نمیزد. وحشت نکرده بودم. پشت چراغ سرخ بودم. چراغ که سبز شد در پارکینگ فروشگاه روبرو پارک کردم. تایر روبرو سمت راننده پنچر بود. تایر زاپاس را درآوردم. جک را درآوردم. ولی هندلی که جک را باهاش میچرخانند را نداشتم. رفتم داخل فروشگاه و از فروشنده پرسیدم که میشود اهرمی که جک را باهاش میچرخانند را ازش قرض کنم؟ تایرم را که عوض کردم بهش پس میدهم. هر دو زن گفتند که ندارند. رفتم به فروشگاه آنطرف خیابان. زن فروشنده گفت ندارد. زنی که کنارم در فروشگاه ایستاده بود گفت میرود ببیند او وسایلش را داخل موترش دارد یا نه. رفتیم چک کردیم و گفت ندارد. رفتم داخل فروشگاه و پرسیدم کس دیگری اینجا کار نمی‌کند که ازش بپرسم؟ یک مرد دیگر هم بود. مرد فروشنده گفت "هر جک اهرم خاص خودش را دارد. اهرم من به جک تو نمیخورد." با خجالت گفتم "میشود جک را هم از شما قرض بگیرم پس؟ زود پسش میدهم." یک لبخند مصنوعی و نگاهی معذب، مثل وقتی آدم میخواهد بگوید نه ولی نمیخواهد بی‌ادب باشد از خودش نشان داد. گفتم "نه؟ نمیشود؟ مشکلی نیست. بازم تشکر." بیرون آمدم. تازه داشتم عصبانی می‌شدم. تا همین لحظه نه ناراحت بودم و نه عصبانی. اتفاقی بود که افتاده بود. ولی اینکه آدمها اینقدر به‌دردنخور باشند برایم قابل درک نبود. به بابا زنگ زدم. جواب نداد. داشتم میرفتم پیش موتر. قفلش می‌کردم. تاکسی میگرفتم. میرفتم خانه. به ایستون میگفتم برایم نوتها را بفرستد. به مَت پیام می‌دادم که نمیتوانم امروز کار کنم. از خیابان که رد شدم، مردی داشت به طرفم می‌امد. گفت "من جک دارم. کجاست موترت؟" عصبانیتم فروکش کرد. نامش اریک بود. 

چهارشنبه شب: دوستی 

سباستین گفته بود در طول روز کار دارد و شب با من درس میخواند. ساعت ۷ پیش طاها (نمی‌دانم چرا نامش طاهاست. شاید پدر و مادرش مسلمان باشن.) بودیم و ازش سوال میپرسیدیم. سوالها که تمام شدند و تمرین را که حل کردم، رفتم بالا پیش سباستین. تای هم پیشش بود. تای بغلم کرد و کلی جیغ و داد کرد که از اولش هم بهش وحی شده بود که من بورسیه را می‌برم. سباستین گفت "یکی به من بدهکاری. برای اینکه تای را آوردم پیشت." بعد مکث کرد و گفت "من و دوستام اصلا مثل تو و تای نیستیم. تمام وقت ما به فحش دادن به همدیگه میگذره." تای گفت "منم بقیه وقتی با من حرف میزنن فقط میگم 'خفه شو!' ولی این فرق میکنه. چیکای منه." chica کلمه اسپانیایی است.

حالا که تمرین حل شده بود هیچکداممان درس زیادی نداشتیم. کمی حرف زدیم و اتفاق صبح را برایشان توضیح دادم. گفتم "باورم نمیشود موترم اصلا صدمه ندیده باشد. امشب زود میرم خانه که اگر وسط راه خراب شد حداقل ساعت ۲ صبح نباشد." سباستین گفت "قبل از ۱۰ میری خانه؟! چه عجب! چه روز مبارکی!"

چهارشنبه ۱۰ شب: ناامیدی

با کلید در را باز کردم. قبل از درآوردن لباس رفتم پشت اتاقشان. گفتم"الهه‌ام. در را باز می‌کنی؟" با غر غر در را باز کرد. اتفاقی که افتاده بود را توضیح دادم. گفتم "فردا تو با موتر من برو. من با موتر تو میرم. تو که از شعاع ۵ کیلومتری خانه دور نمیری. اتفاقی هم بیافته چیزی نمیشه." بهانه آورد. گفت فردا یکی از بچه‌ها را باید ببرد مکتب. مکتبی که ازش حرف میزد پیاده ۲۰ دقیقه راه است و با موتر ۵ دقیقه. ۲ کیلومتر هم دور نیست از خانه. بهانه میآورد. گفتم "دلیل نمیخواد. نمی‌بری. باشه." ناامید شدم. عصبانی شدم. مثل حسی که صبح به حرف مرد داشتم. چطور نمیترسید که ساعت ۲ صبح در خیابان نمانم؟ چطور به خودش جرات میدهد وقتی دیر می‌کنم زنگ بزند و بپرسد کجا هستم وقتی حتی یک ذره از راحتی خود بخاطر امنیت من نمیگذشت؟ چطور انتظار دارد من بهش از لحاظ احساسی وابسته باشم؟ کار داشتم. فرصت عصبانی بودن نداشتم. رفتم روی میز آشپزخانه نشستم و داشتم درسم را میخواندم و چیزی ته دلم میگفت فردا که بیدار شوم می‌بینم موتر خودش را برای من گذاشته که راهم دور است. موتر مرا خودش برده چون حتی ۱۰ درصد آنقدری که من رانندگی می‌کنم رانندگی نمی‌کند. چون برایم نگران میشود. اما نه. موتر خودش را برده بود. 

چهارشنبه نیمه شب: شانس

از دیشب که در خانه جرمی به rodrigo y gabriela آشنا شدم تا حالا داشتم بهشان گوش میدادم. اسمشان را گوگل کردم و دیدم این آخر هفته در شهر ما کنسرت دارند! آیا برم؟ آیا نرم؟

پنجشنبه ظهر: صداقت

سر کار بودم. مَت پاکت آبی را دستم داد. بازش کردم. داخلش یک کارت تشکری بود و یک gift card ۲۵ دالری. روی کارت نوشته بود از صداقتم قدردانی می‌کنند و خوشحالند که برایشان کار میکنم و اینکه احتمالا کس دیگری جای من بود این کار را نمی‌کرد. قضیه این است که چند هفته پیش که من مریض بودم خیلی کمتر از حد معمول کار کردم. اما بزرگترین چکی که تا حالا گرفته بودم را به من دادند. دو برابر چیزی که معمولا میگرفتم. به مت پیام دادم و گفتم بهم پول زیاد داده و چک کند ببیند اشتباه نکرده باشند. اشتباه کرده بود. ۱۷ ساعت بیشتر از چیزی که کار کردم بهم پول داده بودند. تقریبا دو برابر چیزی که کار کرده بودم. قرار شد از چک بعدم کسر کنند. در نتیجه چکی که بعدش گرفتم به اندازه‌ی تُف پول داشت. ولی خب، نیازی به gift card نبود. به مت گفتم پسش بدهد به جو. گفت اگر خودت مصرف نمیکنی بده به کسی که نیازمند است. حالا من مانده‌ام خودم مصرفش کنم یا بدم به کسی. 

پنجشنبه عصر: مهر

لولو آمد پیشم. دستش را روی شانه‌ام ماند و گفت "today you happy brithday?" منظورش این بود که "امروز تولدت است؟" گفتم "نه." گفت برای این پرسیده که دیده که مت بهم کارت داده. فکر کرده تولدم است. اگر تولدم است بهم تبریک بگوید. گفتم نه تولدم نیست. رفت در آشپزخانه و صدایش آمد که گفت "نه." حتما بقیه فرستاده بودنش. جمع صمیمی‌ای دارند. همه اسپانیایی حرف می‌زنند. یک روز در آشپزخانه داشتم ظرف میشستم و آهنگ بی‌کلام main agar kahoon را گوش میدادم. من فکر کردم تنها بودم. اما روز بعدش همه دورم جمع شده بودند که آهنگی که دیروز وقت ظرف شستن گوش میدادم را برایشان پخش کنم :) 

پنجشنبه شب: بی‌حسی

بهم زنگ زد. رستورانت بودم با Maddie. پرسید کجا هستم و کی میروم خانه و ... . اعصاب نداشتم. اگر واقعا برایش مهم هستم یک ذره از راحتیش میگذشت که من اینقدر استرس رانندگی کردن تا خانه را نداشته باشم. بی‌حوصله جوابش را دادم و گفتم دیگر زنگ نزد. قطع کردم. تا پارکینگ رفتم. اصلا دلم نمیخواست رانندگی کنم. باران شدید میبارید. لعنتی. استرس داشتم. پیام داده بود. پیامش را باز کردم. عکس دستش بود که پانسمان شده بود. نمیخواستم بپرسم چی شده. برایم مهم نبود. خانه که رفتم شفاخانه بودند. گفتن دستش را شیشه زده. به ایستون پیام دادم و تشکری کردم از اینکه قرار است جواب سوالها را برایم بفرستد. لباسهایم را درآوردم و رفتم زیر پتو. صدایشان از بیرون میآمد که "she got 7 stiches!" 

  • //][//-/
  • جمعه ۳ می ۱۹

از شما دعوت می‌کنم در شادی من شریک باشید :)

شب قبلش تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم و کار می‌کردم. تصمیم گرفتم صبح دیر برم دانشگاه. ساعت ۱۰ پیراهن مردانه‌ی زردم را پوشیدم و حرکت کردم. سر صنف کلاسیک مبایلم را چک کردم و دیدم نوشتن:

Congratulations! on behlaf of Board of Trustees of Barry Goldwater Scholarship and Excellence in Education Foundation and the Department of Defense National Defense Education Programs, I am please to infrom you that you have been slected as a 2019 Barry Goldwater Scholar. 

بورسیه‌ی گولدواتر باپرستیژترین بورسیه‌ی ساینس در آمریکاست. بورسیه در سطح ملی است و فقط به ‍‍‍~۳۰۰ نفر از هزاران نفری که اپلای می‌کنند داده میشه. من نوامبر سال قبل کار کردن روی اپلیکیشن را شروع کردم.  مرحله‌ی اولش را در دسامبر قبول شدم و در جنوری برای مرحله‌ی دوم اپلای کردم و دیروز خبر شدم که بردم :) 

من به بردنش فکر نکرده بودم. آماده بودم که نبرم. ایمیل را که خواندم هیع کشیدم و نمی‌دانستم چیکار کنم. سر صنف کلاسیک بودیم. جرمی کنار دستم نشسته بود. بغلش کردم. بعد دویدم بیرون. پیش آسانسور بودم که پیام آلدو را گرفتم. گفته بود "We are awesome!" او هم برنده شده بود :) منتها من میدانستم که او برنده میشود و نمیدانستم که من برنده میشوم. بهش تبریک گفتم. به مامان و بابا پیام دادم. رفتم طبقه‌ی شانزده تا به کیسی خبر بدم. نبود. داشتم میدویدم که بروم رئیسم را پیدا کنم. سر راه Maddie را دیدم. بخاطر دویدن از نفس افتاده بودم. گفتم "I won the Goldwater" گفت نمی‌داند چی است ولی مبارک باشه! گفتم گوگل کن خب! و دویدم. رئیسم نبود. ایمیل را به او و کیسی فرستادم. وقتی برمی‌گشتم Maddie از آنطرف سالن صدا زد "همین الان گوگل کردم. خیلی خیلی فوق‌العاده‌ست. مبارک باشه." خندیدم. تشکر کردم. جک پیام داد که "خوبی؟!" بخاطر از صنف بیرون رفتنم می‌گفت. برگشتم به صنف. تنها کسی که از بورسیه خبر داشت بن بود. واقعا فکر نمی‌کردم برنده شوم. به هیچکس نگفته بودم. به بن گفتم که برنده شدم. تبریک گفت و های‌فایو داد. به جرمی و ایستون توضیح دادم که موضوع از چی قرار است. تبریک گفتند. بیست دقیقه‌ی بعد را به جواب دادن به ایمیل تبریکی کیسی، پیام‌های آلدو، تای و بقیه اختصاص دادم. ده دقیقه به ختم صنف مانده بود که به کریستینا گفتم "برویم؟" در طول مسیر بهش در مورد بورسیه توضیح دادم. به ساختمان مورد نظر رسیدیم و منتظر ماندیم. به کایل زنگ زدم. صدایش خسته بود. گفتم ساعت دو بریم بیرون. گفت بچه‌ها را خبر کنم. تلفن را قطع کردم. کریستینا داشت به بچه‌ها پیام می‌داد که دیدیم از آنطرف سالن دارد می‌آید. رفتیم پیشش. کریستینا گفت "داکتر وایز؟" گفت "خودمم!" خودمان را معرفی کردیم. گفتیم سخنرانی روز قبلش بسیار عالی بود. بعد گفتیم "Can we have a picture with you?" و کنار کسی که جایزه‌ی نوبل فزیک را برده عکس گرفتیم :))))))))

با کریستینا رفتم سر صنفش. استادی که قرار است در هاروارد با من کار کند ایمیل داده بود و گفته بود اسم من را در لیست برنده‌ها دیده و برایم خوشحال است! کیسی گفته بود این بورسیه چیزی است که تمام آمریکا برنده‌هایش را دنبال می‌کنند و من برای اولین‌بار حرفش را باور کردم. بعد رفتیم به آپارتمان کریستینا تا او پولش را بردارد و من وسایلی که آنجا جا مانده بودم را. وقتی برگشتیم پسر‌ها منتظرمان بودند. کایل با دیدن‌ ما هارن زد و جرمی دست تکان داد. سوار شدم و کایل گفت "تبریک باشه! امروز روز توست! بگو کجا بریم. مهمان من" :) رفتیم Domain. غذا خوردیم. بعد رفتیم در آپارتمان کایل و گیم بازی کردیم. من خیلی بی‌خواب بودم. روی تشک دراز کشیده بودم و داشت خوابم می‌برد. یکی بهم یک پُف ماریجوانا داد و که راحت‌تر خوابم ببرد. اثری نداشت. تا ساعت شش گاهی با چشم‌های بسته دراز می‌کشیدم و گاهی بازی می‌کردم. ساعت شش خداحافظی کردم و کریستینا با من آمد بیرون. قدم‌زنان می‌رفتیم که گفت " چه هفته‌ی جالبی داشتی. اول هفته مریض بودی. تا همین دیشب که بلاخره تمامش کردی استرس کارخانگی را داشتی. زیر باران گیر کردی و تمام وسایلت تَر شدند. ولی چه پایان خوبی داشت :) چه روز خوبی بود امروز. بورسیه را بردی و با کسی که نوبل برده عکس گرفتی :)" 

  • //][//-/
  • شنبه ۲۷ آوریل ۱۹

چنان که شیطنت‌های کودکی را می‌پذیریم

... و بعضی اوقات، برای تنوع، بپذیریم خودمان را... 

  • //][//-/
  • دوشنبه ۲۲ آوریل ۱۹

از تجربیات جدید

دیشب بعد از سالها، شاید حتی برای اولین‌ بار، به جشن تولد کسی رفتم. رانی ۲۱ ساله شد. فقط ۱۰ نفر بودیم. نکته‌ی جالبش این بود که هر کدام ما از یک گوشه از دنیا بودیم! السالوادور، مکزیک، اکوادر، هند، افغانستان، کره‌جنوبی و اوکراین. یکی از بچه‌ها هم یهودی بود و ما همه گفتیم همین امشب را مثلا از اسرائیل باشد. ۸۰٪ بچه‌ها فزیک بودند. دو نفر دیگه ارتباطات و اسپانیایی، و انجینیری بودن. جمع جالبی بود. یکی از دخترا وسطای شب به من و آپارنا گفت "حس می‌کنم همه از من بدشان آمده. حس می‌کنم بلندتر از همه میخندم." دلم از اینهمه زلال بودنش گرفت. من و آپارنا بهش اطمینان دادیم که اینطور نیست. بعد من و آپارنا را بغل کرد. جدا از این دختر ِ روراست و خوش‌خنده، چند نفر جالب دیگر هم بودند. یکی از پسرا مثل کتاب‌ها حرف می‌زد، حتی وقتی فحش می‌داد. اینقدر که یکی ازش پرسید که چرا مثل شکسپیر حرف می‌زند. گفت برای اینکه او یک جنتلمن است. رانی خودش آدم جالبی است. رانی به قول خودش از "مردانگی" خود مطمئن است! نمی‌دانم در جامعه‌ی شرقی این موضوع تا چه حدی آشناست. اما یک تئوری (!) است که میگه مردها دایما در حال ثبوت مردانگی‌شان هستند. طوری که حس می‌کنند حرکات کوچکی مثل پوشیدن تی‌شرت صورتی، نظر دادن در مورد ظاهر مرد دیگری، خرید کردن وسایل زنانه برای خانوم‌شان، حمل کردن کیف خانومشان و ... مردانگی‌شان را تهدید می‌کند. بعد کسانی هم هستند که معتقدند مردی که چیز احمقانه‌ای مثل رنگ لباسش از مردانگیش کم کند مرد نیست. مردی که نتواند برای زنش خرید کند مرد نیست. مرد واقعی مردی است که اینقدر به مردانگی خود اطمینان دارد که با خیال راحت کیف همسرش را برایش نگه می‌دارد بدون اینکه حس کند چیزی از مردانگیش کم شده. رانی از دسته‌ی دوم است. اگر دلش خواسته باشد تی‌شرت صورتی می‌پوشد و اگر مردی را ببیند که به نظرش زیبا برسد از اظهار نظر کردن در مورد ظاهر مرد دیگری نمی‌ترسد. حالا من فکر می‌کردم رانی تنها پسری است که اینطوری است. نگو که بعضی از دوست‌هایش هم مثل خودش هستند. دیشب برای اولین‌بار بود که می‌دیدم دوتا پسر همدیگر را بغل کنند، صورت همدیگر را ببوسند و در مورد مردهای دیگر نظر بدهند. سباستین دیشب ده دقیقه داشت به من و یک پسر به نام ابی توضیح می‌داد که چرا فکر می‌کند متیو مک کانهی جذاب است!

حالا از این پدیده‌ی نو که بگذریم، میرسیم به ابی. من تا حالا در جمعی نبودم که پسرها در مورد مردهای دیگر صادقانه و راحت نظر بدهند. یا حتی از رابطه با دخترا زیاد حرف بزنند. اما در تجربه‌ی من مردها وقتی دور هم جمع میشوند و از دخترا حرف می‌زنند رقابتِ خفیفی روی این که کی بیشتر از همه تجربه دارد در جمع جریان پیدا می‌کند. اما دیشب ابی حداقل ده بار گفت که هیـــــــــچ تجربه‌ای ندارد. به نظرش این حقیقت بسیار پیش پا افتاده و بدیهی بود.

با هم Cards against Humanity  بازی کردیم. من برنده شدم. بعد جرات یا حقیقت. در جرات یا حقیقت من و ابی افتادیم. ابی جرات را انتخاب کرد. گفتم "جرات داری برای همه‌ی ما آیسکریم بخری؟" و جمع منفجر شد. وقتی تای آمد، ساعت ۱۱ شب وسط پارکینگ ِمقابل دوکان نشستیم و آیسکریم خوردیم. دختر ِ خوش‌خنده از صورتم و چشم‌هایم تعریف کرد. تای مثل همیشه بود. با محبت و دوست‌داشتنی. وقتی برگشتیم بی‌هوا مبایلش را درآورد و گفت عکس بگیریم! من و تای عکس گرفتیم. چند ساعت بعد دختر خوش‌خنده مبایلش را روی کمد گذاشت و تنظیم کرد و ما همه با نظم قابل تحسینی بدون هیچ حرفی از گوشه‌های اتاق دور هم جمع شدیم و عکس دسته جمعی گرفتیم. من یادم نمی‌اید آخرین باری که با کسی عکس گرفتم کی بود. آخرین باری که عکس دسته‌جمعی گرفتم شب یلدا بود. بعد وقتی رفتیم در بالکن و دیدیم منظره‌ی قشنگی دارد تای باز با من عکس گرفت. من اصلا یادم رفته بود که آدم‌ها در موقعیت‌های خاص عکس می‌گیرند. 

ساعت دو و نیم من، تای و آپارنا خداحافظی کردیم. تای آپارنا را تا آپارتمانش رساند و مرا تا موترم. قرار شد ۲۹ام با هم برویم خرید :) 

پ.ن. Never have I ever بازی کردیم و من، همه را، از جمله ابـی ِ‌بی‌تجربه‌ی بودییست را که در طول عمرش گوشت، املت و مشروب نخورده و چیزی کم از قدیس بودن ندارد را بردم. بلی. من قدیس‌ترین قدیسم! 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۲۱ آوریل ۱۹

مریضم... :(

دوستای خوب به دو گروه تقسیم میشن. گروه اول وقتی می‌بینند مریضی سعی میکنند قانعت کنند که بروی خانه. خیلی نرم در مقابل در می‌ایستند و میگن "تو که خانه میری. آسانسور! من از نوت‌های امروز عکس می‌گیرم و میفرستم بهت. استراحت کن. باشه؟ فردا می‌بینمت؟" و بعد میرن. اینطوری حق انتخاب ازت سلب نشده ولی خیلی شدید تشویق شدی که بروی خانه. دوست دیگری می‌بیند دیر آمدی. میگی مریضم. میگه "you don't look sick to me" که یعنی غصه‌ی اینکه بی‌انرژی و زشت معلوم میشوی را نخور. یعنی تو از پس امروز برمیایی. یعنی که تو قوی‌تر از مریضی هستی. من دوست‌های اول را بیشتر دوست دارم. اما دوست‌های دوم بهترند. 

فرض کنید شما از کسی خوشتان می‌آید. عکس معشوق ِ کسی که دوست‌ دارید را به دوستتان نشان میدهید. دوست‌دختر/دوست‌پسر ِ کسی که دوست دارید به شدت به شدت به شدت زیبا است. گروه اول میگه "خب تو که این آدم را از نزدیک ندیدی. شاید این فقط عکس خیلی خوبی باشه. امیدت را از دست نده." گروه دوم میگه "یا خدا! تو از اولش هم هیچ شانسی در مقابل اینهمه زیبایی نداشتی! منم نداشتم! هیچکس ندارد! چطور ممکن است یکی اینــــقدر زیبا باشد؟" باز هم، من گروه اول را بیشتر دوست دارم. اما گروه دوم بهترند. 


آدم وقتی به قسمتی از زندگی میرسد که به داشتن بچه فکر می‌کند آیا رفتارش با پدر و مادر خودش عوض میشود؟ آدم از چه سنی به بچه داشتن فکر می‌کند؟ اگر آدم نخواهد بچه داشته باشد هیچوقت رفتارش و دیدگاهش نسبت به پدر و مادرش عوض نمیشود؟ آهنگ winter از AJR را در نظر بگیرید. برای بچه‌ی آینده‌اش خوانده. یک قسمتش میگه: 

And please don't say I'm hovering
When I text you to ask about your day
I wanna hear about your day

این یعنی الان وقتی پدر و مادر خودش بهش پیام میدن دیگه نمی‌گه حوصله ندارم؟ 

  • //][//-/
  • پنجشنبه ۱۸ آوریل ۱۹

تیغ را از گردنت بردار

ده سال بعد به عقب که نگاه کنم، چه فکر می‌کنم؟

۱. در ۱۹ سالگی بود که همه چیز عوض شد. بلاخره با زندگی به تنهایی و تمام قد رو به رو شدم. سخت بود. شک داشتم. اما انتخاب درستی بود. باید پایش می‌ماندم. باید دل می‌کندم. اما الهه‌ی ۱۹ ساله هر قدر هم که خودش را بزرگ ببیند فقط ۱۹ سالش است. با این حال، فقط یک قدم فاصله داشتم. یک قدم تا تغییر فاصله داشتم. اولین ارائه‌ی علمی‌ام را با بلوزی که لکه داشت و با کتی که قرض کرده بودم دادم. از دنیا و عالم بریده بودم اما هنوز هر روز صبح بیدار میشدم، صورتم را میشستم، مسواک می‌زدم، لباس می‌پوشیدم، ساعت مچی‌ام را می‌بستم و میرفتم سراغ زندگیم. رو به روی قامت بلند زندگی با گردن بلند و اعتماد کاذب ایستاده بودم و بعد، انتخاب کردم که برگردم. نه که مجبور شده باشم، نه که نتوانم از پس زندگی بربیایم، "انتخاب" کردم که برگردم.

۲. در ۱۹ سالگی بود که عمق فاجعه را متوجه شدم. وقتی ساعت‌ها گذشت و زنگ نزد، وقتی شب اول، شب دوم، شب سوم و چهارم گذشت و زنگ نزد کم کم متوجه شدم که باید با زندگی به تنهایی و تمام قد رو به رو شوم. قرار نبود اینطوری باشد. درد داشت. اما شده بود. من یکبار دیگر به خودم ثابت کردم برنامه‌ای که من نریخته باشم را قبول نمی‌کنم و این نهایت ضعف است. ۱۹ ساله‌ی احمقی بودم که احمق بودنش را نمی‌دانست. ضعفش را نمی‌دید. متوجه نشد که اینکه نرفت بخاطر این بود که "نتوانست." هر وقت به خودش شک کرد به گریه‌ها و التماس‌های او فکر کرد و به اینکه خب، نمیخواست کسی جز خودش در این ماجرا زجر بکشد. اینطور خودش را توجیه کرد. اینطور بود که برگشت. اینطور بود که احمق بودنش را ندید گرفت. اینطور بود که به خودش گفت تصمیم درستی گرفته. اینطور بود که ندید که از ضعفش بود که برگشت.

۳. در ۱۹ سالگی بود که حماقتم به اوجش رسید. معلوم نبود چه غلطی داشتم می‌کردم. اصلا نمیتوانم بفهمم چه فکری در سرم بود. 


الان چه فکر می‌کنم؟

سالها با شرایطی که مثل آب و هوا عوض می‌شد کنار آمدم. هر روز ماجرای جدیدی اتفاق میافتاد. یکی می‌مرد. یکی به دنیا میآمد. یکی حجاب می‌پوشید. یکی برهنه بود. یکی گرسنه بود. یکی موتر هَمَر داشت. یکی جیغ می‌زد. یکی لبخند می‌زد. یکی سرطان می‌گرفت. یکی آتش می‌گرفت. یکی جنازه‌ش در پشت بام خانه پیدا میشد. یکی اشتباهی تیر میخورد. یکی سرش با موهای بافته‌ از سرش جدا میشد. یکی نماز شب میخواند. یکی تا صبح مشروب میخورد. یکی برنامه‌ی ده ساله‌ی زندگیش مشخص بود. یکی صبح سمنگان بود و شب فاریاب.

من، من هیچکدام اینها نبودم. اما با تمام اینها کنار آمدم. شاهکار نکرده‌ام، می‌دانم. زندگی همین است. اما میخواهم به خودم بگویم که من ۱۹ سال خوب زندگی کردم. میدانم. میدانم. ۱۹ ساله‌ام و مثل روز برایم روشن است که مشکلی با عصبانیت دارم. همیشه عصبانی‌ام. میدانم که نمی‌دانم با آدم‌ها چطور رفتار کنم. می‌دانم که مغزم هر چند ماه یک موضوع لعنتی جدید پیدا می‌کند که بهش وسواس‌گونه فکر کند -موضوع این روزهایش بی‌ارزش بودن است. الهه، نکند برای همه بی‌ارزش باشی و یک روزی ببینی بودن و نبودت برای همه یکی است؟- میدانم که در روابط انسانی از همسن و سالهایم عقبم. میدانم که وقتی مشکلی برایم پیش میآید گنگ میشوم و این خوب نیست. میدانم که مثل آب‌خوردن همه زندگی‌ام را یک شبه رها می‌کنم (میدانم که این اتفاق دوباره و دوباره و دوباره میافتد چون دلم از سنگ است). میدانم که در ۱۹ سالگی تا حالا باید احساسات بیشتری را تجربه می‌کردم. میدانم که باید دلم بیشتر میلرزید. میدانم که باید بیشتر زندگی می‌کردم. اما ۱۹ سال را بدون ننگ زندگی کرده‌ام. مواد نمی‌کشم و مشروب نمی‌نوشم. همه‌ی مشکلاتم را نه، اما بعضی از مشکلاتم را میشناسم و سعی می‌کنم عوض شوم. برای همین مهم نیست که من ِ۱۰ سال بعد چه فکری میکند. من ِ ۱۰ سال بعد ۱۹ ساله نیست. نمیفهمد. من میفهمم. من میفهمم که آدم درستی نیستم و سعی می‌کنم بهتر باشم. چه چیز بیشتری میشود از آدم توقع داشت؟ 

تو تبرئه شدی الهه‌. 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۱۴ آوریل ۱۹

روز ِپژوهش

اولین presentation پروفشنال زندگی‌ام امروز بود. عالی نبود. بد نبود. یکی از بچه‌ها را دعوت کرده بودم. دوتایشان خودشان را دعوت کردند. اما ده دقیقه قبل از شروع ارائه یک گروه بزرگ از بچه‌های نجوم آمدن! یکی از پروفسورها هم آمده بود. بخیر گذشت. میتوانست بدتر باشد. سوال پرسیدند و بد نبود. باقی حضار از رشته‌های دیگر ساینس بودند و خطری نداشتند :) بعد از ارائه رفتیم و پوستر جو را دیدیم. از جو کنار پوسترش عکس گرفتیم. 

حالا اینجام. روز یادبود رئیس قبلی دانشگاه است. نمی‌دانم کی بوده و کی مرده. اما برنامه‌ی خوبی برای یادبودش چیدن. هوا خوب است. من خسته‌ام. آدم خانه نرود خستگی‌اش رفع نمی‌شود. چرا خب؟ 

  • //][//-/
  • جمعه ۱۲ آوریل ۱۹
؛
سیمی‌کولن جایی است که جمله می‌توانست پایان بیابد، اما ادامه داد. زندگی کن.

Saudade