هر دردی که تو داری او درده مه هم دارم

۱. برای مدتی یادم رفته بود بعضی حرف‌ها را نباید زد. اولش فقط سعی می‌کردم شبیه او باشم که به همه اعتماد می‌کرد و با هر کس از یکی بودن انرژی و ماده می‌گفت. فزیکدان نبود. نیست. E=mcدین اوست. به نظر او ما درختیم و درخت ماست. به نظر او سنگ، گل و آفتاب فرق زیادی با ماهی، انرژی و آب ندارد. به نظر او ما همه یکی هستیم. من هیچوقت در مورد باور‌هایش با کسی حرف نمی‌زنم. بحث کردن با بقیه در دفاع از باور‌های کس دیگری را ارزشمند نمی‌دانم. مهمترین چیزی که ازش یاد گرفتم همین باورش به «یکی بودن» است. یکبار گفته بود «طوری حرف می‌زنی انگار حس‌ نمی‌کنی که یکی ‌از آدم‌های همین شهری. انگار با بقیه فرق داری.» ما فرق داشتیم. ما با بقیه فرق داشتیم. این مثل روز برایم روشن بود. رفته بودیم رستورانت شلوغی و او یکباره و بی‌مقدمه گفته بود «حس خوبی از این مکان نمی‌گیرم. برویم؟» هیچکس اینقدر با اطرافیانش روراست نیست. من هم از شلوغی رستورانت خوشم نیامده بود. اما هیچوقت این اعتراض را طوری که او صادقانه جمله‌بندی کرده بود جمله‌بندی نمی‌کردم. ما با بقیه فرق داشتیم. سه ساعت زیر آسمان ابری، زیر ماه شب‌‌ِ چهارده راه رفته بودیم و تمام مدت به من گفته بود «هیچ چیز یکباره تغییر نمی‌کند الی. فرصت میخواهد. وقت می‌برد. درد می‌کشی. زمان نیاز است... آدم‌ها نیاز به ارتباط دارند. نیاز دارند که با آدم‌های دیگر گفتگو داشته باشند.» ما با بقیه فرق داشتیم. باورم نمیشد که او این موضوع را قبول نداشته باشد. گفتم «تو... تو فکر نمی‌کنی که با بقیه فرق داری؟» قاطعانه و بی‌تفاوت جواب داده بود «نه. ما همه مثل همیم.»

من هیچوقت هیچکدام از حرفهایش را دفعتا نفهمیدم. قبول نکردم. مثل وقتی که انتگرال را برای اولین بار یاد میگیری. با خودت میگی فایده‌ی اینکه از هفت در جهنم بگذریم تا این انتگرال را حل کنیم چیست دقیقا؟ یک سال طول می‌کشد تا ببینی انتگرال همان خدای نابود کردن ناممکن‌ها است. حرفهایی که می‌زند همیشه شش ماه بعد وقتی وسط گرداب فکر‌هایم دارم غرق میشوم و هیچ نظریه‌ای در مورد اینکه چه خاکی باید به سرم بریزم ندارم، در ذهنم صاعقه میزند و فرضیه‌ای در ذهنم شکل می‌گیرد که: اگر راست گفته باشد... و دنیا آرام میشود. از این قدرتی که رویم دارد می‌ترسم. از اینکه حرفش را قبول می‌کنم می‌ترسم. 

اما ما همه شبیه همیم. این بزرگترین کشف ۱۹ سال زندگی ِمن است. ما بر اساس تئوری‌ها و ارزش‌های مختلف زندگی خود را شکل می‌دهیم اما اساس و پایه‌ی تمام انسان‌ها شبیه هم است. نقطه‌ی آغاز تمام تئوری‌های اساسی از یک‌جاست. با کمی اغراق- احساسات ما برای تمام آدم‌های دنیا قابل درک است. آدم‌های زیبا هم از اینکه کسی زشت صدایشان کند ناراحت میشوند. آدم‌های دانا هم از اینکه کسی بهشان بگوید احمق دلشان میشکند. آدم‌های با اعتماد به نفس هم وقتی اشتباهی ازشان سرمیزند پنهانی از خودشان متنفر میشوند. آدم‌های بی‌احساس هم از اینکه کسی دوستشان داشته باشد احساس آرامش می‌کنند. ما همه شکننده‌ایم. ما همه در نبردیم. ما همه می‌ترسیم. ما همه مهربانی را دوست داریم. ما همه به مرگ فکر کرده‌ایم. ما همه تظاهر می‌کنیم. ما همه شبیه همیم و این هیچ ربطی به سن، نژاد، جنسیت و حتی شاید فرهنگ ندارد. برای همین است که حدیث امام علی (که در انجیل هم در Mathew 7:12 آمده و به نام Golden Rule معروف است) وقتی میگه "آنچه که براى خود دوست می‎داری، برای دیگران هم دوست بدار و آنچه براى خود نمى‏پسندى، براى دیگران هم مپسند." یکی از اعجاز‌انگیزترین گفته‌های دنیاست. 

۲. زی میگه «فایده‌ی اینهمه عمیق در موردش فکر کردن چی است؟» میگم «مطلقا هیچ» اما از فکر کردن به تو دست نمی‌کشم. تو مثل بطری نوشابه‌ای هستی که پر از آب باشد. بطری نوشابه‌ی پرآبی که در یخچال است همیشه وقتی با ذوق میروی دم یخچال و میخواهی نوشابه سربکشی به ذوقت می‌زند. اما بعد از ده باری که این اتفاق افتاد و بطری را انداختی دور، دلت برای دویدن و نوشابه سرکشیدن تنگ میشود. حالا هزاربار با خودت مرور کن چه حسی داشتی وقتی به خیال نوشابه بطری را سر می‌کشیدی و میدیدی آب است، فایده ندارد. دلیل که نمیشود آدم دلش برای از پله‌ها با شور و اشتیاق دویدن به سمت یخچال تنگ نشود. آخرش مهم نیست. همان حس یک بطری نوشابه در یخچال داشتن خودش آنقدری خاص است که از دست رفتنش عذاب باشد. 

تو دوست خوبی نبودی. اما بهترین دوست من بودی. دنیا بدون بهترین دوست ِآدم سخت‌تر است. دلم برای تو نه، برای بهترین دوست داشتن تنگ است. به زی میگم «آدم بخواهد خانه‌ی دوستش برود باید یک هفته برنامه بریزد. دلم برای اینکه غروب‌های شنبه یکدفعه‌ای از اتاقم بزنم بیرون و بروم خانه‌شان تنگ شده.»

۳. اولین فاینلم این ۵ شنبه است. جرمی میگه «هربار در مورد این صنف فکر می‌کنم حالم گرفته میشه» دقیقا حرف دل مرا زده. میگه «برادرم این حس را در مورد تمام صنف‌هایش داشت! سه و نیم‌سال رفت دانشگاه اما آخرش تاب نیاورد. درس‌هایش را دوست نداشت. زندگی برایش زهرمار شده بود.» فکر کن اگر تمام صنف‌هایی که میگیری، همه‌ی‌شان مثل صنف این استاد ِوحشی حالت را بهم بزند. از ته دل میگم «خوب کاری کرد که انصراف داد. تصورش را بکن! تمام زندگیت پر باشد از حسی که ما به این وحشی داریم.»

4. پارسال الیهاندرو یکبار گفته بود «من میدانم که تو فکر میکنی من خودشیفته و مغرورم. چرا هنوزم به من کمک می‌کنی؟ من که همینم که هستم. اما تو میتوانی دوستای بهتری داشته باشی ولی با من وقت می‌گذرانی. چرا؟»

۵. میگه «این مدلی که تو پریود میشی نرمال نیست. به جای اینکه مثل آدم هر ماه باشد هر چند ماه یکبار به حال مرگ میفتی. برو پیش دکتر» لبخند زدم. اما میخواستم بگویم همین چند ماه یکبارش هم از سرم زیاد است. به هم ریختگی هورمون‌ها را همین چندماه یکبار هم نمی‌توانم تحمل کنم. مثلا پیام یک دقیقه‌ایش را گوش میکنم و دلم هوس می‌کند پیامش را پشت سر هم پلی کنم و با تُن نفس‌هایش گریه کنم وقتی میگه «کتاب می‌خوانم. فیلم می‌بینم. تفریح میرم. هفته‌ی پیش برای یک روز رفته بودم جلال‌آباد. دیروز کانفرانس تلفنی داشتم با رئیس‌های دفترم در لندن...» 

۶. مرحله‌ی اول بورسیه را قبول شدم. وقتی ایمیلش را دیدم سر صنف کنار کایل نشسته بودم. ایمیل را دیدم و نزدیک بود فریاد بزنم. مبایلم را بهش نشان دادم. های فایو زدیم و شادی کردیم. دستش را دور گردنم انداخت و به جوزف که کنارم نشسته بود و با تعجب نگاه میکرد گفت "بورسیه قبول شده." گفتم "مرحله‌ی اولش را"

۷. خیلی وقت است با هم حرف نزدیم. سالی یکی دوبار بیشتر حرف نمی‌زنیم. امسال از روز تولدش که زمستان سال قبل بود تا حالا با هم حرف نزده‌ایم. هربار حرف می‌زنیم میگه "من نگران تنهایی‌ت هستم. چرا یک دوست‌پسر نمی‌گیری؟ الان باز میگه وقت ندارم! پس تو کی وقت میکنی؟ اگر دوست‌پسرت هم از دانشگاه باشه مانع کارت که نمیشه هیچ، حتی کمکت میکنه بهتر و با قوت‌تر پیش بری. تو تا کی قراره تنها باشی آخه؟" و من مثل همیشه میگم "هر وقت بزرگتر شدم." ، "هر وقت سرم خلوت‌تر شد." ، "هر وقت فرصتش را داشتم." و با خودم فکر می‌کنم این چطور به کسی که فقط ۱ سال ازش کوچکتر است و چهار سال است ندیده‌تش اینقدر جدی درس زندگی میده؟ 

۸. بعد از ارائه‌ی پروژه‌ی گروهی استاد در مورد یک بخشی از پروژه که من رویش کار کرده بودم گفت "این راهکار اصلا به ذهن من نرسیده بود. خیلی جالب. بسیار عالی بود!" بعد که از دفتر استاد آمدیم بیرون زاک گفت "الی میدانستی که خیلی باهوشی؟" و یاسمین به زاک گفت "من گفته بودم!‌ بهت گفته بودم این دختر خیلی باهوشه! گفتم یا نگفتم؟ نگفتم این دختر معرکه‌ست؟ نگفتم؟؟ دیدی؟؟ دیدی راست گفتم؟"

  • //][//-/
  • يكشنبه ۹ دسامبر ۱۸

جمعه با تای برم اسکیت‌بازی؟

تابستان سال قبل بعد از یکی از جلسه‌ها وقتی همه از اتاق بیرون رفتند به دانیال گفتم «دانیال من وقتی به فزیک‌دان عالی فکر می‌کنم تصویر تو می‌آید در ذهنم. میشه به من بگی چطور به اینجا رسیدی؟» ممکن بود سوالم به مسخره گرفته شود، هر چند به اندازه‌ی سرنوشتم برای من اهمیت داشت. من همینقدر گاهی می‌توانم بی‌خیال باشم. دانیال از من خواست روی مبل مقابلش بشینم. نشستم و برایم یکی یکی راز‌های موفقیتش را گفت. مهمترین نکته‌ی حرفهایش از دست ندادن فرصت‌ها بود. احمق نباش، اما وقتی چیزی جز تلاش برای از دست دادن نداری از تلاش کردن دریغ نکن

زمستان ِسال قبل در اوج مصروفیت دو روز را وقت نوشتن دوتا مقاله کردم و بورسیه‌ای را بردم که به اندازه‌ی درآمد یک سال ِ من ارزش داشت. با اینحال هنوز برایم سخت است به توصیه‌اش عمل کنم. از زمانی که از دست میرود می‌ترسم. از برنده نشدن می‌ترسم. کم پیش آمده که من برای چیزی تلاش کرده باشم و نتیجه نداده باشد. از شکست خوردن می‌ترسم. وقتی احتمال بردنم پایین باشد سست میشوم. می‌ترسم. اما به خودم عهد کرده‌ام یادم باشد که وقتی میخواستم اسکیت را یاد بگیرم ترس از افتادن بودن بود که مانع یادگرفتنم می‌شد. یادم باشد که تا لحظه‌ای که به خودم نگفتم «به جهنم اگر افتادم!» نتوانستم درست اسکیت‌بازی کنم.

برای همین‌ها این هفته بدون هیچ امیدی تمام وقتم را صرف نوشتن ۴ تا مقاله کردم. تای میگه مگر چقدر پول میدهند که چهاااارتا مقاله باید بنویسی؟! بهش نگفتم این فقط مرحله‌ی اولش هست! به رئیسم که از تلاشی که برای آلایش دادن مقاله‌ها انجام داد معلوم است چقدر روی این بورسیه حساب می‌کند گفتم «بهم بگو که اگر نبردم مهم نیست.» میگه «اگر نبردی مهم نیست اما من میخوام که ببری.» یک لحظه با خودم فکر می‌کنم، واقعا... واقعا اگر ببرم چی میشه؟ فکرش را از ذهنم پس می‌زنم. اصرار می‌کنم که بهم بگوید امید زیادی به بردن این بورسیه ندارد. میگه «اگر نبری گریه که نمی‌کنم ولی خیلی دوست دارم ببری.» 

پ.ن. جک گفت «تو بهترینی. جدی میگم.» 

  • //][//-/
  • چهارشنبه ۲۸ نوامبر ۱۸

آنچه به حال ِدل ِما کردی به ما پروا ندارد

- هفته‌ی پیش به کیسی گفتم که دوست دارم در آینده مثل او موفق باشم. به من گفت «چالش من برای تو این است که از من بهتر باشی!» وااای!‌

+ من یکبار به یکی همین را گفتم. بهم خندید. الان هم در هر کانفراسی مرا می‌بیند می‌خندد و مسخره‌ام می کند. 

- چی؟؟ چرا؟؟؟ وقتی به من اینطوری گفت من دستپاچه و وحشت‌زده شدم XD فکر کن من بهتر از کیسی باشم! 

+ من واقعا فکر می‌کنم تو میتوانی بهتر از کیسی باشی! 

- نگو اینطوری! باز دستپاچه میشم. 

+ نه. فرق تو با بقیه این است که وقتی آدم با دانشجوهای دیگه کار میکنه باید کلی انرژی صرف ِانگیزه‌دادن به دانشجو کند. تو خودت کوه انگیزه‌ای. 

- ولی من... اینهمه با شما دعوا‌‌‌‌ می‌کنم.

+ دعوا نکنی که من حوصله‌ام سر میره. 

‌‌‌

پ.ن شاید میتوانستم بگویم آدم خوبی‌است اگر همین امروز بعد از خواندن یکی از مقاله‌هایم برای اسکالرشیپ نگفته بود "راستش فکر می‌کنم چیزی که نوشتی مطلقا مزخرف است. باید دوباره بنویسی و این‌بار بیشتر روی نکات ذیل تمرکز کنی:..."

  • //][//-/
  • دوشنبه ۲۶ نوامبر ۱۸

از هر چه فارغیم به‌جز گفتگوی دوست×

ایمیل را میخوانم و زود برمیگردم طرفش. میگم «امروز ساعت دوازده کاری نداری که؟ بیا دنبالم. یک اتفاقی افتاده باید بهت بگم.» ساعت دوازده مقابل فواره منتظرم است. میرم سوار میشم. بی‌هدف رانندگی میکنه و من فقط حرف می‌زنم. میگم «حس می‌کنم یک بُعدی شدم. میفهمی؟ تمام زندگیم شده دانشگاه. هر روز که بیدار میشم حداقل یک کار مهم دارم که باید همانروز انجامش بدم و تمام روز وقت برای هیچکار دیگری ندارم. وقت ندارم فکر کنم. فرصت نمی‌کنم بشینم ببینم نظرم در مورد این‌روزها چی است. حتی در مورد چیز‌هایی که یاد می‌گیرم فرصت فکر کردن ندارم. وقت ندارم هضم کنم ببینم چی یاد گرفتم. تمام مدت دارم سوال حل می‌کنم، ریپورت می‌نویسم.از هیچکسی خبر ندارم. با هیچکسی در ارتباط نیستم. اگر بیرون میرم با بچه‌های دانشگاه میریم بیرون و همان وسط رستورانت کنار سوپ، پن‌کیک و برنج، کتاب‌ها و ورق‌های سوال‌هایی‌ست که باید برای امتحان بخوانیم.

«مامانم برای من از افغانستان کتاب فارسی آورده. می‌دانستی؟ من در اتاقم هشت جلد کتاب فارسی دارم و وقت ندارم بخوانمشان. چند جلد کتاب نجوم دارم و وقت ندارم بخوانمشان. تمام امیدم به رخصتی‌های thanksgiving بود. فکر می‌کردم این یک هفته فقط کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم، می‌خوابم و فکر می‌کنم. امروز سر صنف ایمیل گرفتم از پروفسور کیسی. یکی از با پرستیژترین بورسیه‌های آمریکا، یک بورسیه‌ست که هر دانشگاه فقط حق دارد ۴ نفر را کاندید کند و بعد در سطح کشور از بین کاندید‌های تمام دانشگاه‌ها ۳۰۰ نفر را انتخاب می‌کنند. (آنطور که در وبسایت‌شان نوشته) برنده‌ها از افرادی هستند که کمیته‌ی داوری فکر می‌کند قرار است در آینده دستاورد های بزرگ علمی داشته باشند... کیسی از من خواسته اپلای کنم. مهلت اپلای کردن گذشته اما برای من استثنا قائل میشن. باید ۳تا essay بنویسم که فقط در سطح دانشگاه اپلای کنم. فقط یک هفته برای اینکار وقت دارم! این یک هفته قرار است کی باشد؟ رخصتی‌های thanksgiving! بعد اگر...اگر... اگر... اگر... اگر از ۴ نفری بودم که از طرف دانشگاه انتخاب شدن میرم در سطح کشوری. تازه باید اپلیکیشن را برای سطح کشوری آماده کنم.

«من فقط خسته‌ام. دیدی استاد‌هایی را که چهار دقیقه میری دفترشان ازشان سوال بپرسی دو کلمه حرف نمی‌توانند بزنند و تمام مدت معذب هستند؟ از بس هیچوقت با هیچ چیز غیر از ساینس سر و کار نداشتند پیش آدم‌ها معذب میشن. میدانی این اتفاق چطور میافتد؟ وقتی که فرصت نداشته باشی به هیچ چیزی فکر کنی. با هیچ‌چیزی جز ساینس سروکار نداشته باشی. فرصت نداشته باشی ببینی. وقت همیشه در حال دویدن باشی. دقیقا مثل من! دیدی دختر‌هایی را که همیشه از آرایش حرف میزنند و وقتی ندانند چیکار کنند میروند خرید؟ میدانی چرا؟ چون وقت فکر کردن ندارند لعنتی! فکر کردن از یادشان رفته اصلا! دقیقا مثل من.

«این هفته فرصت من برای برگشتن به حالت عادی بود. حالا باز باید استرس بکشم. باز باید استرس بکشم. لعنتی! تا وقتی کسی ازت مستقیم نپرسیده خیلی سخت نیست که خودت را به ندیدن و نشنیدن بزنی. ولی وقتی همچین ایمیلی به اینباکست نازل میشه ... بخوای «نه» بگی تا آخر عمر باید وزن ترسو بودن و خر بودنت را با خودت بکشی. من فقط خسته‌ام bro. تمام مدت استرس دارم. همیشه استرس دارم. این هفته فرصت من برای برگشتن به خودم بود. حتی یک ذره هم بابت این بورسیه خوشحال نیستم. چون اصلا معلوم نیست زحمتم نتیجه داشته باشد یا نه. راستش من فکر نمی‌کنم برنده شوم. این اپلکیشن برای من فقط یک منبع دیگر استرس است. همین. »

...بلاخره مقابل یک رستورانت هندی پارک می‌کند. میریم غذا میخوریم. میگه «وقتایی که درس نمیخوانی، مثلا الان که آمدیم بیرون هنوز تحت فشار و استرسی؟ یا به خودت وقفه میدی؟» به بشقاب مقابلم نگاه می‌کنم. چه چیزی در دنیا بهتر از غذا است؟ بهش میگم «نه. الان حالم خیلی خوبه!» میگه «کاش بیشتر بری بیرون. کاش بیشتر بخوابی»...

×احمد شهنا

  • //][//-/
  • دوشنبه ۱۹ نوامبر ۱۸

کایل و کابل

میگم «امروز مامانم برمیگرده!!» با هیجان های‌فایو می‌زنیم و خوشحالی می‌کنیم. بعد از اینکه جیغ و داد فروکش کرد میگم «راستی!!! نگفتی جمعه‌ی پیش چطور بوووود؟؟» شروع میکنه از دختره گفتن. میخواد تمام جزئیات رفتنش به آپارتمان دختره را تا آخر بگه. وسطایش مجبور میشه پا روی پا بندازه. من میخندم و تشویقش میکنم. میگم «واقعا جای افتخاره. آفرین! آفرین!» ولی مجبورم با خنده تذکر بدم که خیلی وارد جزئیات نشه. میگه «اووووف. یادم میره که تو دختری!» با خنده میگم که راحت باشه. استاد داره درس را شروع میکنه. آهسته میگه «ولی... همینقدر بگم که باید هفته‌ی پیش پشتم را میدیدی. پر از خراش بود!» نمیتوانم جلو خنده‌ام را بگیرم. میگم «خیلی خوشحالم دیگه تنها نیستی.» بغلم میکنه. 


مامان میگه هوای کابل آلوده‌ست. میگه همگی بخاطر آلودگی هوا همیشه مریض هستند. میگه ترافیک کابل بدترین ترافیکی است که در عمرش دیده. میگه در ترافیک همیشه استرس داشته که نکند افنجار شود. میگه هر بار رانندگی کرده مردم سَرِش پُرزه رفتن. میگه من یک هفته در کابل دوام نمیاورم. حرفهایش که تمام میشه میگم «به نظرت اگر بخوام در رخصتی‌های کریسمس برم تکت‌های طیاره گران‌تر میشن بخاطر کریسمس؟» مامان میگه «چرا به جایش یک جای دیگه نمیری که واقعا بهت خوش بگذره؟» با خودم میگم یعنی راضی است من تنها اروپا و کانادا بروم ولی افغانستان نه؟ به مبایلم نگاه می‌کنم. پیام روی صفحه میگه «کابل که آمدی تمام کتاب‌فروشی‌ها را دوره می‌کنیم» من در جواب می‌نویسم «تمام‌شان را!» 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۱۱ نوامبر ۱۸

در سوگ تمام روزها، نمره‌ها، وقت‌ها، خوابها و رویاهای از دست رفته

اول قلبت شروع میکند به محکم زدن. هیچ اتفاقی نیافتاده اما همینطور که کف اتاق نشسته‌ای میتوانی ضربان قلبت را در تمام بدنت حس کنی. نفس کشیدنت سطحی و سریع میشوند. نمی‌توانی نفس کشیدنت را کنترل کنی. دست‌هایت بی‌حال میشوند و سرت از آنهمه اکسیجن اضافی گیج میرود و تو باز نمی‌توانی نفس کشیدنت را کنترل کنی. آخرین مرحله حالت تهوع است. مجبور میشوی افتان و خیزان خودت را به دستشویی برسانی. تمام مدت از خودت می‌پرسی چرا؟ چی شده؟ بعد میگی برای این است که ۲۰ ساعت است غذا نخورده‌ام؟ برای استرس امتحان روز جمعه‌ست؟ استرس کارخانگی‌ای که تحویلش فرداست و هر سوالش بیشتر از ۳ ساعت وقت میبرد تا حل شود؟ برای کارخانگی روز چهارشنبه است که هنوز تمام نشده؟ نکند برای این است که یک هفته‌ست نخوابیده‌ای؟ شاید برای این باشد که مجبوری یکی از بچه‌ها را به کنسرت ویولونش برسانی و این یعنی ممکن است وقت نکنی کارخانگی را تا فردا تمام کنی. شاید هم برای این باشد که فهمیدی نمیشود نمره‌ی ریاضی‌ت را به A رساند حتی اگر تمام امتحان‌های باقی مانده را ۱۰۰ بگیری. نمی‌دانم. چرا اینطوری شدم؟ بعد به این نتیجه میرسی که مهم نیست. دست و صورتت را بشور و برو کارت را تمام کن. هنوز دو سوال دیگر مانده. 


بعد از تحویل کارخانگی روز بعد تمام روز برای امتحان روز جمعه می‌خوانی. می‌بینی که اینطوری که تو داری روی کاغذ سوال حل می‌کنی نسل جنگل‌ها از روی زمین کنده‌ میشود. دنبال تخته میگردی و در آخر ایده‌ای بهتری به ذهنت میرسد. پلاستیک شفاف و شیشه‌ای را کف اتاق میندازی، رویش دراز میکشی و ساعت‌ها سوال حل می‌کنی... اگر زمین در ابتدا فقط یک توپ آتشین بوده باشد، چقدر طول میکشد تا به دمای ۳۰۰ درجه کلوین برسد؟ اگر بازیکن بیسبال از هر ۲۰ ضربه ۴ تا ضربه‌ی موفق داشته باشد، امکان اینکه از ۴ ضربه ۰ ضربه‌ی موفق داشته باشد چند است؟ امکان اینکه از ۴ ضربه ۴ ضربه‌ی موفق داشته باشد چند است؟ چند درصد از هیلیم ِاتموسفیر زمین انرژی کافی برای فرار از جاذبه‌ی زمین را دارند؟ اگر الکترون از مدار ۴ به مدار ۲ برود انرژی تولید شده چه طول‌موجی دارد؟ بیشترین انرژی‌ای که الکترون هایدروجن در مدار ۲ میتواند جذب کند چقدر است؟ کمترین انرژی‌ای که الکترون هایدروجن در مدار ۲ میتواند جذب کند چند است؟

روز میگذرد، شب میگذرد و روز بعد هم میگذرد. میخوابی و بیدار میشوی که بروی امتحان بدهی. تا لحظه‌ی آخر در مورد تجربه‌های بور، براگ و پلنک میخوانی. اما در امتحان سوال آمده که: با استفاده از معادله‌ی حرکت بولتزمن که در صفحه‌ی اول تست ارائه شده معادله‌ی اوسط ِ‌انرژی حرکتی مالیکول‌های گاز را پیدا کنید. بعد تنها چیزی که داری تا به خودت بگویی این است که حتی اگر یک ماه دیگر هم برای این امتحان درس میخواندی هیچوقت در مخیله‌ت خطور نمی‌کرد که استاد در امتحانی که ۷ سوال دارد و برای هر سوال فقط ۷ دقیقه وقت داری، ازت بخواهد معادله‌ای به این پیچیدگی را استنتاج کنی. 

بیست دقیقه بیرون از صنف با کایل و جرمی به امتحان بد و بیراه میگین. هر سه تصمیم میگیرین بقیه‌ی روز را بروید در گورستانی جایی بخوابید که حداقل اگر از غم بد بودن امتحان جان سالم بدر بردین از بی‌خوابی هلاک نشوید. طبق معمول قبل از رفتن چندتا فحش به بچه‌های رشته‌ی ارتباطات و آسانی درس‌هایشان میدهید. می‌آیید خانه که بخوابید اما خب، مادرتان خانه نیست. شما باز تمام روز لب به غذا نزده‌اید. با معده‌ی خالی روی تخت دراز میکشید و ساعت را روی ساعت ۳ کوک می‌کنید چون مادرتان خانه نیست و شما باید بچه را از مکتب بردارید. 

بعد از ظهر بن پیام داد و گفت این اولین تستی است که قرار است پاس نشود و خیلی حس بدی دارد. گفتم اتفاقی است که برای همه‌ی ما افتاده. گفت دارد روی ریپورت آزمایش کار می‌کند که در طول هفته ذهنش درگیرش نباشد. من هم معمولا در آخر هفته‌ها روی ریپورت کار می‌کنم اما امروز نه. میگم "من کتاب ۵۰۰ صفحه‌ای پادآرمان‌شهری‌ام را دارم میخوانم. به جهنم! خیلی ناامیدم. برای این امتحان درس خواندم و آخرش بد گذشت. تنها چیزی که میخواستم این بود که در مورد ستاره‌ها یاد بگیرم. آخرش با این امتحان دادنم به جای دانشمند شدن کارتن‌خواب میشم." میگه که "منم همین حس را دارم. اما احتمالا ما زیادی دراماتیک هستیم. اینکه بخواهیم نظریاتی که هر کدامشان دنیای فزیک را زیر و رو کردند را در طول فقط چند هفته یاد بگیریم احمقانه‌ست. حالا در صنف کوانتوم دوباره تمام این‌ها را با جزئیات بیشتر میخوانیم. ادامه بده. آخرش موفق میشیم." حوصله ندارم که توضیح بدم اگر بخاطر نمره‌ی بدم نتوانم دکترا بگیرم موفق نمیشم. کارتن‌خواب میشم. ولی شایدم راست میگه. یک امتحان پایان دنیا نیست. میگم "ولی من هنوزم میخوام امروز بعد از ظهر را فقط سوگواری کنم. هیچ کار دیگری نه." میگه "کاملا به جاست. اجازه داری." میگم "تشکر"

امروز بعد از ظهر را با خوابیدن بیش از حد، دراز کشیدن بی‌هدف روی تخت، غذای شب را در یک رستورانت خوب خوردن، و فیلم دیدن گذراندم تا فردا دوباره جنگیدن را شروع کنم.

  • //][//-/
  • شنبه ۳ نوامبر ۱۸

بهم ریخته، بی‌معنی و بی موقع

با گریه بیدار شد. میگفت i don't want to go to school. دیروز هم دقیقا به همین صورت بیدار شده بود. عصبانی شدم. با خشونت از تخت بلندش کردم و خودم یک دست لباس انتخاب کردم که بپوشد. سلیقه‌ی کس دیگری جز خودش را قبول ندارد. سلیقه‌ی مرا که اصلا قبول ندارد. با همین پنج سال سنش اگر مهربانی بیش از حدش نباشد روزی صدبار به لباس پوشیدن من ایراد میگیرد. لباس را نمی‌پوشید. به زور تنش کردم. گریه می‌کرد. از خشونت خودم عصبانی شدم. رفتم لباسم را عوض کردم. برگشتم. هنوز گریه میکرد. روی تخت به پشت دراز کشیدم و بغلش کردم. عاشق این است که با شکم روی آدمی که به پشت خوابیده بخوابد. دستش را دورم حلقه کرد. هنوز گریه می‌کرد. گفت i don't want to go to school گفتم "تو خیال می‌کنی ما دوست داریم مکتب بریم؟ هیچکس دوست ندارد مکتب برود!‌ هیچکس!‌ از هر کسی میخواهی بپرس." با هق هق گفت my friends do گفتم "دروغ میگن. منم به بعضیا به دروغ میگم مکتب را دوست دارم. ندارم. هیچکس ندارد. ولی میریم. چون باید بریم. مجبوری‌ست. مگر تو نمیخواهی کتابخانه‌دار شوی؟ تو که هنوز نمی‌توانی حتی روان بخوانی. چطور قرار است در کتابخانه کار کنی؟ به هر حال ما همه مجبوریم که مکتب بریم. من از وقتی که پی‌دی به دنیا آمده بود مکتب میرم. حالا پی‌دی ۱۴ ساله‌ست. فکرش را بکن! الان خود ِ پی‌دی high school میره و من وقتی پی‌دی به دنیا آمد مکتب رفتم. منم دیشب مثل تو تا دیروقت بیدار بودم. از این به بعد وقتی خوابت کامل نشده بیدار شدی به من بگو من بهت کمک کنم خواب از سرت بپره. میدانی من وقتی بی‌خواب میشم مفاصلم درد میگیرند؟ همین الان مچ دست چپم درد می‌کند. چون دیشب دیر خوابیدم. باور کن همه دوست دارند به جای مکتب رفتن خانه باشند و بخوابند. ولی به هر حال، باید بریم."
بعد یادم آمد همین دیشب که تا دیر وقت بیدار بودم به بِن گفتم "برای خوابیدن وقت زیاد است. وقتی مُردیم میخوابیم. فعلا باید ستاره ها را بلد شوم."


بلند شد. بلوز و جینش را به پیراهن و جوراب عوض کرد. کفش های تخت ِ سفیدش را پوشید. موهایش را بست. رفتیم. 

1:58am

  • //][//-/
  • جمعه ۲۶ اکتبر ۱۸

با خودش فکر نمیکند که در جهان موازی او قاتل است شاید

خودم را با او مقایسه میکنم. غبطه می‌خودم که نمره‌اش از من بیشتر شده. شاید او هم خودش را با من مقایسه می‌کند. غبطه می‌خورد که من مقاله‌ی علمی‌ام دارد چاپ می‌شود. غبطه می‌خورد که من در ۲۰ سالگی فارغ میشوم و او در ۳۰ سالگی. غبطه می‌خورم که برای خودش خانه و زندگی دارد. مقایسه‌ کردن زهرآگین‌ترین عادتی است که دارم. نمی‌توانم خودم را با بقیه مقایسه نکنم. این موضوع حالم را بد می‌کند در حدی که انرژی و حال وصف کردنش را ندارم. 

من هیچ چیزی را به اندازه‌ی نجوم دوست ندارم. علاقه‌ام به نجوم اینقدر بی‌ریا است که اصلا برایم مهم نیست اگر در نجوم دکترا نگیرم. برایم مهم نیست. اینکه مقاله‌ام چاپ میشود برایم مهم نیست. من فقط میخواهم بدانم. میخواهم همه چیز را در مورد ستاره ها بدانم. به مچ دستتان نگاه کنید. رگ سبز روی مچ دستتان را می‌بینید؟ در درون این رگ‌ها خون جریان دارد. عنصر حیاتی خون، آهن، فقط از یک راه تولید میشود. آهن فقط از راه همجوشی هسته‌ای در ستاره ها تولید میشود... شما بازمانده‌ی ستاره‌ها هستید. من ستاره ها را دوست دارم. کهکشان ها را می‌پرستم. سیاره ها را عاشقم... برایم مهم نیست که شب‌ها تا چند بیدارم. فقط میترسم روزی دانشگاهی مثل UCLA امکاناتی برای تحقیقات و دانسته‌های نجومی داشته باشد و نگذارند من ازش استفاده کنم چون دو سال پیش در امتحان فزیک مدرن ۷۰ گرفته بودم. از پشیمانی ِ بیدار نبودن و درس نخواندن می‌ترسم. از اینکه نکند برای نجوم تلاش نمی‌کنم میترسم. از اینکه هفته‌ی پیش دلم هوس کتاب کرده بود و به جای Astronomy for people in a hurry نشستم و رمان خواندم احساس گناه دارم و می‌ترسم. نکند من انقدر که باید برای نجوم تلاش نمی‌کنم؟ نکند اینکه مامان را فرستاده‌ام افغانستان تا حال او بهتر شود، اینکه تمامم را صرف نجوم نمی‌کنم، اینکه وقتم صرف خانواده میشود مرا از نجوم دور کند؟ از این میترسم که نکند تمام توانم را پای فزیک و نجوم نمیگذارم. می‌ترسم. از اینکه روزی کسی فکر کند من شایسته‌ی یادگرفتن نجوم نیستم. مرا در جایی که نجوم یاد میگیرند راه ندهد. میترسم کسی نخواهد به من نجوم درس بدهد. می ترسم. اینقدر که همین الان از فکر اینکه هیچ دانشگاه مرا برای ارشد قبول نکند بغضم گرفته. 


۱ یا۲ دقیقه وقت دارم تا بچه‌ها بیایند. گفته‌ام می‌رویم پیش مکتب پی‌دی. پی‌دی را از مکتب برمیداریم و میرویم بیرون قهوه و دونات خوردن. بعدش پی‌دی و دوستش را در سینما پیاده می‌کنیم و خودمان شاید شب بیرون غذا بخوریم. تا ۱۰ دقیقه پیش داشتم دنبال داروی یبوست می‌گشتم و بچه‌ی ۵ ساله‌ی خانه‌ی ما گریه می‌کرد... 


گفتم "از نظریه جهان موازی دلشوره می‌گیرم. حتی تحمل فکر کردن بهش را ندارم." گفت "از فکر کردن به جهان خودمان دلشوره نمی‌گیری؟ جهان موازی یعنی تمام داستانهایی که تا حالا خواندی واقعی هستند الی... چون هیچ چیزی در پیش بی‌نهایت ناممکن نیست. جهان موازی یعنی جایی، او آنطرف میز نشسته و من اینطرف میز. جاکت زرد پوشیده. لبخند می‌زند. برای من معمای مانتی هال را توضیح می‌دهد. من ناخواسته متوجه‌ی تک‌ تک حرکات غیرارادیش میشوم. گفته بودم بهت؟ ناخواسته توجهم به کوچکترین حرکاتش جلب میشود. میدانم که وقتی مینویسد رگ ِ کنار انگشت اشاره‌اش برجسته میشود. این مصیبت بزرگی نیست که من این جزئیات کوچک و نفرت‌انگیز را در موردش می‌دانم؟ این مصیبت بزرگی نیست که من میدانم وقتی سردش هست دستش را پشت گردنش می‌کشد تا گرم شود؟ نفرت انگیز نیست؟ در جهان موازی او هم همه‌ی حرکات مرا از حفظ است. به من معمای مانتی‌هال را توضیح میدهد. مرا می‌بوسد. او را می‌بوسم. جهان موازی یعنی جایی، در زمانی، او مرا دوست دارد. "


بچه ها آمدند. 

  • //][//-/
  • جمعه ۱۹ اکتبر ۱۸

‌‌‌

حالا مثلا چی می‌شد ما کمی زیباتر بودیم؟ 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۱۴ اکتبر ۱۸

نفس ِآرام

پیش پارک کنار آن خیابان بزرگ صندوق کتاب امانتی گذاشته‌اند. صندوقی شبیه صندوق پستی، اما پر از کتاب برای مردم که بیایند کتابی را به امانت بگیرند و بعد از اینکه خواندند برگردانند. پی‌دی دیده بودش و به ما نشان داد. از دیدنش همه هیجان زده شده بودیم. دوتا کتاب برداشتیم و آمدیم خانه. درس ریاضی و نجومم را که تمام کردم داشتم می‌گفتم "دلم کتاب خواسته. میفهمی؟ بشینم کتاب بخوانم! میفهمی چی میگم؟ دلم هوس کتاب کرده." خندید و گفت "خب بخوان." درس داشتم. گفتم بهش. اما لعنتی به درس و فزیک گفتم و آمدم در اتاقم و کتاب رمانی را برداشتم. ۳۰ دقیقه پیش تمام شد. حس خوبی دارم :) امشب بابا مهمان بود. مامان هم که نیست. ما چندتا کتابی که دیگر نیاز نداشتیم را برداشتیم. غذاها را گرم کردیم. رفتیم در پارک غذا خوردیم و چندتا کتاب به کتابهای صندوق اضافه کردیم. نمی‌دانم اسم موسسه‌ی پشت این صندوق چیست ولی حرکت‌های اینچنینی آدم را به بشریت امیدوار می‌کند :)‌

  • //][//-/
  • يكشنبه ۱۴ اکتبر ۱۸
؛
سیمی‌کولن جایی است که جمله می‌توانست پایان بیابد، اما ادامه داد. زندگی کن.

Saudade