الی در...

یک‌شنبه سی‌ پیام داد و گفت میخوام باهاش برم استریپ کلب؟ میخواستم بگم نه. باید می‌گفتم نه. بعد از ظهر یک‌شنبه با خانواده بیرون بودم. صبح دوشنبه قرار بود مقاله‌ای را تحویل بدهم که هنوز شروع به نوشتنش هم نکرده‌ بودم. پدر و مادرم حس خوبی به اینکه من نصف شب بروم بیرون ندارند. اما الی است و عشقش به تجربه‌های جدید! بهش گفتم i'm down. مجبور شد دنبال کلابی بگردد که به زیر ۲۱ سال اجازه‌ی ورود بدهند. ۱۸ ساله‌ها اجازه‌ی ورود به کلب‌ها را دارند. یعنی مشکل فضای کلب نیست. مشکل اینجاست که ورود افراد زیر ۱۸ سال به مکان‌هایی که الکل سرو می‌کنن ممنوع است. استریپ‌ کلب ها اکثر مواقع الکل سرو می‌کنن. استریپ کلبی را انتخاب کردیم که من هر روز در مسیر دانشگاه از کنارش می‌گذرم. خیلی از خانه دور نیست. ساعت از ۹ شب گذشته بود که حاضر شدم و رفتم. در وبسایت‌شان نوشته بود قبل از ساعت ۱۰ ورودی ۱۵ دالر و بعد از ساعت ۱۰ ورودی ۲۵ دالر است. من ۲۰ دالر پول نقد داشتم. چون تا ده وقت زیادی بود خرامان خرامان و با خیال راحت می‌رفتم. سر راه حتی توقف کردم و به تایر‌های موتر هوا دادم. بعد نزدیک کلب که رسیدم یادم امد کارت شناسایی‌ام همراهم نیست!‌ مجبور شدم برگردم خانه کارتم را بردارم. ساعت ۱۰ شده بود که رسیدم خانه. ۳ دالر دیگه هم پول نقد داشتم که گرفتم و حرکت کردم دوباره. به سی‌ گفتم منتظرم بماند چون پول نیاز دارم.

رسیدم آنجا. اونا مشروب سرو نمی‌کردن اما هرکسی اجازه داشت با خودش مشروب بیاره. به همین خاطر نگهبان به مچ دستم دستبند سبزی را چسپاند که نوشته بود under 21 که یعنی من اجازه ندارم مشروب بنوشم. بعد رفتیم داخل. سی پولم را حساب کرد. باید برایتان بگویم که در فیلم‌ها وقتی استریپ کلب را نشان می‌دهند و می‌ بینید که رقاص‌ها با لباس زیر می‌رقصند، فقط فیلم است! در دنیای واقعی رقاص‌ها اولین آهنگ‌شان را با لباس زیر می‌رقصند،‌ بعد میروند پشت صحنه و لخت مادرزاد بر‌می‌گردند! آری... به محض رسیدن و نشستن‌ ما یکی از رقاص‌ها آمد و شروع به حرف زدن با ما کرد. گفت welcome to tities bar و بالا تنه‌اش را به ما نشان داد... استغفرالله... سی‌سی وقتی یادش افتاد من مسلمانم از خنده روده‌بر شد... تشنه بودیم. رفتیم بیرون که آبی بخوریم و سیگاری بخریم... با سیگار و آب برگشتیم. بیشتر از تمام عمرم همان یک شب سیگار کشیدم. برای اولین بار از کشیدن سیگار تا حدی لذت بردم. یک کمی، فقط کمی لذت‌بخش بود. 

رقاص‌ها واقعا ماهر بودند. حس بدی داشتم از اینکه پول همراهم نبود که انعام بدم. سی‌سی رفت پشت و لپ‌دنس گرفت. من همینطور سیگار می‌کشیدم و رقاص‌های روی‌ صحنه را نگاه می‌کردم. برایم لذتی نداشت. نگاهم کاملا معصومانه بود و به نظرم واقعا زیبا می‌رقصیدند. حرکت‌شان دور میله خیلی هنرمندانه بود. خوش گذشت. طوری‌که دوست دارم هر‌ چند وقت یکبار برم همینطوری نگاه کنم :) ولی خب، به هر حال محیطی نیست که آدم بخواهد تنها برود و لذت نامشروعی نبرد و برگردد. 

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود که برگشتم. تا ۵ صبح مقاله را نوشتم. ۷ صبح بیدار شدم و رفتم تحویلش دادم. تمام روز را سرِ کار بودم و دیشب هم تا دیروقت بیدار بودم که کار کنم. امروز هم نتوانستم بخوابم چون امشب امتحان داشتم. فردا با اینکه سالروز استقلال آمریکا‌ست و همه جا تعطیل است من میروم سر کار! روز بعدش هم امتحان دارم هم مقاله باید بنویسم. روز بعدش که میشه جمعه، میرم یک کَمپِ سه روزه. من زندگی ندارم. فقط کار دارم. 

+ سی‌ وسط رقص میگه همش دارم به angular momentum این رقاص‌ها فکر می‌کنم :))‌ دخترک فزیکدان ِ دلشکسته. 

+ هدف سی از بیرون رفتن آن‌شب این بود که فرصتی پیدا کند با من حرف بزن. عاشق کسی شده و معشوق دلش را بد بد بد بد شکسته. آخرش گفت بدون گریه نمی‌تواند در موردش حرف بزند و همین بهتر که حرف نزند. خانه که رفت بهش پیام دادم و با پیام کمی حرف زد. من از عشق چی می‌دانم که بتواند تسلای کسی مثل سی باشد آخه؟ سعی کردم نفهمد اما معذب بودم وقتی حرف می‌زد. 

  • //][//-/
  • سه شنبه ۳ جولای ۱۸

Hatred all around us

بهم گفت "کسی اذیتت کرده؟ بهم بگو! i will slit there tiers. i'll do it with a smile" و من لبخند زدم. خندیدم. قلبم سنگین بود. بعد بهم گفت "باور کن تو فرشته‌ای" و من از اینکه حرفش را باور نکردم گریه‌ام گرفت. بهش گفتم نمی‌توانم بگویم چه اتفاقی افتاده و لحظه‌ی آخر از اینکه ازش بخواهم برایم مواد پیدا کند منصرف شدم. بهش گفتم i'll be fine و خوابیدم. نور چراغ‌های خیابان روی صورتم بود. قلبم هنوز سنگین بود. با خودم فکر کردم "اهمیت دادن به کسی یعنی قدرت این را بهش دادن که تو را از خودت متنفر کند" سعی کردم کمتر حس کنم. سعی کردم کمتر فکر کنم چقدر احمقم. سعی کردم کمتر فکر کنم. سعی کردم بخوابم. 

  • //][//-/
  • شنبه ۱۶ ژوئن ۱۸

و ببخشید عزیزم٫ اما به جهنم که تو چه زجری میکشی.

می‌دانی٫ من قرار نیست همینطور بمانم. سعی هم نمی‌کنم همینطور بمانم. شجاعت به معنای نترسیدن نیست٫ شجاعت یعنی بترسی و باز هم منطقی باشی٫ انجامش بدی. به جهنم که تو فکر می‌کنی زندگی را نمی‌شود منطقی پیش برد. من نمی‌توانم تو را بفهمم. نمی‌توانم مثل تو پیش بروم. هیچ دلم نمی‌خواهد بروم. حتی یک‌ذره. تمام سلول های وجودم میگن "this is too much. run!" ولی من می‌دانم که پنجشنبه شب یکی از آدم‌های پشت میز قرار است من باشم. چون درستش همین است. من نمی‌دانم تو چطور پیش میروی. نمی‌دانم چطور با سختی‌ها کنار می‌ایی. اما bro من فقط می‌خواهم بروم. همیشه میخواهم بروم. برای همین باید شجاع باشم.

  • //][//-/
  • دوشنبه ۱۱ ژوئن ۱۸

بودنت را شکر...

"نه. مسواک نمی‌زنم. خب باشه دارم مسواک می‌زنم. تو حرف بزن. ... ... واقعا خندیدی؟ واقعا او پشت تلفن گریه می‌کرد و تو خندیدی؟ الی! این بدترین کاری‌ست که میتوانی بکنی. یا خدا! وقتی کسی گریه می‌کنه تو باید ساکت بشینی و فقط گوش کنی ببینی چی میگه. خندیدن به هیچ وجه درست نیست... خب می‌دانم تو هم مثل او ناراحت بودی. ولی وقتی تو می‌خندی او از کجا بفهمه؟... گریه کردن او طبیعیه چون او مثل تو از ضعیف جلوه کردن نمی‌ترسه... تو اصلا به این دختر گفتی که دوستش داری؟... نه نه. قشنگ بهش گفتی که 'من دوستت دارم'؟ ... نه نمیفهمه. از کجا بفهمه؟ بعضی آدم‌ها در محیط‌هایی بزرگ شدن که این رفتار تو بهشان نشان نمیده دوستشان داری... چی بگی؟ خب بگو 'من دوستت دارم. تو برای من خیلی با ارزشی. هیچکس مثل تو...' نخند! ... میگم نخند!‌ من قطع می کنم... قطع نکردم دارم تی‌شرت تنم میکنم. تا حالا فقط با شلوارک بودم... می‌دانم که نمی‌بینی ولی بگذار لباس آدمی‌زادی بپوشم. صبر کن... تو میگی این آدم برای تو خیلی عزیزه. آدم گاهی برای آدم‌های عزیزش پا از منطقه‌ی امنش بیرون میگذاره... باید بهش بگی که برای تو مهمه... نه. اینطوری نیست. حتما کسی پیدا میشه که مثل او خاص باشه... خب حالا نشد هم نشد. چه بهتر. تو همیشه خاص‌ترین آدم رابطه می‌مانی... خب ببین اینطوری که تو میگی به نظر میرسه یک سوءتفاهم بزرگ بین شما ایجاد شده. وقتی اینقدر میخواهیش٫ پا از منطقه‌ی امنت بیرون بگذار٫ بهش بگو چه حسی داری و این سوءتفاهم را رفع کن... نعهههعههههه نه. چرا تو اینقدر مثل ماشینی آخه؟ یعنی چی که میبرمش کافی‌شاپ که گریه نکنه؟ یک جایی برو که هر دو راحت باشین. اینقدر فرمول‌بندی نکن که اول بهش میگم x و بعد میگم y و بعد فلان و فلان... خیلی راست گفته که به تو گفته ربات... برو دوستت را پس بگیر!... یادم نیست دیشب کجا بودم به خدا... نه مست نبودم. یک عااالمه ماریجوانا کشیده بودم... خوش به حالت... نه حال ندارم حرف بزنم... گوش کن ببین این آهنگ را جدیدا ساختم... ... عاشق canon هستم. خیلی خوبه... آخی :) چه ناز. واقعا برای تو آهنگ ساخته؟... آخی:)... برو باهاش حرف بزن"

#آدم باید چقدر از لحاظ احساسی عقب‌مانده باشه که از یک پسر مشوره بخواد در این امور آخه؟ 

واقعا که

#kyle

  • //][//-/
  • چهارشنبه ۶ ژوئن ۱۸

پری‌بانو

بهش گفتم "اینطوری بعد از سه هفته٫ با شنیدن صدات نمیشه بگم برو. دلم تنگ صدات شده بود خب." میگه "دروغ نگو. تو آهنربا دل نداری. من برم یا باشم؟" میگم"من سه هفته به تو زنگ نزدم. به پیامت جواب ندادم. تو خودت جواب سوالت را از این کارم نگرفتی؟" میگه"من فکر کردم باز خاکستری شدی. من هیچوقت وقتی آدما از زندگیم رفتن بیرون زنگ نزدم که منت‌کشی کنم٫‌ یا بگم تکلیفمو مشخص کن که هستی یا رفتی. ولی تو مهمی" و من بعد از هر جمله‌ای که میگه در ذهنم تکرار می‌کنم که میدانم. ترا بهتر از اینا میشناسم. میگم "تو همه‌ی آدم‌هایی که دوست داری را اذیت می‌کنی. الکس٫ مامانت٫ من..." کمی حرف می‌زنیم و من هی حس می‌کنم که داریم دور باطل می‌زنیم. من دارم خاطره های اذیت شدنم را بهش می‌گم. هی اذیت می‌شم. راه حلی برای ماندن به ذهنم نمی‌رسه. ولی او چیزی که در ذهنش است اینه که "ولی ما خیلی خاص هستیم با هم. رابطه‌ی ما خیلی خاص است. چطور میشه تمام شه؟" و راست میگه. تمام روزهایی که با او بودم این موضوع به یادم بود. با هیچکسی٫ مطلقا هیچکسی در دنیا نمیشه مثل او حرف زد. میگه "ولش کن. می‌بینم داری اذیت میشی. دوستت دارم. بابت تمام کارهایی که برای من انجام دادی ازت ممنونم. خدانگهدار" گریه می‌کنه. میگه سخته. میگه هیچوقت حس نکرده برای من مهم بوده و من با ناباوری میگم چرا اخه. میگه داره برای من آهنگ میسازه. گریه می‌کنه. تمام میشه. 

میخوام برگردم بهش. خیلی میخوام. خیلی. 

  • //][//-/
  • يكشنبه ۳ ژوئن ۱۸

جنگیدن یا تسلیم شدن؟ مسئله این است

خب من می‌دانم. من در طبقه‌ی دوم ساختمان دوبلکس SAC تاکو خورده‌ام و به فکر "آن کس که تاکو ندارد چه دارد٫ و آن کس که تاکو دارد چه ندارد" خندیده‌ام. در همان ساختمان کنار طاق پیش پنجره‌اش که تشک و بالشت برای بچه‌های بی‌خواب و خسته‌ی دانشگاه دارد با او دعوا کرده‌ام. مبایلم را آنجا فراموش کرده‌ام و ۴۰ دقیقه بعد آمده‌ام که ببینم هنوز سرجایش است. همانجا روی همان بالشت‌ها به او گفته‌ام "ازت متنفرم!" و او با خنده گفته "نه. تو عاشقمی." سر صنف ریاضی بهش گفته‌ام "اخه کی سر امتحان دیر میرسه آخه؟" و روز امتحان فاینل فزیک در ترافیک سنگینی که راه نیم ساعته‌ی دانشگاه را دو ساعته کرده بود بهش زنگ زده‌ام و گفته‌ام که قرار است یک ساعت دیر به امتحان برسم و دارم سکته می‌کنم! امتحان فزیکم را بهتر از او داده‌ام و برای ریاضی خوانده‌ایم و بلاخره امتحان ها تمام شده و او رفته. تابستان شروع شده و او از نیوجرسی بهم پیام داده که دارد با دوست‌هایش اسکیت بازی می‌کند و من گفته‌ام گرم است. آستن همیشه گرم است. 

کنارش به شوپن گوش داده‌ام. بعد به ویزخلیفه٬ به چارلی پوت٬ به ۲۱ پایلوت. بعد او رفته. به "می پرست ایجادم٫ ریشه‌ی ازل دارم"٬ "مرا دوباره به عشقت امیدوار نکن٫ دل شکسته‌ام ای دوست بی‌قرار نکن"٬ به "بی‌تو دل پریشان است٫ بیرون میده باران است٫ بنشین دمی حالی نرو"٫ به "گشته دل عاشقت'' گوش داده‌ام. اشتهایم را به کل از دست داده‌ام. هر روز به رسم عادت یک وعده غذا می‌خورم. جواب تحقیقم را به دست آورده‌ام. من اصرار دارم که کارم تمام شده. رئیسم اصرار دارد که محاسبه‌ام برای خطای جواب دقیق نیست. ۳۱ می گذشته و همه‌ی بچه‌هایی که دو سال از من عقب بودن از مکتب فارغ شدن. دلم پیش دخترکی بوده که تولدش را بهش تبریک نگفتم. فراغتش هم گذشت و باز تبریک نگفتم.  صنف تابستانی برداشته‌ام چون من همیشه عجله دارم. به دنبال الکس گشته‌ام. نیافتمش. به زی پیام نداده‌ام. به مادربزرگ زنگ نزده‌ام. نخوابیده‌ام و نخوابیده‌ام و نخوابیده‌ام. رفته‌ام به کشاورزی هریتیه کمک کرده‌ام و زیر آفتاب عرق ریخته‌ام. بعد همه چیز انگار به گلویم رسیده باشد به مبایلم چنگ زده‌ام که بنویسم "bro i need to yell some o_o" و خب٫ او جواب نداده.

  • //][//-/
  • شنبه ۲ ژوئن ۱۸

مسیح ِ‌روز های چهارشنبه

من به آرلس گفته‌ام. به بابا هم همینطور. که "می‌دانستی آدم اگر در افغانستان رادیو را در موتر روشن کند آهنگ فارسی پخش می‌کنند؟ مثلا فرهاد دریا٫ جاوید شریف٫ این هنرمند های جدید. همه و همه فارسی!" هر دو لبخند مختصری زدند در جوابم. به نظرشان چیز عجیبی نمی‌رسید.    فکر اینکه وقتی رادیوی اتاقم را روشن کنم آهنگ فارسی پخش‌کنند به نظرم غریب می‌رسد. غریب و رویایی. دیروز که داشتم می‌رفتم دانشگاه٫ رادیو با یک خانم ایرانی به نام مسیح علی‌نژادی (شایدم نجاتی. تلفظ گوینده بد بود) مصاحبه می‌کرد. مسیح کتابی به نام "باد لای موهایم" wind in my hair چاپ کرده در مورد (در انتقاد به) حجاب اجباری در ایران. گوینده گفت مسیح در کتابش یک خاطره تعریف کرده از زمانی که آقای کاتمی‌ (خاتمی منظورش بوده حتما) سخنرانی می‌کرده و می‌گفته گوش دادن به صدای خواننده‌ی زن حرام است. مسیح از جا بلند میشه و ازش می‌پرسه که آیا خود خاتمی تا حالا به هنرمند های پاپِ خانم گوش داده؟ و همانجا شروع می‌کنه به خواندن یک آواز. گوینده ازش خواست که همان آهنگ را برای ما در رادیو بخواند. من در لاین دوم شاهراه آی ۳۵ بودم , رادیو به فارسی خواند " اگر خدا خدایا مرا بگریانی

من آسمانت را ز غم بگریانم

خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی

جهان بسوزانم"

قلبم فشرده شد. 

  • //][//-/
  • پنجشنبه ۳۱ می ۱۸

گفتن این‌ها بهم حس حقارت میده

خدا برای من شده شبیه یک مادر بد. روزهایی که حالم بد نباشه٫ سر افطار به شوخی بهش می گم "یعنی از این بیشتر میخوای چیکار کنیم برای تو؟ جان هر کسی دوست داری قبول کن." اما ته ته دلم ازش دلگیرم. دارم به زور سعی می کنم به کدورت ها فکر نکنم. بعضی شب ها هم مثل امشب وقتی میشینم پای سفره‌ی افطار٫ حوصله ندارم سر بلند کنم و بهش نگاه کنم. می خواهم دعا کنم اما با خودم می گم کی دعا اثر داشته که این بار اثری بکنه؟ کی خدا چیزی جز آنچه دل خودِ خودخواهِ خودشیفته‌ش خواسته برای ما انجام داده که اینبار بار دومش باشه؟ بعد به روزه گرفتن و نماز خواندنم نگاه می کنم. به زجری که بخاطر همین خدای خودخواه می کشم. مثل بچه‌ای که از مادرش دلگیر باشه. خییییلی دلگیر باشه. خیییییلی زیاد. اما ته ته ته دلش بیشتر از این ناراحت باشه که دیگه نمیشه دوستش داشت. ازین ناراحت باشه که مامانش مادرش را ازش گرفته. و هنوز هم دلبسته‌ی همین مامان بی‌رحم باشه و به هر حرفش تن بده و پا بگذاره روی دل شکسته‌ی خودش. مثل یک عشق عظیمی که با یک ناامیدی بزرگ به فنا رفته باشه.

  • //][//-/
  • شنبه ۲۶ می ۱۸

مسیحا! تنها تویی که مرا در میابی

کُدم کار نمی کرد. کار نمی کرد. معلوم هم نیست چرا. از پایتان لعنتی متنفر شده بودم. حالم بد بود. از برنامه عقب افتاده بودم. نکند من عرضه‌ی فزیکدان شدن را نداشته باشم؟ کجای کار را اشتباه رفته‌ام؟ کجای کار را اشتباه می‌کنم؟ از پریروز هزاار بارر این سوال را از خودم پرسیده‌ام. نمی دانم کجای کار را اشتباه می‌روم. نمی‌دانم چرا کارم پیش نمی‌رود. صبح وقتی وارد دفتر رئیسم شدم٫ آبنبات چوبی در دستم را مک زدم. حرف زد و حرف زد و حرف زد. سوال پرسیدم ازش. آبنباتم تمام شد. بلاخره بهش گفتم"حالا میخواهی خبر بدم را بشنوی؟" بهش گفتم که چطور تمام این آخر هفته به اندازه‌ی یک سرسوزن پیشرفت نداشته‌ام. گفت بیا به کُدت نگاه کنیم. نگاه کردیم. درستش کردیم. در لا به لای نگاه کردن به کُد بهم گفت "نظرت راجع به باستون و یو ان سی چی است؟" خطی از کُد را عوض کردم و گفتم "در مورد چی ِ باستون و یو ان سی؟" گفت دانشگاهشان منظورش است. برای دکترا خواندن من. حالم خوب شد. من در تمام این‌ها تنها‌یم. در تنظیم کردن برنامه های درسی‌م. در تصمیمم برای انجام دادن تحقیق. در کار کردنم. در آینده‌ام. در زندگیم. یک استقلال کامل و کشنده. ولی او هیچوقت از خودش نمی پرسد "نکند الی عرضه‌ی فزیکدان شدن را نداشته باشد؟' دارد در ذهنش برایم دنبال دانشگاه می‌گردد. 

  • //][//-/
  • دوشنبه ۲۱ می ۱۸

در محضر تاریخ ایستاده‌ایم

به محض اینکه فاینل ها تمام شدن لیست کتاب‌های خواندن و فیلم‌های دیدنی من هم نابود شدند. گفته بودم که٫‌ این تابستان قرار است مثل سگ کار کنم. امروز من شاهد تغییر تاریخ بودم! mace کشف بزرگی کرد و من همانجا کنارش بودم. برای من همین هم افتخار کمی نیست. بهش گفتم :"من همیشه فکر می کردم وقتی مکسول معادله‌ی مقناطیسی را حل می‌کرد و یکدفعه‌ای رسید به سرعت نور (که به این معنا بود که نور نوعی از موج مقناطیسی‌ست) چطوری بود. الان فهمیدم که اینطوری بوده! مثل الان شما!" بعد آمدم خانه که پیش دست و پای کشفیاتش نباشم. رئیسم معروف میشه و من شاگردش بودم :) 

+ فکر کنم امسال برای اولین بار (و بدون شک آخرین‌بار) در طول عمرم در تاریخ A+ گرفتم. 

  • //][//-/
  • پنجشنبه ۱۷ می ۱۸
امیدوارم روزی که من رفته‌ام، کسی، جایی، روح من را از این صفحات برداشته و بگوید: "من عاشق او می‌شدم."
-نیکول لیونز
آرشیو مطالب