در جستجویت دم به دم دریا به دریا میروم

دو سه روز بود که درست غذا نخورده بودم. پنجشبه صبح فکر می‌کردم نمی‌توانم به روزم ادامه بدهم. جمعه، بعد از ۴ ساعت خوابیدن بیدار شدم. منتظر سیا بودم که بیدار شود که حرکت کنیم. من در مانتریال به کنسرت هنرمند محبوبم،‌فرهاد دریا، میرفتم. او می‌رفت که پیشوگکش که چند وقتی خانه دوستش بود را پس بگیرد. هفت و نیم به سمت کانادا حرکت کردیم. بعد از هفت ساعت و یکی دوتا ماجرا رسیدم به اتاقم. مانتریال بسیار بسیار گرم بود. من آمادگیش را نداشتم. برای خودم لباس‌های گرم آورده بودم. حالا نمی‌دانستم در کنسرت چی بپوشم. پتلون سیاه و بلوز بی‌آستین سیاهم را پوشیدم. ولی حتی بلوزم هم بهاری بود و کلاه داشت. لباس تابستانی با خود نیاورده بودم. وقتی به کنسرت رسیدم هنوز چهل دقیقه به شروع مانده بود. بعد از کمی حرف زدن با اِم، به خانمی که کنارم نشسته بود گفتم «پیراهنتان بسیار مقبول است.» میخواستم سر ِگپ را باز کنم که نشود تا آخر کنسرت چُپ باشیم. در فرهنگ افغانی گپ زدن با بیگانه‌ها بسیار رایج است، هر چند من خیلی درش ماهر نیستم. ساعت ۸ شد و سالون هنوز بسیار خالی بود. یک عالمه نفر مشکل پارکینگ داشتند. ساعت هشت و نیم آمد روی صحنه. باورم نمیشد که بعد از ۲۰ سال گوش کردن به آهنگ‌هایش، حالا مقابلم ایستاده بود. وقتی صدایش برای اولین بار از نزدیک شنیدم که خواند «مشکل است اما از این بن‌بست باید بگذریم - از میان دیوهای مست باید بگذریم» از هیجان بال بال میزدم. شب بسیار بسیار زیبایی بود. برایم خواند که «کاغذ به درون نی پیامت بکنم.» و «از اینجا تا به کابل آینه پرتُم گلم - به کاکل‌های دلبر شانه پرتُم گلم» و خواند که «یار یاران است شکر»

از کنسرت که آمدم بیرون به بابا زنگ زدم. از بس همراهش خوانده بودم و جیغ زده بودم صدایم افتاده بود و به سختی گپ می‌زدم. بعد از جیغ جیغ کردن با بابا، به جورج زنگ زدم. جورج دیده بود که این هفته حالم خراب بود. از اینکه صدایم را خوشحال می‌شنید تعجب کرده بود. بعد از یک هفته، طولانی همراهش قصه کردم. فردایش با گلودرد بیدار شدم :)

بعضی جاده‌های مانتریال به بدی، یا حتی بدتر از جاده‌های افغانستان بود.

شانس آوردم که سیا که فرانسوی است همراهم بود چون همـــــــــه چیز به فرانسوی بود. حتی علامات ترافیکی. بعضی جاها حتی انگلیسی حرف نمی‌زدند. رستورانت که می‌رفتیم سیا باید برایم سفارش میداد. 

شنبه شب، شروع بزرگترین فستیوال آتش‌بازی در دنیا بود. رفتیم و نگاهش کردیم. زیباترین آتش‌بازی بود که تا حالا دیده‌ام. تمام روز با زانوهایی که از ضعف می‌لرزیدند از یک پارک به دیگه پارک، تپه و جزیره و بازار را گشته بودم. آن شب داروی خوابم را خوردم. ۵ دقیقه پیش از اینکه خوابم ببرد کمی غذا خوردم. اینبار قبل از اینکه تهوع بگیرم خوابم برد و صبح با کمی انرژی بیدار شدم :) 

گاهی وقت‌ها حتی کارهای ساده هم سخت است. 

  • //][//-/
  • دوشنبه ۲۷ ژوئن ۲۲

بخت بلند من

سال ۲۰۱۹ که در هاروارد کارآموز بودم، یک روز دانشجوهای دکترا و کارآموزها را دور هم جمع کردند که پیتزا بخورند و در مورد نجوم حرف بزنند. یادم است که با تحسین و احترام به دانشجوها نگاه میکردم. یادم است که به نظرم میرسید که آدم‌های فوق‌العاده‌یی استند. با خودم فکر می‌کردم آینده‌ی علم را همین‌ها تغییر میدهند. میگفتم خوش به حالشان و حسرت این را میخوردم که پدیده‌هایی مثل درس خواندن در هاروارد در طالع آدمی مثل من نیست. امسال ولی در دورهمی من دانشجو بودم و ده‌تا کارآموز به من طوری نگاه می‌کردند که انگار فکر می‌کنند که خوش به حالم :) 

+ امشب میرم کنسرت Yann Tiersen. کنسرت با آپارتمانم ۲۲ دقیقه پیاده فاصله دارد. من میگم که خوشبختم شما باور نمی‌کنید. ولی خب، بی‌دلیل احساس بدبختی می‌کنم. درست نمی‌دانم چرا. منتها حلش می‌کنم. 

  • //][//-/
  • چهارشنبه ۲۲ ژوئن ۲۲

یگانه

جو دیشب غیرمنتظره به دیدنم آمد. بعد از پدیز رفتیم که در پارک قدم بزنیم. زیر ستاره ها، روی چمن‌های میدان فوتبال دراز کشیده بودیم. از دلتنگی‌هایمان حرف می‌زدیم. از زیبایی آستن. هر دو دلمان برای غذاهای و رستورانت‌های خوب آستن تنگ شده بود. گفت دلش برای هم‌اتاقی‌هایش تنگ شده. دو سال اخر در آستن را با ۵تا از دوست‌های دوران مکتبش زندگی کرده بود. همسایه‌ام بود و یکی دوبار رفته بودم خانه‌اش. ۶تا پسر در یک آپارتمان بودند و سالها بود که همدیگر را میشناختند. گفت «دلم برای این تنگ شده که هر وقت دلم خواست بروم به اتاق نشیمن، با دوست‌هام روی مبل بشینم، به خودم بیایم و ببینم که چهار ساعت گذشته.» گفتم «اینکه آدم با ۵تا از بهترین دوست‌هایش زندگی کند فوق‌العاده است. اما خب، این صمیمیت باارزش، کمیاب هم است. مگر چندبار در زندگی پیش میاید که آدم در چنان فضایی باشد؟» گفت «راست میگی. مثلا تو فکر میکنی در زندگی با چندتا ایستون آشنا میشوی؟» 

  • //][//-/
  • پنجشنبه ۱۶ ژوئن ۲۲

راز عمیق

احساس خوش‌بختی می‌کنم. زندگی من پر از نعمت، پر از privilege است. یک هفته از بالای کوه‌ها به ستاره‌ها نگاه می‌کردم و از آدم باهوشی مثل دانیال درس می‌گرفتم. بعدش وقتی رفتیم توسان، یکی دو شب بعد از تولدت، وقتی میخواستم برویم آریزونا را بگردیم، متوجه شدم که عاشقت شده‌ام. همیشه میدانستم که بیشتر از خیلی‌ها دوستت دارم. ولی در ذهنم خطور کرد که روزی تو را در جمع به حیث همراهم معرفی کنم و اینقدر از تصورش پر از افتخار شدم که تعجب کردم. تصور هیچکس دیگری آنقدر برایم افتخار آفرین نیست. حتی کریس، که سالها در گوگل کار کرده، لهجه‌ی آسترالیایی دارد، قیافه‌اش شبیه هنرپیشه‌ها است و میتواند بعد از ۸ ساعت رانندگی تا نیمه‌شب با ما حرف بزند و گیم بازی کند را هم همتای تو نمی‌بینم. هیچکس را همتای تو نمی‌بینم. 

اِم از اینکه میتوانم برای خودم یک آینده‌ی خوشحال را تصور کنم در پوست خود نمی‌گنجد. و من تصور میکنم. تو را تصور می‌کنم که برایم غذا می‌پزی. که با من ورزش می‌کنی. که از من سوال پایتان می‌پرسی. که از تو سوال ستاره‌های دوگانه می‌پرسم. که به پیشرفت تشویقت می‌کنم. که به تفریح تشویقت می‌کنم. که در اخرهفته‌ها کنار خیابان می‌شینیم و از زندگی حرف می‌زنیم. که کنار ساحل، زیر ستاره‌ها خوابمان می‌برد. که وقتی سفر می‌رویم در طیاره مقاله‌های علمی می‌خوانیم. که برایت عکس لباس‌های جدیدم را می‌فرستم. که اسپانیایی یادم میدهی. که دوستم داری.

برخلاف همیشه، نمی‌ترسم. غرق نمی‌شوم. احساساتم اذیتم نمی‌کنند. آرام می‌گیرم از فکر اینکه همین حالا هم با پنج‌هزار کیلومتر فاصله تو بیشتر از هر کس دیگری باعث رشد منی و مرا بهتر می‌کنی. اهمیتی ندارد اگر صمیمیت‌مان بیشتر نشود. اهمیتی ندارد. من عاشقت استم، و وقتی گبریل گفت که فکر می‌کند تو هم دوستم داری، نزدیک بود پرواز کنم. 

  • //][//-/
  • سه شنبه ۱۴ ژوئن ۲۲

مثل کبوتر اوج بگیرم*

راننده‌های تکسی معمولا هر روز با خود قرار میگذارند که امروز اینقدر دالر کار می‌کنم و وقتی به مقدار مد نظر پول پیدا کردند، میروند خانه. برای همین در روزهای بارانی پیدا کردن تکسی سخت است. مردم ِبیشتری تصمیم می‌گیرند به جای پیاده یا با بایسکل رفتن تکسی بگیرند و راننده‌ها زود به مقدار مد نظر میرسند و می‌روند خانه. قبلا متوجه نبودم ولی حالا این رفتار را در بسیاری از آدم‌های اطرافم می‌بینم. انگار دنیا پر است از آدم‌هایی که سد پیشرفت‌شان، خودشان استند که همت بلند ندارند.

پریشب که در پارک با هریتیه و جورج بودیم، یک زوج غریبه دیدند که جورج از ما عکس می‌گیرد و پیشنهاد دادند که جورج هم بیاید کنار ما بایستد و آنها از هر سه ما عکس بگیرند. مرد با جورج شروع به صحبت کرد و ازش پرسید چیکار می‌کند. جورج گفت که دانشجوی دکترای فزیک  در نورت‌ایسترن است. مرد گفت «تو اینهمه راه از مصر آمدی به بوستون، شهری که MIT را دارد، و در نورت‌ایسترن فزیک میخوانی؟»** راست می‌گفت. آدم در شهری که هاروارد و MIT را دارد چرا باید نورت‌ایسترن برود؟ من می‌دانم که جورج به MIT حتی اپلای نکرده بود.

مصطفی به من می‌گفت همه که اعتماد به نفس تو را ندارند. ولی موضوع اعتماد به نفس نیست. موضوع انجام دادن کار درست است. حرکت درست بزرگ فکر کردن است و این طرز فکر ممکن است منجر به شکست شود. اما آدمی که با شکست در صلح نباشد نمی‌تواند بدون پشیمانی زندگی کند و خب، هیچ چیزی ارزش زندگی کردن با پشیمانی را ندارد.

 

دارم سعی می‌کنم این درس‌ها را در خواهرها و برادرم نهادینه کنم. مصطفی، با راهنمایی کمی از من، یک کارآموزی خوب این تابستان پیدا کرد. در جلسه‌ی آشنایی خیلی خیلی بهش خوش گذشته بود. با آدم‌های الهام‌بخش معرفی شده بود. مردم ازش تعریف کرده بودند. یکی برایش پیشنهاد داده بود که عضو برنامه‌ی تدریس فلان نهاد شود. آخر شب به من زنگ زد و از هیجان تند تند حرف می‌زد و وقفه نمی‌گرفت که نفس بکشد. من فکر می‌کنم تغییر در دنیا همینطور اتفاق میافتد. که آدم یک کار مفید انجام می‌دهد و اینقدر این پروسه برایش سکرآور است که از هیجان و لذت نمی‌تواند نفس بکشد. البته من نمی‌دانم مصطفی آن شب معتاد موفقیت شد یا نه، ولی ممکن است یکی از همین موفقیت‌ها دچارش کند.

 

هم به خودم، هم به بچه‌ها یادآوری می‌کنم که علاقه‌ی من به کارم بیمارگونه است. برای همین هر بار در مورد موضوعات آکادمیک نظر می‌دهم ازشان میخواهم وقتی از حدم فراتر میروم و بهشان فشار وارد میکنم، تذکر بدهند که کنار بکشم. در انتهای مسیر، چیزی که از همه مهمتر است این است که سفر خوش گذشته باشد. اگر سلطه‌طلبی مسیری نیست که باعث شود از هیجان نفس‌کشیدن را فراموش کنند، مهم نیست که کی چی فکر می‌کند. ازشان میخواهم که حیطه‌ی نفس‌گیر خودشان را پیدا کنند. پی‌دی عزیزم فعلا در همین مرحله است. 

*فیلم House of Gucci را نگاه میکردم. یک کارکتر میگفت فلان اتفاق بیافتد من رها میشوم. میتوانم مثل یک کبوتر اوج بگیرم. Soar like a pigeon. آخر وقتی عقاب و بلا بتر است، تو چرا باید اوج آرزویت اوج گرفتن مثل کبوتر باشد خب؟

**طرف خودش از MIT فارغ شده بود و براساس دشمنی چند صد ساله، از هاروارد بد گفت :) بعد از من پرسید که چیکار می‌کنم و سریع به جورج گفت «سعی کن ازش عقب نمانی. از دستش نده.» هر روز بیشتر از دیروز از دست آدم‌ها خسته میشوم. از دستم میدهد.  

+ آریزونا استم. تلسکوپ MMT. در ارتفاع هشت‌هزار پایی، جایی که به هر سمت نگاه می‌کنم در افق سلسله‌های کوه را می‌بینم و دلتنگ مزار جانم میشوم. منتها حتی اینجا، وقتی از نزدیکترین شهر ۵۰ کیلومتر فاصله داریم هم، امکانات در سطحی است که با هیچ مقدار پول در افغانستان نمی‌تواند مهیا شود. فکر کنم میخواهم یک خانه در منطقه‌ی دور افتاده‌یی مثل اینجا داشته باشم. آسمان آنقدر تاریک باشد که بتوانم تا قلب کهکشان را با چشم‌های خودم ببینم. 

  • //][//-/
  • جمعه ۳ ژوئن ۲۲

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی

با من من و مقدار زیادی تردید گفت «به چشم‌هایت که نگاه میکنم یک شعر از نزار قبانی از ذهنم می‌گذرد.» شعر را برایم به عربی و انگلیسی خواند. من شعر را به فارسی پیدا کردم. چقدر خوب که سه زبانه استیم. البته کاش انگلیسی را بهتر یاد بگیرد. خوابم می‌برد. نامم را صدا زد. گفتم «بلی؟» گفت «هیچ. گفتن نامت را تمرین می‌کنم.» الهه را با لهجه‌ی عربی تلفظ می‌کند و خب، به گوش من نوای زیبای فارسی را ندارد. بعد از چندبار تصحیح کردنش وقتی با کلافگی گفتم «اصلا ولش کن.» آخر گفت «تو میدانی که تلفظ من تلفظ درستش است، نه؟» خنده‌ام گرفت. از دار ِدنیا یک نام مقبول دارم که او را هم ظاهرا ۲۲ سال غلط تلفظ کرده‌ام. 


  • //][//-/
  • جمعه ۲۰ می ۲۲

دیوانه

در رستورانت ایتالیایی محبوبمان بودیم. منتظر بودیم غذا را بیاورند. گفت «بعضی وقت‌ها میخواهم میشد یک صحنه را مکث کنم. از تمام زاویه‌ها نگاهش کنم. همه چیزش را به خاطر بسپرم.» پرسیدم «مثلا چه وقت‌هایی؟ لحظه‌های مهم؟» گفت «نمی‌دانم.» جلو خودم را گرفتم که اذیتش نکنم. نمی‌دانم جواب معناداری نبود. چیزی نگفتم. سه یا چهار دقیقه بعد گفت «همین حالا. همین لحظه.»

  • //][//-/
  • چهارشنبه ۱۱ می ۲۲

آماده میشدم که کارخانگی فراکهکشانی را تمام کنم. ساعت ۱۰ شب بود. بعد از ماه‌ها خودش را استوار نشان دادن، دیشب بلاخره زنگ زده بود که صادقانه حرف بزند. اینکه زنگ زده بود برایم عجیب بود. حتی در عین مکالمه هم گفت «به تو جرات نمی‌کنم زنگ بزنم. همیشه کار داری.» در حالت عادی ساعتم ۵ ساعت از او عقب است ولی در ایرلند هر دو در یک منطقه زمانی استیم و احتمالا با خودش فکر کرده ساعت ۱۰ شب امکان ندارد کار داشته باشم. گفتم «تو بعد از بابا نزدیکترین مرد زندگی منی. برایت احترام زیاد دارم. خیلی رویت حساب میکنم. مدرن و روشن‌فکر استی. با این حال،...» حرفم را قطع کرد و گفت «با این حال، چندان آدمی نیستی.» خندید. گفتم «نه. اینطور نیست. با این حال، زولانه‌های فرهنگی که همراهش بزرگ شدی هنوز روی پاهایت است.» بعد ازینکه از غصه‌هایش گفت، من دنبال دلیل منطقی می‌گشتم که ببینم چرا این حرفها را می‌زند. با خودم فکر کردم شاید میخواهد با عشقش حرف بزنم و طرفداریش را بکنم. گفتم «چرا این حرفها را به من میزنی؟» گفت «به کی بگویم خب؟» عزیزک من... عرشیای قوی من لبریز شده بود. 


میگه «این پسر یا عاشقت است یا از تو خوشش آمده.» چندان فرقی نداره خداییش. 


بیدار شدم که دیدم پیام داده. عذر خواسته که چند وقت است خبرم را نگرفته. کمی از اینکه هنوز پیام میداد آزرده شدم. انگار که در ذهنم خود ِواقعیش از خاطراتم جدا است... . هنوز از یادآوری آن روزها که عکس Flint Lockwood روی مبایلم میافتاد، هیجان می‌گیرم،‌ ولی حالا از پیام دادنش آزرده میشوم. گفتم کاملا خوب شده‌ام. حال او و خانواده‌اش را پرسیدم. بعد از چند دقیقه گفت در کلیفرنیا دیروقت شب است و باید بخوابد. یاد وقت‌هایی افتادم که پدرکلانم مرده بود و من خوابش را می‌دیدم. در آخر خواب او همیشه میرفت و من می‌دانستم که اگر برود دیگر برنمی‌گردد. هر کاری می‌کردم که بماند ولی او میرفت. یکبار دیگر، نمی‌توانم درک کنم که چرا از پیام دادنش ناراحت بودم و از رفتنش هم. گبریل فکر می‌کند من هربار احساس بیچارگی (به معنای واقعی کلمه. عجز. استیصال) می‌کنم، توفان میشوم. آشوب میشوم. ولی مگر انسان بودن مترادف با مستاصل بودن نیست؟ 


سر پلوان‌تان فریادم آمد

به یادم روزگار شادم آمد

سبیل باند جوانی با غم‌هایش

که عشق و عاشقی به یادم آمد

فرشته‌ جان دو چشم تو

دو مصراع یک غزل است

فرشته جان! فرشته جان!

نگاه تو بی‌مثل است

دو چشمت چلچراغ شام عاشق

نگاهت بستر آرام عاشق

سراپای وجود مهربانت

بهار آغاز بی‌انجام عاشق

زمین خانه را گندم بکارم

تو را روز درو با خود بیارم

به مویت خوشه‌ی گندم ببندم

به پایت قوده گندم گذارم

  • //][//-/
  • سه شنبه ۱۰ می ۲۲

کانفرانس ستاره‌های بزرگ

آیرلند سرسبز و زیبا است. هتلی که برای کانفرانس گرفته‌اند شیک‌ترین هتلی است که تا حالا دیده‌ام. ساعت بدنم بهم ریخته و ذهنم هم آشفته است. دلم میخواهد فقط بخوابم. ارائه‌ها طبق معمول از سطح من بالاتر استند و من فقط درصد پایینی از اطلاعاتی که مخابره می‌کنند را میفهمم. اینطور مواقع وقتی اطرافم پر از علم است و آدم‌هایی که در عرصه‌ی خودشان نخبه استند در مورد رشته‌شان حرف می‌زنند و من نمی‌فهمم، بیشتر و بیشتر دلم برای کتاب خواندن تنگ میشود. میخواهم حداقل یک هفته در سال در رفاه کامل (در یک هتل بدون اینکه نگران مصارفم باشم) فقط فزیک بخوانم و به علمم اضافه کنم بدون اینکه مجبور باشم با دوصد نفر زیر یک سقف بشینم و نفهمم از چی حرف می‌زنند. کاش زودتر پولدار شوم. ولی یک ورژن کم‌مصرف این برنامه را حتما عملی می‌کنم. خیلی رویایی به نظر میرسد. یک هفته، دور از شهر و دور از همه چیز، فقط با فزیک. 

اشتراک‌کننده‌ها اکثرا جوان استند. امروز به یکی از دانشمند‌های سالمند نگاه می‌کردم و به ذهنم رسید که من اگر سی سال دیگر هنوز در توضیح دادن، نوشتن، و خیلی چیزهای دیگر عالی نباشم چی؟ اما اکثر آدم‌های اطرافم در این چیزها بهترین نیستند. هیچکدامشان در تمام اینها بهترین نیستند. اتفاقا برایم عذاب‌آور است که من اینهمه راه از بوستون تا دبلین منزل زده و آمده‌ام، آخرش هم نصف این آدم‌هایی که قبل از اینکه من الفبا را یاد بگیرم دکترا گرفته بودند، نمی‌توانند یک ارائه‌ی قابل قبول بدهند. لعنتی حداقل کاری که میتوانی بکنی این است که از میکروفون درست استفاده کنی. دوصد نفر اینجا نشسته که ۲۰ دقیقه از وقتشان را فقط و فقط صرف گوش دادن به گفته‌های تو بکنند ولی حتی نمی‌توانند صدایت را بشنوند چون تو از مایک درست استفاده نمیکنی. بگذریم. داشتم میگفتم. من می‌ترسم ضعف‌هایم تا همیشه ضعف بمانند و از بین نروند. یک مثل است که میگه «پیر شدی، میر نشدی.» یعنی که عمرت رفت و تو هنوز نادان استی. نمیخواهم این اتفاق برای من بیافتد. 

ساعت اینجا از بوستون ۵ ساعت جلو است. نصف شب بیدار شده که به من صبح‌ بخیر بگوید و دوباره بخوابد. هفته‌ی قبل از آمدنم با درس‌ها مصروف بودم و وقت زیادی همراهش نگذراندم. شب قبل از آمدنم گفت «امروز از فکر اینکه قرار است ۳ هفته نبینمت گریه کردم.» من هیچ حسی نسبت بهش ندارم. 

به میس و اودی ایمیل دادم و پرسیدم چطور میتوانم از این کانفرانس نهایت استفاده را ببرم. جواب میس:

I got the chills thinking about how cool it is that you are in Dublin to learn about massive stars!

 

I think the way to make the most of it is to:

  1. When you are in a talk – take notes and try to understand new things. The things that go over your head, write it down as a question. In a couple years, you will know the answers.
  2. When you are not able to take anymore – don’t feel guilt. Go for a long walk and get a coffee and enjoy the city.
  3. Make new friends at your own level. The other students there are likely as exceptional as you are. So, get to know a couple and ask them to diner with you. You will be surprised how long you will know some of them.
  4. Sleep when possible. If it is a struggle, take some Benadryl or something.
  5. Don’t feel pressure to make this 100% worth while – sometimes our mood and the meeting don’t line up. That is ok.

جواب اودی:

You should take lots of notes.  Ask F.B to introduce you, or just walk up to people and say hi - these meetings are quite friendly.

شما خودت ببین که تفاوت از کجاست تا به کجا. منی که سه سال با میس کار کردم چطور با اودی عادت کنم آخر؟

  • //][//-/
  • دوشنبه ۹ می ۲۲

بی گل روی تو چون غنچه دلم تنگ آمد

گفت «یک بار دیگر، یک زن دیگر، زندگیت را بهم ریخت.» چیزی نگفتم. از دسته‌بندی‌های اینطوری خوشم نمیاید. این رقم نگاه کردن به مسئله‌ها خطرناک است. گفتم «نمی‌توانم درک کنم. نمی‌توانم تحلیل کنم که چه اتفاقی افتاد. چرا شروع شد؟ چرا تمام شد؟ چرا ماندم؟ چرا از ماندنم شرمگینم؟ از همه مهمتر، چرا با اینهمه شرم، باز دلتنگم؟» گفت «در اذیت استی برای اینکه ذهن تو کاملا سیاه و سفید، کاملا منطقی است و این ماجرا، یک ماجرای خاکستری است.» حتی وقتی که متوجه شدم که حرفش بیشتر نقد است تا تعریف، و هدفش این است که مرا از این حالت سیاه و سفید بکشد بیرون، با تمام آشفتگی و حال بدم، از اینکه مرا منطقی می‌دید خوشم آمد و کمی به خودم افتخار کردم :) 

+بی گل روی تو چون غنچه دلم تنگ آمد

بیم آن است که بر خویش گریبان بدرم

امیرخسرو دهلوی

  • //][//-/
  • پنجشنبه ۵ می ۲۲
؛
سیمی‌کولن جایی است که جمله می‌توانست پایان بیابد، اما ادامه داد. زندگی کن.

Saudade